وَ بازم، ار که بباید، همین گزینم من! / شعری از / اسماعیل خوئی

اسماعیل خوئی

وَ بازم، ار که بباید، همین گزینم من!

 

سپرفکنده وکیفر پذیر از این ام من

که هر چه رنج که بینم ز خود ببینم من!

کسی مرا نفرستاد سوی این میدان:

به رای وخواستِ خود در مصافِ دین ام من!

از این گزینه محال است رو بگردانم:

وَ بازم، ار که بباید، همین گزینم من!

نمی رسم به چنان دم، ولی خوش ام به امید:

که دین بمیرد و بر گورِ او نشینم من!

زنیک گوید و بد می کند خدای اش؛ کاش

وَرا، سری چو به دوزخ زند، ببینم من:

به دوزخی که زمین باشد و، در آن، عُمری ست،

به کُنجِ هر دلِ خونبار، در کمین ام من!

درون گداز، چو آتشفشانی‌ام، از بس

ز هر چه گفته و کرده ست، خشمگین ام من!

نمُرده باشد اگر، پیرِ سخت جانِ نزار،

کنم‌ش زنده به گور و بر آن برینم من!

چنین، به کیفرِ ظلم اش به آدمِ خاکی،

نمایم اش که چه بُمبی ز خشم وکین ام من!

نماز می برم آن گه به خاک، تا داند

که خاکِ راهِ خدابانوی زمین ام من!

چه غم از این که مرا نیز کود خواهد کرد:

بس ام همین که زباغ اش گُلی بچینم من!

 

پنجم شهریور ماه۱۳۹۸

بیدرکجای لندن

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *