سوء تفاهم / نمایشنامه‌ای از/ هایده ترابی

سوء تفاهم
(تک پرده)

آدمهای نمایش:
جسد
مرد جوان
بازرس جنایی
مأموران (خارج از صحنه)

بیغوله ای. پارکی متروک. روی نیمکتی (یا بشکه ای خالی و زنگ زده) مردی موقر (با کت و کراوات به رنگی روشن) نشسته است. دشنه ای تا دسته در گلوی مرد فرو رفته و بقایای خونریزی بر روی یقه ی پیراهن سفید و کراوات و کت او دیده می شود. او بسته ای شیرینی و دسته گلی در دست دارد. لبخند می زند. بستۀ شیرینی را باز می کند و یک شیرینی در دهان می گذارد. هر از گاهی سرک می کشد و دور دست را نگاه می کند. ظاهراً منتظرکسی است. به گلهای در دستش نگاه می کند و آنها را با شیفتگی و لذت می بوید. چند لحظه بعد مرد جوان ژنده پوشی سر می رسد. خرت و پرتهایی با خود دارد و صدای موسیقی از رادیویی که همراه اوست به گوش می رسد. مرد جوان بی اعتنا به جسد روی نیمکت (یا بشکۀ خالی و داغان دیگری) چمباتمه می زند و بالاپوشی روی سرش می اندازد. صدای موسیقی رادیو از زیر بالاپوش به گوش می رسد.

جسد:
(رو به مرد جوان)
ببخشین می شه یه کمی بلندترش کنین؟

مرد جوان:
(سکوت. بی حرکت)

جسد:
صداشو بلند کنین… نگران نباشین. اینجاها کسی رفت و آمد نمی کنه.

مرد جوان:
(سکوت. بی حرکت)

جسد:
(با ولع شیرینی می خورد.)
به به چه ترده. تو دهن بذاری آب می شه. این یک نارگیلی بود… با یه ورقه شکلات روش… گس و … شیرین.

مرد جوان:
(با احتیاط سرش را از زیر بالا پوش در می آورد. به دست جسد خیره می شود و بعد نگاهش به چهرۀ جسد می افتد. خشکش می زند و دهانش باز می ماند.)

جسد:
عین شکلات اعلای سوئیسیه. (می خندد.) آخه سفارشیه.

مرد جوان:
(کمی با نگرانی دور و برش را نگاه می کند و با ناباوری به جسد خیره می ماند.)

جسد:
بفرمایین… قابلی نداره. میل کنین. خیلی تازه س ها! بفرمایین وگرنه از دستتون رفته ها!

مرد جوان:
(خودش را جمع و جور می کند و صاف می نشیند.)

جسد:
(نزدیک تر می شود.)
بفرمایین. این یکی رو امتحان کنین. این عسلی رو بردارین که روش گرد پسته پاشیدن.

مرد جوان:
(به شیرینی ها خیره می ماند. جرأت نمی کند بردارد.)

جسد:
نه؟ (مکث) میل ندارین؟

(آهی می کشد. مکث.)

می ترسین… از دست من شیرینی بگیرین؟می ترسین تلخکام بشین؟می ترسین…
(نزدیک تر می آید.)

می ترسین که یه وقت… (ریز و ممتد می خندد.)

مرد جوان:
(سکوت. بی حرکت)

جسد:
نه؟ نمی ترسین؟ پس چرا خشکتون زده؟
(ریز می خندد.)
چیه؟ جسد حیّ و حاضر ندیدین؟ مثه شاخ شمشاد؟ سر حال؟ شیرین کام؟ امیدوار؟ بله، امیدوار؟ شکر خدا چیزی هم از شما کمتر نداره. تازه تکمیل تر هم هست. یه وقت حمل بر گستاخی نشه ها… امّا من فکر می کنم که زنده ها باید بیشتر از اینها ظرفیت داشته باشن. یعنی نباید تا یه جسد مثه خودشون می بینن زود قبض روح بشن و بُهت برشون داره. همۀ مرده ها که نباید برن تو تابوت دراز بشن. بعضی هاشون هم مثه من، تو پارک، روی همچین نیمکتی می شینن و از این هوای لطیف لذت می برن. راستی امسال زمستون عجب هوایی شده ها. آدم نمی دونه چی بپوشه. چتر برداره؟ کلاه پوستی بذاره یا کلاه حصیری؟ عینک آفتابی بزنه؟ مایو بپوشه یا چکمۀ ضد یخ پاش کنه؟ نظر شما چیه جوان؟

مرد جوان:
ها؟

جسد:
نظر! بله، نظر شما رو می خوام. نظرات برای من مهمن. خیلی مهم. دوست دارم بشنوم. همیشه دوست داشتم. بدم میاد متکلم وحده باشم. همیشه بدم می‌اومده. گفت و شنید. شنید و گفت… دوای درد لاعلاج ماست! لاکن اینطور نباشد که ما همش بگوئیم و شما همش بشنوید. (می خندد.)
“‌حضرت آقا، این همه گفتی، باز که یادت رفت بشنوئی؟ وای… این گوجه فرنگیها که همش پلاسیده‌س… نگفتم خودت سوا کن؟ بازم دادی حاجی برات بذاره تو پاکت؟ وای… این همه لیمو عمانی خریدی چیکار؟ مرد، بازم نشنیدی چی گفتم؟”
اینها رو زن نازنینم بهم می‌گفت.
(سکوت)
آیا شما می شنوین؟ نکنه… نکنه شما ناشنوا هستین؟ من… من شرمنده ام که زودتر نفهمیدم.

(سعی می کند با زبان اشارۀ ناشنوایان با مرد جوان ارتباط برقرار کند. اما زود متوجه اشتباهش می شود.)

نه نه. شما می شنوین. خوب هم می شنوین. یک ناشنوا که با خودش رادیو نداره. شما می شنوین و من می خوام بدونم شما با این هوای دیوونه چه جور کنار میاین؟ گفتم هوای دیوونه… دیوونه! نظر شما دربارۀ پیش بینی های هواشناسی چیه؟ تا چه حد می شه اعتماد کرد؟ زیر این گنبد کبود به پیش بینی های هواشناسی همون قدر می شه اعتماد کرد که به پیش بینی‌های سیاسی در انتخابات. به نظر شما فردا آفتابیه یا بارونی؟ حتما می خواین بگین که آدم باید برای هر هوایی آماده باشه! نه؟ اما من هر کار می کنم یادم می ره. این بار هم یادم رفت مایومو با خودم بردارم. گفتم تو این برف و سرما که آدم لخت نمی شه…

مرد جوان:
(نگاه زیر زیرکی به جسد می اندازد و لبخند می زند.)

جسد:
بیخود نیست که پرنده ها دارن می خونن. بعد از اون برف سنگین، حالا درختا جوونه زدن. بعد از مرگ من. (مکث) حتما شنیدین که کرۀ زمین روز به روز گرمتر می شه. از بس که این آدما گاز صادر می کنن. گازهای گرم و سمی و کشنده. کون آسمونو سوراخ کرده ن این آدما با کاراشون! زنده بودن خیلی کار سختیه جوون. مخصوصاً وقتی بخوای همدست جنایت دیگرون نشی. بیچاره ت می کنه این زندگی. از همه چیز بدتر… تنهائیه. (مکث) شما حرفهای منو خوب می فهمین… نه؟

مرد جوان:
(به زور لبخند می زند و سرش را به علامت تأیید تکان می دهد و به شیرینی ها نگاه می کند.)

جسد:
تعارف نکنین. قابلی نداره. بفرمایین… دهنتونو شیرین کنین.

مرد جوان:
(با احتیاط دست در جعبه می کند و یک شیرینی برمی دارد. آن را بو می کند و به آرامی در دهان می گذارد و می جود. ناگهان می زند زیر خنده و پی در پی شیرینی برمی دارد و می خورد.)

جسد:
چقدر دیر تشریف آوردین. چند روزه که چشم براهتون بودم.

(همراه با مرد جوان به خوردن شیرینی مشغول می شود. هر دو می خورند و می خندند. یکباره جسد جعبه را می گیرد و در آن را می بندد و کنار می گذارد.)

باشه برا بعد. لازم می شه. آخه بده دست خالی باشم.

(دسته گلش را در دست می گیرد)

مردجوان:
(یکباره خنده اش را قطع می کند و با کنجکاوی و ترس به دست جسد خیره می شود.)

جسد:
بد جوری عاشق بودم. خیلی سعی می کردم دلشو به دست بیارم. این گلها برا اون بود.
(گلها را بو می کند)
هنوز معطرن. بوی اونو می ده. بوی موهاشو. بوی معشوقمو. اونم خیلی سخت بود… و خواستنی. مثل زندگی. هر دوشون غریب بودن. پر از رمز و راز. اون به من می خندید. می گفت تا حالا عاشق به این خنگی ندیدم.

(باز هم گلها را بو می کند و به نقطه ای نا معلوم خیره می شود. بعد بر می گردد و متوجه نگاه مرد جوان به گلها می شود.)

نه دیگه… این یکی رو نمی تونم به شما تعارف کنم. آخه این گلها ناموس منن. ناموس بنده رو که شما نمی تونین بو کنین. با شمام آقا… چشماتونو درویش کنین! آخه ناسلامتی من هنوز مَردم…

(ریز و ممتد می خندد)

باورتون نمی شه؟ نه؟ نگفتم از شما چیزی کمتر ندارم؟ حتّی تکمیل تر هم هستم؟ اینو پزشکی قانونی هم می تونه به راحتی ثابت کنه.

(نزدیک می شود و آهسته در گوش مرد جوان نجوا می کند.)

نگران نباشین خزانۀ مملکت دست نخورده مونده…

(می خندد. گلویش را، جایی را که دشنه در آن فرو رفته، می خاراند و کراواتش را جابجا می کند.)

ها… به کلی یادم رفته بود. حتماً از دیدن این وضعیت زهره ترک شدین. حق دارین، صحنۀ دلخراشیه. این کارد دیگه جزوی از من شده. به جسدیت من معنا و هویت می ده. نظر شما چیه؟ گفتم نظر! نظر شخص شما رو می خوام بدونم. آیا این کارد برازنده ی من نیست؟

مرد جوان:
(فریاد می کشد.)

جسد:
آروم… آروم… من که مرده م! دیگه از چی می ترسین؟ اِه… چرا می لرزین؟ مگه چه خبر شده؟ ای داد و بیداد… الانه که جوون مردم از دست بره… جان من مگه تا حالا از این چیزا ندیدین… فدای شکل ماهتون؟ آره عزیز ترس نداره… ای بابا عجب کاری شد… عزیز جان… سینما… سینما که رفتین…

مرد جوان:
(مبهوت)

جسد:
آره جانم… نترسین… دارن… دارن فیلم می گیرن… آرتیسته… (می خندد) آرتیسته یادتونه… آخرش می خواست در ره؟

مرد جوان:
(با تردید دور و برش را نگاه می کند.)

جسد:
دارن عکس می گیرن. شما نمی بینین. دوربین هاش مخفی‌ان!

مرد جوان:
(باز دور و برش را نگاهی می اندازد. ناگهان صاف می نشیند و لبخند می زند.)

جسد:
نه دیگه قرار نشد الکی ژست بگیرین. باید طبیعی باشین. راحت باشین. یعنی خودتون باشین. مثل من. آخه این روزها اینجوری فیلم می سازن. فیلمش می خواد بره فستیوال جایزه بگیره. شاید به ما هم جایزه بدن… شما جایزه دوست دارین؟ خوب معلومه! کیه که از جایزه بدش بیاد؟ آره عزیز جان… جایزه می دن…. بفرمایین بازم دهنتونو شیرین کنین.

(بسته ی شیرینی را باز می کند و جلوی مرد جوان می گیرد. جوان یک شیرینی بر می دارد و در دهان می گذارد.)

آره جانم ترس نداره… همه ش فیلمه. چاخانه. قلابیه. مثل هواشناسیه یا انتخابات آزاده. یکی بود یکی نبود، زیر این گنبد کبود انتخابات آزادی بود. عین خود زندگیه. پر از دروغهای شاخداره. همینجور دوربینو کار می ذارن و می رن. بعد خودش اتفاق می افته. تصادفی ها! دوربین خودش ضبط می کنه. برا خودش می شه یه قصه ی مهیج و سرگرم کننده. می شه یه شاهکار. راحت باشین! تو چشمای من نگاه کنین… فکر می کنین به قتل رسیدم… نه؟

مرد جوان:
(مشکوک می شود. دست و پایش را جمع می کند.)

جسد:
تو فیلمو می گم بابا! راحت باشین. عرض کنم خدمت شما که این جور حوادث خیلی پیچیده س. آخه از کجا معلوم که قتل باشه؟ تازه انگیزۀ قتل مهمه! برای چی؟ شاید هم قتلی تصادفی بوده! اصلا زندگی من و شما حاصل تصادفات زنجیره ایه… زنجیر! شما حرفهای منو خوب می فهمین… نه؟

مرد جوان:
(به زور لبخندی می زند و سرش را به علامت تأیید تکان می دهد.)

جسد:
یا مثه تو فیلمهای پلیسی… مگه نه؟

مرد جوان:
(سکوت. بهت)

جسد:
(باز جعبه ی شیرینی را بر می دارد و تعارف می کند.)

چرا یه ذره دیگه میل نمی کنین؟ خب زخم زخمه. کارد کارده. شیرینی شیرینیه. آدم هم آدمه دیگه. یه موقع هم مثه شما تماشا می کنه. مثه تو سینما. هی نگاه می کنه و هیچی نمی گه. نگاه نمی کنه، زل می زنه.

(به چشمهای مرد جوان خیره می شود و سعی می کند او را هیپنوتیزم کند.)

زل می زنه… پلکهاش سنگین می شه…

مرد جوان:
(کم کم پلکهایش سنگین می شود.)

جسد:
پلک می زنه…

مرد جوان:
(پلکهایش کم کم بسته می شود.)

جسد:
یه موقع هم حسابی خوابش می بره… خوابش می بره…

مرد جوان:
(خوابش می برد و صدای خرخرش بلند می شود.)

جسد:
خوابش می بره… درست وسط کار. یعنی همون لحظه ای که آرتیسته می خواست در بره. معشوقش با خونسردی کامل همه ی مدارک رو از کشوی رئیس برداشته بود و تو ماشین منتظرش بود. و بعد… رگبار. آبکش شدن. هر دوشون. شاهکار فیلمبرداری بود. از شدت رگبار بدن هاشون می چرخید. انگار آرتیسته و معشوقش داشتن می رقصیدن.

(مکث. به صدای خُرخُر مرد جوان گوش می دهد و بعد فریادی در گوشش می کشد.)

مرد جوان:
(از جا می پرد. بدنش می لرزد.)

جسد:
تازه طرف با جیغ بغل دستی چرتش پاره می شه و می فهمه که آرتیسته و معشوقش کشته شده ن. بعدش هم خون و دل و جگر و طحال و روده و از اینجور قضایا… زهره ترک می شه. فیلم همین جا تموم می شه. اونوقت باران سؤاله که می باره. چرا؟ کی؟ چه جوری؟ کجا؟ کی؟ چرا؟ اما فایده نداره. فیلم تموم شده. تازه بغل دستی هم خوب حالیش نشده. همشو نگاه کرده ها، امّا خوب ندیده. می گه حواسش بوده، اما نبوده. همینجور تو پیچ و خم قصّه سُر خورده و رفته. و گرنه اون جیغ رو خیلی زودتر می کشید. خیلی زودتر. گرچه منم نتوستم جیغ بکشم. خیلی دیر بود. نه! باز هم تراژیک شد. گریه دار شد. آقا بی زحمت اون رادیو رو یه ذره بلند کن، بذار خودمونو یه کم تکون بدیم…

مرد جوان:
(بی اختیار صدای رادیو را بلند می کند.)

جسد:
به به عجب رِنگیه! این آهنگ جوونهاست. آدمو بی قرار می کنه. یه چیزی رو تو آدم بیدار می کنه. جونتو می لرزونه.

( همراه با ریتم موسیقی خودش را تکان می دهد. دکمه های کتش را باز می کند. گره کراواتش را شل و یقه اش را باز می کند.)

ببین عزیزم… حالا دیگه برات می رقصم. یادته چقدر از دستم حوصله ت سر می رفت… می گفتی چرا اینقدر خشکی؟ چرا ظرافت نداری… راست می‌گفتی. اما… حالا ببین… رقصو ببین… محشره…

مرد جوان:
(از دیدن رقص جسد خنده اش می گیرد. صدای رادیو را بلند تر می کند و ادای حرکات جسد را در می آورد.)

جسد:
بیا… برقص… برقص… بیاااا…

(کتش را در می آورد. صدایش همراه با موسیقی به سختی شنیده می شود.)

گفتم انسان حیوانیه که فکر می کنه… آره هوای تازه… اکسیژن… عاشق بودم… عاشق تو… گازهای سمی خطرناک… گفتی برقص… فیلمش پلیسی بود… آرتیسته بلد نبود برقصه… آخرش یاد گرفت… برقص عزیزم… برای من… برای من…

(صدایش دیگر شنیده نمی شود. آنقدر می چرخد که می افتد. بی حرکت بر روی زمین می ماند.)

مرد جوان:
( چند لحظه ای جسد را می پاید. با احتیاط پیچ رادیو را می بندد. بلند می شود و می رود بالای سر جسد. کت او را که روی زمین افتاده بر می دارد و جیبهایش را می گردد.)

جسد:
(با یک حرکت سریع می نشیند.)
چیزی گم کردین؟

مرد جوان:
(ابتدا غافلگیر می شود. پس از لحظاتی با تردید بلند می شود و کت را به مرد می دهد و می رود روی نیمکت می نشیند. پیداست که مشکوک شده و جسد را چندان جدی نمی گیرد.)

جسد:
(کتش را می پوشد. اما سر و وضعش را مرتب نمی کند. کنار مرد جوان روی نیمکت می نشیند.)

کیف کردین؟ قشنگ رقصیدم… نه؟ تازه یاد گرفته م. قبلاً بدنم خیلی خشک بود. اما حالا تعریف از خودم نباشه، کمرم عین فنر شده. همچین… ری لکس شدم.

( متوجه روزنامه ی تا خورده ی چروکیده ای در بساط مرد جوان می شود.)

ببخشین، می‌شه اون روزنامه رو ببینم؟

مرد جوان:
(بی اعتنا به جسد، روی زمین در پی ته سیگار می‌گردد.)

جسد:
خوشحالم که دیگه از من نمی‌ترسین. همیشه همینطوره، اولش همیشه سخته، نمی‌شه باور کرد، اما بعد آدم عادت می‌کنه و می پذیره.

(جسد خودش روزنامه را از روی زمین بر می‌دارد و شروع به تورق آن می کند)

مال کی هست؟ مال دیروزه…

(به سرعت ورق می زند.)

بفرما، هیچ خبری نیست به غیر از انتخابات. یکی بود یکی نبود. زیر این گنبد کبود انتخابات آزاد ریاست جمهوری بود! بله شهر ما در امن و امانه. آها… یه جسد بی سر پیدا کرده‌ن… دوتا پستان هم زیر تخت یه تازه داماد پیدا شده.

(از روزنامه می خواند.)
“تازه داماد از وجود هرگونه پستانی در زیر تخت خویش اظهار بی اطلاعی می کند و شاکی است که زنش او را ترک کرده است.”… یه گوش و پنج تا و نصفی انگشت لاک زده هم در ظرف سالاد کشف شده

(از روزنامه می خواند.)

“… از سوی دیگر وکیل تازه داماد اظهار داشته که موکل او هرگز علاقه ای به خوردن سالاد انگشت نداشته است.” یه انگشت شست چاق و چله هم تو جیب نماینده ی مجلس پیدا شده…

(از روزنامه می خواند.)

“نماینده ی مجلس وجود چنین انگشتی در جیب خویش را نشانه ی توهین آشکار به حیثیت جامعه و اخلاق عمومی تلقی کرده است.” احسنت! کس نخارد پشت من، جز ناخن انگشت من! … راستی شما به کی رأی دادین؟ اجازه دارم بپرسم؟ شما هم روی کاندیدای شماره سه شرط بندی کرده بودین؟ کارنامه ی جنایی ش حرف نداشت. ترور، کشتار! به نظر من بهترین گزینه بود! شما حال و روز منو می بینین با این کارد لامصّب؟ این هم برای خودش انتخابی بود دیگه!

مرد جوان:
(چنگ می‌زند و روزنامه را از دست جسد بیرون می‌کشد. آن را تا می‌کند و روی آن می‌نشیند. ته سیگارها را در یک کیسۀ پلاستیکی کوچک می گذارد. بالاپوش را دور خودش می پیچد، یک ته سیگار را روشن می‌کند و شروع به کشیدن می‌کند.)

جسد:
خیلی وقته که سیگار رو ترک کردم. به سیگار حساسیت شدید داشت. به خاطر اون ترک کردم. مرتب می گفت:
“مرد، سرطان می‌گیری، می‌میری، سکته می‌کنی!”
می گفتم: “تو فرشته‌ای”.
می گفت: “آره یه فرشتۀ خیلی خسته، لطفاً نون یادت نره!”
رفته بودم نون بخرم، قرار بود زود برگردم. بگذریم. سیگار رو ترک کردم. امّا، باز هم قلبم از حرکت ایستاد. دکترها اشتباه می کنن. دکترها هیچی نمی فهمن. اونا نمی دونن درد ما از چیه. فقط ما رو می بندن به قرص و دارو. دکترم می گفت این داروهارو بخور فشار خونت میاد پائین. کمی بعد ممه هام بزرگ شد. بله، (می خندد) ممه هام. بهش گفتم:
“عزیزم، حالا ببین من هم ممه دارم. این نیمۀ زنانۀ منه که سر بلند کرده.”
گفت:
“آخه اینم شد زنانگی؟! بجای اینکه پرهیز کنی، غذای سالم بخوری، ورزش کنی، خودتو بستی به دارو تا بالاخره ممه در آوردی. حالا برا من پزش هم می دی؟”
به دکترم گفتم:
“آقای دکتر سیگار رو ترک کردم. قرصها رو کم کنم؟”
گفت:
“توصیه نمی کنم. قلب شما هنوز کند می زنه. یک باطری جدید به بازار اومده. اگر اونو کار بگذاریم. قلب شما تا دهسال تیک تیک می کنه. البته گارانتی صد در صد نیست. امّا تا هفتاد درصد جواب می ده.”
گفتم: “نه دکتر، من حس می کنم حالم خوبه. باطری نمی خوام.”
دکتر گفت:
“باشه. راه پرهیز و ورزش را ادامه بدید، شاید ضربان قلب عادی بشه. دو هفتۀ دیگه شما رو معاینه می کنم.”
حالم خوب بود. احساس می کردم ضربان قلبم عادی شده. امّا این هم چیزی رو ثابت نمی‌کنه. حتی اگر قلبم مثل یک موتور شش سلیندر کار می‌کرده، باز هم ممکن بوده که دچار سکتۀ قلبی شده باشم. همینطوری، بعضی وقتها پیش میاد، بدون دلیل. این سناریو چطوره؟ در شبی تاریک، در پارکی متروک، مردی ناشناس تنها قدم می‌زده تا اینکه غریبه‌ای ناشناس از راه می‌رسد و با انگیزه ای کاملا ناشناخته دشنه‌ای را تا دسته در گلوی آن مرد فرو می‌کند. روشن است که هیچ شواهدی در دست نیست که نشان بدهد آن مرد ناشناس قصد خودکشی نداشته، شاید هم او خودش به انگیزۀ قتل کسی به آن پارک متروک رفته بوده باشد. شاید مست هم بوده، ناغافلی پایش لیز خورده و با دشنه‌ای که در دستش بوده به تنۀ درختی خورده و آن دشنه تا دسته به گلوی او فرو رفته باشد.

(فریاد می کشد.)

آخ!

(گلویش را می گیرد.)

آره من مست بودم. عاشق بودم. نگران بودم. نگران کون آسمون هم بودم.
“چرا گلهائی که خریدی اصلا بو ندارن، انگار رنگشون کردن.” اینها رو زنم می‌گفت. بله، من مست بودم. احتمالا در مستی به سرم زده بود که در نیمه شب، وسط زمستون، به یک پارک متروک برم. با خودم یک هندوانه هم برده بودم، آخه شب چلّه بود. می خواستم هندوانه رو بِبُرم که با تمام وزنم افتادم روی دست راستم، همون دستی که دشنه توش بود، خلاصه اینجوری شد که دشنه تا دسته فرو رفت توی گلوم.

(فریاد می کشد)

آخ! چه بد شانسی‌ای!

مرد جوان:
(مات و مبهوت به جسد زل زده است.)

جسد:
عجیب با شما احساس نزدیکی می کنم. سرنوشت من و شما یه جورهایی به هم گره خورده. برای همین هم منتظرتون بودم.

(باز روزنامه را ورق می زند.)

مقادیری سردست و ساق و دنده هم در ساک خرید یک زن خانه دار پیدا شده.

(از روزنامه می خواند.)

“این زن اظهار می دارد که کودکان هشت ساله و دهسالۀ خود را گم کرده است و اصولاً او و شوهرش هیچگونه علاقه ای به خوردن گوشت ندارند.” بله، بالاخره انسان کم کم داره می فهمه که در اصل حیوان گیاهخواری بوده. نخیر، عرض نکردم که خبر تازه ای نیست؟!

(باز روزنامه را ورق می زند و می خواند.)

” بیانیه ی پشتیبانی یک صد فیلسوف و هنرمند و ورزشکار و ستارۀ طراز اول میهن پرست از کاندیدای شماره سه”. خدمت همه‌شون ارادت دارم. اما بدجوری خطا کردن. بهترین گزینه من هستم. من با همین دشنۀ زخم و خون. پس کو؟ کجاست؟ بیانیه ی پشتیبانی یک صد فیلسوف و هنرمند و ورزشکار و ستارۀ طراز اول میهن پرست از بهترین جسد حی و حاضر قرن؟! آخ… آخ… مژده… مژده…

(از روزنامه می خواند.)

“بقیه در صفحه ی چهل وسه.”

(ورق می زند و می خواند.)

” علاج قطعی و پیشگیری طاسی سر با قرصهای کلم و قارچ ژنتیکی…”

(دستی به سرش می کشد.)

از ما که گذشت. اما، جوان، برای شما هنوز دیر نشده.

مرد جوان:
(بالاپوش را به کناری می اندازد. از جایش بلند می شود و می رود روبروی جسد می ایستد.)

جسد:
(دسته گل را در دست می گیرد و آن را می بوید.)

امّا اینها معطرند. گلهای وحشی هستن، رنگشون نکردن.

(دوباره گلها را می بوید)

بیایین… شما هم بو کنین.

مرد جوان:
(چنگ می‌زند و دسته گل را از دست جسد بیرون می‌کشد و آنها را زیر پایش له می‌کند.)

جسد: نه! این کارو نکنین! گلهای وحشی نازنین…

(خود را روی زمین می اندازد و سعی می‌کند خرده های گل را جمع کند.)

مرد جوان:
براااا چ..چ.چی اومدی اینجا؟

جسد:
خدای من، پس شما می تونین حرف بزنین!

مرد جوان:
خ خ خفه! گو گو گوفتمت او او اومدی ای ای اینجا چیکار خوارکسه!

جسد:
چقدر شیرین سخن می گید. عرض شود که… من خودم با پای خودم اینجا نیامدم، منو اینجا آوردن که…

مرد جوان:
دِ بگ بگ بگو مادر قح قح قحبه کی کی هسّی تو؟

جسد:
من جسدی هستم که هنوز کشف نشده.

مرد جوان:
خ خ خفه. اینقد زر زر زر زر زدی دی دی، سر سر سرم رف. خوب گو گوشا شا شا تو وا وا وا کن، ب ب ببین چی می گم. این ط ط طرفا دیگه پی پی پیدات نشه ها، اینجا راس راسّۀ منه. جل و پ پ پلاس گدائیتو ب ب ببر یه یه جا جای دیگه.

جسد:
(دستی به گلویش می‌کشد و خون را نشان می‌دهد.)

مرد جوان:
(ترسیده و لرزان) تخ تخ تخم ح ح حروم… ا ا از جوجوجون من چی چی چی چی می خوای؟ ای ای این چا چا چاقو رو از از کجا د د دز دزدیدی؟

(به دشنه زل می زند.)

جسد:
نقش و نگار رو می بینین؟ کار یک هنرمند زبر دسته… نه! دست نزنین!

مرد جوان:
ما ما مال کی کی کیه؟

جسد:
آروم باشین. یه نفس عمیق بکشین. خوب تمرکز کنین. این هدیه مال شما هم هست. مال همه ی ماست. فقط بهش دست نزنین. براتون دردسر درست می‌شه.

مرد جوان:
ب ب برق می می می زنه چقدر…

جسد:
گفتم که اصل اصله. دسته‌ش از عاجه. مغز یه فیل غول پیکر هندی داغون شده تا رسیده به اینجا. داستانها داره این دشنه! فیل به اون عظمت مثل کوه بود. زدن به سرش. درست میون چشماش. وقتی خورد زمین چند بار تنش بالا و پائین رفت. راهش همینه. باید درست بخوره به مغز. بعد دیگه تمومه.

مرد جوان:
(مرد جوان به دستۀ دشنه زل زده است.)

جسد:
می بینین چه نقش و نگاری داره؟ اینجاشو نگاه کنین! چقدر ظریف و زیبا خوشنویسی شده! سخت می‌شه خوندش. گمان کنم اینجا نام سازنده‌شه. با یک بیت شعر. این دشنه از آثار هنری و فرهنگی گذشتگان شماست.

مرد جوان:
از چی چی چیه منه؟

جسد:
یه قطعه جواهره. میراثی از تاریخ ملتی بزرگ.

مرد جوان:
خفه…خ خ خفه شو جا جا جاکش!

جسد:
سند هویت قومی با ایمان و معتقد…

مرد جوان:
تو خر خر خر خره ی تو تو تو مادر ج ج ج جنده چی چی چیکار می ک ک کنه؟

جسد:
( نفس نفس می‌زند.)

پرسشی بسیار هوشمندانه س. می دونید حرفهای شما منو یاد مسیح میندازه. آخه مادر مسیح هم… یه… یه… یه قدیسه بود. می گفتن جایی بهتر از خرخرۀ من نمی شناسن. می گفتن اینجوری دیگه نگرانیهاشون رفع می‌شه. تا نخاع گردن کافی بود. راست می گفتن. داشتن خدمت می ‌کردن. همین جوری نوشتنش که خدمتتون عرض کردم. جلد بعدیش هم داره در میاد.

مرد جوان:
دزدیدیش؟ د د درش بیار… ب ب بزن به چا چا چاک…

(می پرد دشنه را در دست می گیرد و با جسد گلاویز می شود.)

جسد:
(با همۀ توان خود را از دست مرد جوان خلاص می کند و می دود به سوی رادیو، آن را روشن می کند. ضرب و موسیقی به گوش می رسد.)

عزیزم حق با تست. کون آسمون خرابتر از این حرفهاست. به به عجب ساز و ضربیه. آقا بی زحمت اون رادیو رو بلند کن. بیانیه ی پشتیبانی یک صد فیلسوف و هنرمند و ورزشکار و ستارۀ طراز اول میهن پرست. بعدش رگبار. آدمو می لرزونه. تکون می ده. مادر، بهشت کجاست؟ بهشت ما مادر جنده ها کجاست؟ باز هم بسوزون. هشتاد هزار جنده بر صلیب. مادر جنده های سراسر جهان متحد شوید! اینو مسیح گفت. مسیح پسر خوبی بود. باباش بد بود. باباش خدا بود. خدای بی اخلاق. خدای بی پرنسیپ. خدای لامذهب!

مرد جوان:
همین هم هم همین جا جا جا می می می گامت. جا جا جاکش…

جسد:
(می رقصد.)
برقص عزیزم… با ترنم رود برقص… با آواز باد… به یاد من… تا می تونی برقص.. آاااای حوا جانم… حوا… برقص… با رفیق نازنین… مار خوش خط و خال… برقص… بهشت مال ماست… بهشت… بهشت…

مرد جوان:
(دشنه را از گلوی جسد بیرون می کشد.)

جسد:
(به روی زمین می افتد و آخرین کلمات را به سختی ادا می‌کند)
نه… بذار سر جاش… بذار…

مرد جوان:
(چند قدم از جسد فاصله می‌گیرد. به دشنۀ خونین در دست خویش خیره می‌ماند. بعد نگاهش با ناباوری و وحشت به روی جسد میخکوب می‌شود. چند ثانیه بعد باز به سوی جسد برمی گردد و شروع می کند به گشتن جیبهای لباس جسد. چیزی نمی یابد. به اطراف خود نگاهی می‌اندازد. خرده ریزهایش را با عجله جمع می‌کند و قصد رفتن می کند. ناگهان برمی گردد و جعبۀ شیرینی را برمی دارد و فرار می‌کند. هنگام فرار رادیو از دستش می‌افتد. رادیو روشن می‌شود و صدای موسیقی از آن به گوش می‌رسد. می‌خواهد برگردد و رادیو را بردارد که صدای فریادهائی را از دور می‌شنود.)

صداهائی خارج از صحنه:
بگیریدش… بگیریدش… داره فرار می کنه… اوناهاش… ایست… ایست…

(صدای شلیک چند گلوله به گوش می رسد)

برید دنبالش!

(بازرس جنائی سر می‌رسد. به سوی جسد می‌رود و آن را وارسی می‌کند. روی زمین متوجه دشنه می‌شود. آن را بر می‌دارد و در یک کیسۀ پلاستیکی می گذارد. گلهای خرد شده را از روی زمین جمع می‌کند و در یک کیسۀ پلاستیکی می‌گذارد. بعد به سوی رادیو می رود و آن را خاموش می کند و در یک کیسۀ پلاستیکی می گذارد. یادداشت می‌کند.)

بازرس جنائی:
مقتول ناشناس. قاتل تحت تعقیب. ضلع شرقی پارک ملی. ساعت دوازده شب. جمعه، اول ماهِ…

صدای یک مأمور خارج از صحنه:
قربان قاتل معدوم شد.

بازرس جنائی:
(می‌نویسد)

قاتل معدوم.

(با صدای بلند خطاب به مأموران خارج از صحنه)

احسنت! ثبت شد.

صحنه تاریک می‌شود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *