خداحافظ فریبرز / یوسف عزیزی بنی طرف

یادت مى آید وقتى من و تو و معصوم بیگى بودیم و با خنده گفتى ” یوسف باید پنج سال برود آن تو، آب یخ بخورد” و هر سه خندیدیم و چه خنده اى. من آماده مى شدم تا بار دیگر به هلفدونى بروم. داشتیم به منزل سیمین بهبهانی مى رفتیم. ولى این تنها نیست، یادمانده هاى نشست هاى کانون و صداى رسایت و شادخوارى هاى بعد از آن؛ وقتى همه مى رفتند و من و شما و گاهى ناصر مى نشستیم و در باره گذشته ها و حال ها گپ مى زدیم. حضورت در اغلب اجتماعات اعتراضى پایتخت، تماس هایت با همسرم وقتى در انفرادى اهواز بودم. پیشگامى ات در دفاع از کارگران و زحمتکشان. همنوایى ات باتظاهرات مردم عرب در اردیبهشت ٨۴ . به یادت بیاورم وقتى من و شما و بچه هاى عرب – شدیدزاده و محمد نواصرى – رفتیم به خانه اى در اطراف تهران تا بچه هاى چپ را از کشتارى که حکومت اسلامى علیه عرب ها انجام داده بود آگاه کنیم. ودعوت ات از من براى شرکت در نشست دفتر شیرین عبادى که در آنجا جزئیات آن کشتار را براى زعماى اپوزیسیون و رسانه هاى خارجى برملا کنم. ومى دانى که پس از آن بود که مرا به اوین بردند.خانه ات همواره مرکز نشست هاى کانون بود به رغم فشارهاى طاقت فرساى حاکمیت. این اواخر – اما – با دگر ملیت ها سر سنگین شده بودى و تند مزاج وقدرى شووینیست اما چند روز پیش دوستى آزربایجانى از اعضاى کانون نویسندگان به من اطمینان داد از این هم گذشته اى و با این دگرها همنواتر شده اى. به هر تقدیر ، ظاهرًا تقدیر ماست که مرثیه خوان قربانیان سرکوب یا ندانم کارى اهل سرکوب باشیم، از پوینده تا رئیس دانا.این عکس را هم حتما به خاطر دارى، تیر ماه سال ٨٧ بود، منزل سیمین بهبهانى. ازچپ،نشسته: من، شما، سیمین بهبهانى، حاجى زاده، دختر سیمین بهبهانى. ایستاده: خندان مهابادى، بعدى خاطرم نیست اسم اش، معصوم بیگى، زرافشان و حکیمى .خدا حافظ فریبرز

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *