دیدگاه‌ها / نه تکریم و نه تدفین / هایده ترابی

هایده ترابی

نه تکریم و نه تدفین

هم در فراخوان گروه دبیران کانون برای گشودن “ستون دیدگاهها” و هم در نقدِ عضو پیشین، آقای حسین دولت آبادی، بر کارکردِ “کانون نویسندگان ایران در تبعید” ابهاماتی هست که درک چگونگی قضایا را برای مخاطبان دشوار می کند. نویسندگانِ هر دو متن به نکته ها و اموری اشاره دارند که بستر آنها برای بسیاری که از بیرون نگاه می کنند، ناشناخته است. در نتیجه، مثلاً، بیرونی ها نمی دانند کدام یک از اعضای هیئت دبیران با راه اندازی “ستون دیدگاهها ” به شدت مخالفت می کرد، چرا مخالفت می کرد، عضو معترض به وی که بود، دلیل اعتراض وی چه بود، و چرا راه اندازی “ستون دیدگاهها” در نهادی که از آزادی بی حصر و استثناء اندیشه و بیان و قلم دفاع می کند، باید به تشنج بیانجامد. ما فقط مطلع می شویم که گروه دبیران کنونی به این رویکرد انتقاد دارد و دیگر آن را نمی پذیرد. زمانی که شفافیت نباشد، مسئله و مشکل هم شناخته و درک نمی شود و آن اشارات هم هیچ اثری جز شایعه پراکنی، جبهه گیریهای پشت پرده ای، سوء تفاهم و بی اعتماد سازی نخواهد داشت.

در این فراخوان با هشداری هم روبرو هستیم که می تواند ما را در بیان نقد و دیدگاهمان دچار ترس و محدودیت کند. همانجا می خوانیم که “دیدگاههای مبتنی بر برخوردهای شخصی” انتشار نخواهد یافت. امّا “برخوردهای شخصی” چیست و چگونه تعریف می شود؟ مفهومی است کشدار و تفسیرپذیر. من پیرو اصلِ فمینیستی “امر خصوصی سیاسی است” یا “امر شخصی سیاسی است” هستم. بی تردید کار هنری و نویسندگی که شامل نقد و پژوهش خلاق هم می شود، نخست امری شخصی است و با انگیزه هائی شخصی در برخوردش با دنیای بیرونی آغاز می شود. زمانی که انتشار بیرونی می یابد، به مرحلۀ پذیرش و گفتگوی اجتماعی می رسد. بسته به توان، مایه، درد و هنر نویسنده/ هنرمند/ کنشگر، امر شخصی می تواند تلنگری اجتماعی ایجاد کند و گاه به یک توفان فرهنگی و اجتماعی منجر شود. پیدایش جنبش “می-تو” علیه آزارجنسی، سکسیسم و مردسالاری در هالیوود، یک نمونۀ برجسته و همچنان زنده در این زمینه است. زنان ایرانی هنوز آگاهی و جرئت لازم را برای آغاز چنین جنبشی ندارند. اگر چنین جنبشی آغاز شود، آنگاه خواهیم دید که چه سلبریتی هائی، چه اساتیدی، چه نویسندگان و هنرمندانی، چه چهره های فرهنگی و سیاسی “متعهدی” نقاب از چهره هاشان خواهد افتاد. جامعۀ فرهنگی ایرانی هنوز در مرحلۀ سرپوش گذاری و نسیان عمدی است. این جامعۀ مرد-محور به اینگونه امور مطلقاًً حساسیتی نشان نمی دهد و کماکان از منافع مردانه پاسداری می کند. تک صداهای یکی دو زن هم اگر در حاشیه بلند شود، به سرعت در رسانه ها و محافل آنان طرد و حذف می شود. آیا “کانون نویسندگان ایران در تبعید” جرئت و انگیزۀ پیوستن به چنین جنبشی را دارد؟ مسئله فقط دستگاه سرکوب و سانسور جمهوری اسلامی نیست.

اصل حدود و ثغور نوشتن و نقد را قوانین استاندارد رسانه ها و مطبوعات آزاد و دمکراتیک روشن کرده است. انتشار هر گونه جعل، تهمت ناروا و افترا به افراد، راسیسم جنسیتی و اتنیکی، سکسیسم، گفتارها و نوشتارها و نمادهای فاشیستی و نژادپرستانه نسبت به دگراندیشان مذهبی و غیر مذهبی قابل پیگرد حقوقی است و نمی بایست در یک رسانۀ آزاد و دمکراتیک جائی یابد. بجز اینها، سیاستی است که نهادها و رسانه های آزاد در پیش می گیرند تا به ضرورت و چرائی فعالیتهایشان پاسخ دهند. “کانون نویسندگان ایران در تبعید” به عنوان نهادی که میراث مبارزه برای آزادی قلم و روشنگری علیه سانسور و سرکوب اندیشه و بیان را از زمان استبداد پهلوی و دستگاه مخوف امنیتی اش ساواک تا دورۀ جمهوری اسلامی بر دوش کشیده، کارش مبارزه با ساختارها و قراردادهای دولتی و غیر دولتی در حذف و سانسور آثار نویسندگان است. این کانون گونه ای چتر حمایتی است، و برای همبستگی نویسندگانی تلاش می کند که از سرکوبها و جنایتهای جمهوری اسلامی علیه همکارانشان گزارش می کنند، به خود سانسوری “مفید” در تبعید تن در نمی دهند و می خواهند در چهارچوب قوانین آزاد و دمکراتیک نشر، بدون سانسور (در هر زمینه ای که می خواهند) بنویسند و منتشر کنند. بجز اینها که برشمردم، هر نویسنده ای مسئولیت زبان، سبک و محتوای اثر خود را بر عهده دارد و هیچ ارگانی حق دخالت و اعمال سلیقه در آن را ندارد. اگر چه گروه دبیران یا ویراستاران کانون می توانند پیشنهادهائی برای بالا بردن کیفیت آثار داشته باشند و یا مشاورۀ ادبی به نویسندگان بدهند. این کار امّا از گروه ویراستارانی بر می آید که بیطرفی، حسن نّیت و صلاحیت ادبی خود را به مجمع عمومی نشان داده باشد. و این توافقی است که آسان به دست نمی آید.

حال باید دید نویسنده ای که خود (بسته به کارنامه اش) مشروعیت دستگاه سرکوب و سانسور را پذیرفته و چه بسا در آن فعال بوده، خودسانسوری نویسندگان را به بهانۀ رعایت شئون فرهنگی، اخلاقی و مذهبی جامعه لازم می بیند، یا باصطلاح خود را “غیر سیاسی” می خواند و نمی خواهد با “نظام” درگیری پیدا کند و یا به هر دلیلی به جریان “اصلاح طلبی” و انتخابات آن در ایران دل بسته است و فقط پیگیر حقوق صنفی خویش است، چنین نویسنده ای چگونه و چرا می خواهد در “کانون نویسندگان ایران در تبعید” جای بگیرد؟ حرکت این نویسنده حتّی با مفهوم و موجودیت کانون نویسندگان در ایران هم ناسازگار است، دیگر چه برسد با کانون تبعیدی. گیرم که چنین نویسنده ای به خوبی و خوشی عضوِ کانون نویسندگان در تبعید شود، کانون تبعیدی چه کمکی می تواند به او کند؟ در کجا باید از “حقوق صنفی” این نویسندۀ “غیر سیاسی” که نمی خواهد با “نظام” درگیر شود، پاسداری کرد؟ در ایران؟ یا در تبعید؟ شاید آقای حسین دولت آبادی بعدها در وبلاگش به این پرسشها هم پاسخی بدهد.

آقای حسین دولت آبادی نیز سربسته می نویسد و بستر مسائل کانون را برای افکار عمومی ناروشن می گذارد. با گوشه و کنایه هائی مبهم و تحقیر آمیز در مورد افرادی سخن خود را آغاز می کند و بدون ارائۀ گزارشی مستند و دقیق از ماوقع به داوری می نشیند و احکام خویش را دربارۀ این و آن صادر می کند. و در نهایت به کلی گوئی در می غلتد و ناقض پند و اندرزهای خویش می شود. مانند یک خبرچین نقل می کند و “عزیزانش” را لو می دهد:

“مثل همیشه صحبت از کانون نویسندگان ایران «درتبعید» و «دبیران جوان و نالایق کانون» به میان آمد که به‌ گمان این دو عزیز [حسن حسام و نعمت میرزا زاده] ، در برابر حوادث مهم مملکت منفعل مانده و کانون را به انزوا و انفعال کشانده بودند.” (پایان نقل قول)

ایشان خودش در این زمینه حرفی ندارد و مسئله را نمی شکافد. اگر نمی داند، چرا می گوید؟ رسالت او فقط این است که از زبان این “دو عزیز” اعلام کند که کانون تبعیدی، که وی دیگر عضو آن هم نیست، دچار چه حقارتی شده است. همین. و من (به عنوان عضوی جدید) باید همینجا شهادت بدهم که این “دبیران جوان و نالایق کانون” یاران کوشائی هستند پذیرای نقد و گفتگو. اینان با پافشاری و اصرار بی پایان دیگران، که پیشقراول آنها دوست عزیز حسن حسام بود، مجبور شدند این مسئولیت بزرگ و وقت گیر را بر عهده بگیرند تا دست کم شیرازۀ اداری کانون از هم نپاشد. هیچ یک از آنها خواهان دبیر شدن نبود و همۀ آنها به ناچار این مسئولیت را پذیرفتند. باید دانست که شرایط ایدآلی وجود ندارد و بدیهی است که خطاها و نارسائیهائی پیش می آید. من شخصاًً (بدون هیچگونه پیشداوری) مشتاق خواندن دیدگاهها و طرح نظرات عضو گرامی و پیش کسوت کانون، آقای نعمت میرزا زاده و همچنین حسن حسام عزیز هستم که هر دو کوله باری از تجربه های ارزندۀ فعالیت در کانون نویسندگان ایران را تا تبعید بر دوش دارند.

امّا برگردیم به سخنان آقای حسین دولت آبادی که ایشان هم از اعضای قدیمی بودند و در فعالیتهای کانونی کم تجربه نیاندوخته اند و باصطلاح سرد و گرم چشیده اند:
گفته اند تو که لالائی بلدی چرا خودت خوابت نمی برد؟ جناب مستطاب از یک سو در نکوهش برخوردهای نازل و تحقیر آمیز شخصی و نیش و کنایه ها داد سخن می دهد، از سوی دیگر خود به طرز زشتی انگشت بر زندگی خصوصی شاعری می گذارد که زمانی در مکاتباتی دو نفره مزاحی با وی کرده و کانون را “حسینیه” خوانده است. و دیگر نمی گوید که چرا و چگونه چنین مزاحی در عالم خصوصی پیش آمد و مناسبت آن چه بود. می نویسد:

” شاعری دیگر که بعد‌از سالها زندگی در‌اروپا و تلاش معاش، ‏به آمریکا مهاجرت کرده بود تا شاید کاری مناسب و در خور و در شأن یک شاعر پیدا کند، کانون را به شوخی ‏و یا جدی «حسینّیه» می‌نامید…” (پایان نقل قول)

مسئلۀ مهاجرت شاعر به آمریکا چه ربطی به مزاح آن شاعر با آقای حسین دولت آبادی و مسائل کانون دارد؟ من آن شاعر را که شکر خدا نه صاحب نام است و نه معتبر، خیلی خوب می شناسم. او آدم شوخ طبعی است و روزی نیست که خودش را هم دست نیاندازد. می دانم که او هیچ کاری را بجز سرودن حرفه ای در شأن شاعری نمی داند. از نظر وی نه مقام استادی در دانشگاه و نه رانندگی تاکسی و نه کار بنائی و رنگرزی و نه کسب و کار به درد یک شاعر حرفه ای نمی خورد. همۀ این کارها مزاحم کار خلاقه است. جاهلانی این شاعر را که مدرّس زبان و ادبیات فارسی نیز هست، دشمن زبان فارسی می خوانند. آن ابلهان نمی دانند که او با تألیفاتش و کار شبانه روزی شاق چه بسیار در شناخت و آموزش زبان فارسی کوشیده است. صدها فارسی دان را تربیت کرده است. یک آموزگار مجرّب و ساده و افتاده و مهربان است که وقت خود را بی دریغ در اختیار دانشجویانش قرار داده است. تا اندازه ای که شاید بیش از یک کارگر ماهر که در شرایط بدی کار می کند، استثمار شده است. اهل خراسان است، امّا از خراسانی بازی منزجر است. اگر قرار باشد از ایران بگوید، از صداهای متکثّر، زبانها، مردمان و فرهنگهای گوناگون زیر ستم و تبعیض در میهنش با امانت گزارش می کند. سالهاست که در یکی از ده دانشگاه سرآمد جهان تدریس می کند، امّا هرگز نه بورسیه ای گرفته، نه در کنف حمایت اسپانسرهای میلیونر ایرانی یا جبهه های سیاسی و لابی های دانشگاهی بوده است. این شاعر کسی نیست جز سعید یوسف. آقای حسین دولت آبادی به چه حقّی چنین ناروا و نادرست به زندگی خصوصی او می پردازد؟

منتقد مستطاب اشاراتی هم به “شخصیّت سیاسی نمایشنامه نویسی‌ صاحب نام و معتبر” دارد که “سالها پیش، بعد ‏از درگیریهای «سیته پاریس» از کانون کناره گرفته بود”. او گویا “با لحنی سرد و گزنده و با طنزی تلخ پرسید: ‏‏«ها؟ بالاخره کانون را دفن کردید؟»”

من نیز یک نمایشنامه نویس صاحب نام و معتبر می شناسم. نامش محسن یلفانی است. دیدگاه و نیش و کنایه های وی علیه کانون با دیدگاه و مزاح سعید یوسف از یک جنس نیست. جناب مستطاب چرا این دو را کنار هم می نشاند؟ چرا نمی گوید که هر یک از آنها چه نقدی بر کانون داشته اند؟ چرا اذهان را با این روایتهای نادقیق و گزینشی و مبهم گیج می کند؟

به عنوان یک عضو جدید “کانون نویسندگان ایران در تبعید” فکر می کنم که نه تکریم لازم است و نه تدفین. آنچه ما نیاز داریم، واقع بینی است. واقع بینی نسبت به چرائی شکل گیری کانون در تبعید و شناخت ساختار و ترکیب کنونی آن و تحولاتی که در ظرف این چهل سال در تبعید رخ داده است. من نیز می اندیشم که زبان و زاویۀ نگاه به رویدادهای سیاسی در بیانیه های کانون باید ویژگی خود را داشته باشد. بیانیه های کانون چه بسا در مواردی رادیکال تر از بیانیه های جبهه های سیاسی از آب در بیاید، امّا نقطۀ تمرکزش بر رویدادهای سیاسی متفاوت است. آخرین بیانیۀ کانون “نه به جمهوری اسلامی و نه به جنگ” این ویژگی را نشان نمی دهد و تفاوتی با بیانیه های سازمانها یا جبهه های سیاسی ندارد. تکرار مکررات است. صدور چنین بیانیه ای وظیفۀ کانون نیست.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *