اِلیف شافاک، نویسندهِ نامدار ومدافعِ آزادی بیان وُ زنان / فلورانس نوآویل / ترجمه‌ی علی شبان

 اِلیف شافاک، نویسندهِ نامدار ومدافعِ آزادی بیان وُ زنان

فلورانس نوآویل ( روزنامه لوموند )                           

ترجمه از : علی شبان

 

پیشگفتارِ مترجم :

 

اِلیف شافاک «۱» نویسنده ومبارزِ حقوق زنان، در شهرِ استراسبورگِ فرانسه به دنیا آمد و ترک تبار است. او سال هاست که  در لندن زندگی میکند و کتاب‌هایش را به زبانِ انگلیسی مینویسد. با این همه، درآثارش و آخرین رُمانش – ۱۰ دقیقه وُ ۳۸ ثانیه در این جهانِ عجیب و غریب -، رنجِ  دوری از رودخانه های بوسفور و غمِ غربت را میتوان بخوبی در آن‌ها دید. او برای جهت گیری های اجتماعی و سیاسی اش، شاید حالا حالا ها باید در این حسرت باقی بماند. از جنجالی ترین اثر ِ شافاک باید از کتابِ «حرمزاده استانبولی » نام برد که در آن نویسنده به کشتارِ ارمنی ها در ترکیه اشاره کرده است. و بدنبالِ آن،  حکومتِ ترکیه او را به جرمِ خیانت به «هویتِ جمهوری ترکیه » متهم و بازداشت کرد. ولی به دلیلِ کافی نبودنِ مدارک، تبرئه شد. «حرمزاده استانبولی» داستانِ خانواده‌ای اهل ترکیه و خانواده‌ای ارمنی- آمریکائی ست که از زنان در نسل های متفاوت روایت میکند وهنجارهای جامعه ی ترکیه را به چالش میکشد. و از فراموشی تاریخی که ترکیه دچارآن شده است، حرف می زند. و البته اِلیف شافاک میگوید که « ملت‌ها هرگز از تاریخ عبرت نمی گیرند. » این کتاب توسطِ گلناز غبرائی به فارسی بر گردانده شده  است.

او با کتابِ «ملت ِ عشق» شهرتی جهانی کسب کرد. این کتاب در زبانِ انگلیسی با عنوانِ « چهل قانون ِ عشق» و در زبانِ ترکی با نامِ «عشق» منتشر شده است . اِلیف شافاک با این اثر بود که  در ایران به اوجِ محبوبیت خود رسید و حضورِ شمس تبریزی و مولوی در این رُمان توانست  اشتیاقِ بسیاری را برانگیزد. شافاک در این کتاب، عشق را بر محورِ رابطه شمس و مولانا می نگرد واین رُمان، دو داستان را در بر میگیرد که در یک کتاب به زیبائی در کنار هم گنجانده شده است. یکی از داستان‌ها در سالِ  ۲۰۰۸ در آمریکا و دیگری در قرنِ هفتم در قونیه اتفاق می افتد.

عده‌ای بر این باورند که او تلاش کرده است  تا مدرنیته و صوفی گری را به طریقی با هم آشتی دهد ولی خود او در گفتگوئی با روزنامه ِ گاردین چنین میگوید : «  هر چه بیشتر در موردِ تصوف بخوانید باید بیشتر بکاوید.زمانی من هم دل بستگی زیادی به آن  پیدا کرده بودم. هنگامی که جوان بودم میلی به درک و فهمِ جهان نداشتم و تنها هدفم، تغییر آن بود. آنهم با فمینیسم، نهیلیسم یا محیط زیست. ولی هر چه بیشتر در موردِ تصوف خواندم کمتر فهمیدم. واین درست همان کاری ست که تصوف میخواهد با شما بکند. نخست شما را وامیدارد آنچه را که میدانید، فراموش کنید. و آنچه را که شما به آن اطمینانِ زیادی دارید، خودتان شروع میکنید درباه اش فکر کردن، ولی اینبار نه با عقلتان که با قلبتان.»

هنگامی که از او پرسیده می‌شود چطور شد که خواستید درباره ی شمس و مولانا بنویسید، شافاک میگوید « نقطه ِ شروع من مفهوم ِ عشق بود، به همین سادگی. می‌خواستم رُمانی درباره ِ عشق بنویسم، ولی عشقِ معنوی. «  بی‌شک وقتی چنین هدفی در پیش باشد، کار آدم به مولانا میکشد که صدای عشق است.» و در موردِ استقبال از این کتاب ، میگوید « در ترکیه و دیگر کشورها ی خاورمیانه،داوری خوانندگان بسیار  مثبت بود. بویژه زنان از همه ی گروه های سنی و با روحیه های کاملاً متفاوت به خواندن آن نشستند. وهنوز هم ایمیل‌های پُر مهری از این زنان دارم. آنها نه تنها  رُمان را تحلیل میکنند، بلکه درک شخصی خودشان را هم در اختیارم میگذارند. و این برایم بسیار بی پیرایه و الهام بخش است.»

از دیگر کتاب‌های پر سر و صدای او که موجبِ شهرتی بیشتر برای این نویسنده ِ پرتلاش و مبارزِ حقوق زنان شد، باید  از  شمسپاره که در ایران به همین عنوان منتشر شده است، نام برد.این کتاب، کاملاً از نظرِ ساختاری با سایر آثارش متفاوت بوده   وشاملِ ۶۵ مطلبِ مقاله مانند است که شافاک در سال‌های ۲۰۱۰-۲۰۱۲ آن‌ها را در روزنامه ی «خبر ترک» به چاپ رسانده بود. کتابِ شمسپاره در قالبِ داستان یارُمان نوشته نشده است، بلکه مجموعه‌ای از نظریات و ایدئولوژی هائی است که  اِلیف شافاک در موردِ موضوعات مختلفی که وی آن‌ها را مرتبط به هم میداند، بیان شده است. جالب است بدانید که شافاک در این کتاب از فروغ فرخزاد به عنوانِ یک شاعر زن که توانسته است هویتِ زنانه خود را حفظ کند، نام برده است.

در دیگر کتابش، سه دخترِ حوا، که دوسالِ پیش در فرانسه منتشر شد، پِری قهرمانِ کتاب که یک ترکِ مسلمان است، بینِ مادری سنتی و پرهیزکار و پدری غیر مذهبی، خود را در کش و واکش می بیند. پِری در سنین نوجوانی به انتشارِ « روزنامه خدا» همت می‌ورزد و به طرحِ پرسش هائی که گاهی پاسخ به آن‌ها آسان نیست، میپردازد : «  آیا واقعاً راهی جز  ایمان داشتن و یا ناباوری نیست؟ و آیا  گریزی از مذهبی ی سخت و سفت بودن و یا تنها به عقل تکیه کردن، وجود ندارد؟  یعنی، راه سومی برای انسان هائی چون من؟ برای آنهائی که این جدل‌ها و دوگانگی‌ها را نمی پذیرند؟»

شافاک، گذشته از کارِ نویسندگی، ترانه سراست و با روزنامه های نیویورک تایمز و گاردین نیزهمکاری میکند . حاصلِ ازدواجش، دو فرزند ۹ و ۱۱ ساله است و از «زنِ خانه» بودن متنفرست. اوچند سالی ست تمایلات ِ «دو جنسگرا »بودنش را علناً اعلام کرده است. از آن زمان، اسلامیست های کشورش او را «منحرف» و ناسیونالیست ها او را «خائن» دانستند. و بویژه اینکه او، آنرا  در بلندگو های خارج از ترکیه، اعلام کرده بود. او میگوید که خواستش، نه داشتن یک دیکتاتورِ نظامی و نه یک غیر نظامی ی خودکامه است، بلکه دولتی ست که بتواند همه ی آراء و عقاید را بپذیرد. «  روزنامه لیبراسیون پاریس،۴ ژانویه ۲۰۱۸»

در تازه ترین رُمانش -۱۰ دقیقه وُ ۳۸ ثانیه در این دنیای عجیب و غریب – اِلیف شافاک، گفتگوی خودمانی و سیاسی خود را با شهر و زنانِ استانبول آغاز میکند.نویسنده ِ کتاب این عنوان را  بنا به جستارهای پزشکانِ مغز و اعصاب به کتابش داده است.بر مبنای این فرضیه، در چند دقیقه ی اولِ پس از مرگ،ما میتوانیم هنوز علائمی از فعالیتِ مغزی در شخصی که تازه مرده است، به بینیم.  چهره ِ سرشناس ِاین رُمان را از همان نخستین برگ‌های کتاب میشناسیم، که جسدش را در آشغال دانی شهر  انداخته بودند و  نامش تِکیلا لیلا است . شافاک ما را به سفری در دلِ شهرِ استانبول دعوت میکند که شباهتی به « شهری که وزارتِ جهانگردی ترکیه مایل به شناساندن آن است، ندارد.»  زنانی که به فشار ها و خشونت های فیزیکی و روانی از جانبِ پدران، برادران و یا شوهرانشان برای رعایت اصولِ دینی و مذهبی تن میدهند و خود نمیتوانند هیچگونه نقشی در تغییر این وضعیت داشته باشند. تنها راهِ فرار از این مهلکه را رفتن به شهری بزرگ چون استانبول می‌بینند تا در آنجا با نا امیدی، به سراب ِ تن فروشی دل  به بندند که سر انجامی جز زیستن ِ در ترس و ساختن ِ با نداری و بی چیزی ندارد.

در این رُمان، تِکیلا لیلا و خانواده اش تجسم عریانِ این فاجعه‌ها هستند.  با امید های بر بادرفته، در شهری سنگدل و غوطه ور در روزمرگی‌های نکبت بار. در شهری که تکیلا لیلا ، تجاوز های جنسی ی  برادرِ جوانِ پدرش، منع ِ رفتن به مدرسه، رعایت روسری اجباری، سقط جنین نا خواسته و ازدواج برنامه‌ریزی شده با پسرِ جوانی که بر سرِ راه او سبز میشد را زندگی میکرد. «۲»

تکیلا لیلا  سالِ ۱۹۹۰ در سنِ ۴۳ سالگی کشته میشود.در ۱۰دقیقه وُ ۳۸ ثانیه ی واپسین لحظه‌های عمرِ لیلا، که مغزش هنوز از حرکت باز نیایستاده بود، شافاک توانست با مهارتی کم نظیر، از خاطره ها و حادثه های نقش آفرین ِ زندگیش، تصویر گویائی به خواننده کتاب عرضه کند.  در اینجاست که ما از روزمرگی‌های او در فضا ئی سنتی و در خانواده‌ای مسلمان آگاه میشویم. از جایگاه زیرینِ زن در برابر مرد، تا تجاوز عمویش که با سکوتِ  پدرش همراه بوده است. و سرانجام لیلا که نتوانسته بود این وضع را تحمل کند، به استانبول میرود وخود را در فاحشه خانه‌ای پیدا میکند تا در آن بتواند امرار معاش کند. وپس از آن، دیدار با دوستان وفادار به اوو ازدواجِ شادی زا ولی کوتاهش با – دِ – علی- که یک آرتیستِ انقلابی بود، او را برای مدتی نه چندان دراز، خوشحال میکند. در فصلِ دوم کتاب، تلاشِ دوستانِ وفادارش را می‌بینیم که میکوشند  تا در پایانِ ۱۰دقیقه وُ ۳۸ ثانیه  او را در شرایطی آبرومند، به خاک بسپارند.آنها شاید با این کار میخواستند مرارت هائی را که لیلا در زندگی کشیده بود، جبران کنند. و ما در این بخش از کتاب،  گواه ِ همبستگی تحسین برانگیزِآدم‌های در حاشیه ی مانده ای هستیم که همدلی شان را در دنیائی که همواره به آن‌ها ستم روا داشته، نگهداشته اند.

اِلیف شافاک، درونمایه آثارش، خشونت به زنان، کشتارِ ارامنه ، فرسایشِ لائیسیته ( ناآئین گرائی ) و رشدِ فرقه های مذهبی در ترکیه است. در آخرین رُمانش -۱۰دقیقه وُ ۳۸ ثانیه …. – میتوان توانائی ی او را در آفرینش اثری تأثیر گذار و  ماهرانه پرداخت شده، در یافت. بسیاری از منتقدان او را سرچشمه ِ الهام بخشی برای نویسندگان در سراسر جهان میدانند. : فمینیستی پرشورو مدافع ِ آزادی بیان که درباره سیاست و از آنچه را که ممنوعیت های جنسی برای زنان نام گرفته،  مینویسد. و بی جهت نیست که پاره‌ای از آثارش به چهل و پنج زبان در دنیا ترجمه شده اند. از نویسندگانِ مورد علاقه ی شافاک میتوان از امیلی برونته، آلبر کامو، مارسل پروست، ویلیام شکسپیر و سروانتس نام برد.ع.ش

 

***

در زیر مقاله ی فُلورانس نوآویل «۳» منتقدِ ادبی و روز نامه نگارِ لوموند را که  ۱۱ ژانویه  ۲۰۲۰، و پس از گذشتِ             چند روز از  انتشارِ آخرین رُمانِ شافاک ،در آن روزنامه  منتشر شده است، میخوانید :

 

ما در ماهِ دسامبر   ۲۰۱۹ در پاریس هستیم، درست چند هفته از حمله ی آنکارا علیه ی کُردها در شمالِ شرقی سوریه، گذشته است. از الیف شافاک نظرش را در این مورد می‌پرسم، در پاسخ میگوید : «  نه، هیچ نظری ندارم…. خواهش میکنم…» یک چنین خویشتن داری از جانب او غیر عادی بنظر میرسید، زنی که توانست مخالفتش را به دولتِ رجب طیب اردوغان ابراز کند. کسی که پای ثابتِ هر مبارزه‌ای برای دفاع از حقوق بشر، آزادی خواهی زنان، آزادی بیان و عدالتخواهی  است. نویسنده ِ کتاب‌های « جنایتِ ناموسی » و « سه دختر حوا»، یازده سالی ست که در انگلیس زندگی میکند و همواره در موردِ شرایط سخت کردها در ترکیه و سایر اقلیت‌ها چون همجنسگرایان، علوی ها ویا شرایطِ نویسنده در کشورِیاشار کمال «۴» و ناظم حکمت «۵»، حرف میزند.

اِلیف شافاک، سالِ ۱۹۷۱ در استراسبورگ از پدر و مادری ترک بدنیا آمد و کودکی بیش نبود که آنها از هم جدا شدند . او با مادرش که یک  دیپلُمات بود به ترکیه نزدِ مادر بزرگش برگشت. از آن پس بود که به اقتضاء شغل مادرش درسایر کشورها چون اُردن و اسپانیا اقامت گزید . جوانیش با این سفرها، او را جهان وطن بار آورد و بعدها اوخود را شهروند جهان با هویت‌های گوناگون به جهانیان معرفی کرد :  «  فرهنگ و تاریخ ِ انسان‌ها، بدون ویزا و پاسپورت سفر میکنند. » پس از پایانِ تحصیلاتش در رشته علوم سیاسی و فلسفه، شافاک به تدریس پرداخت، می نوشت، مبارز میکرد و هیچ چیز جلودار پیشرفتش نبود و خود را در هیچ چهار دیواری قرار نمیداد. از زبانی به زبان دیگر- از ترکی به انگلیسی- از شرق به غرب عبور کرد. با شوق و شعف توانست واقعیت، افسانه و اسطوره را چنان در هم بیامیزد که همه آن‌ها بتوانند با گام های بلند از آثارش گذر کنند. و حاصلِ اینهمه تلاش، راه یافتن در روزنامه هائی چون گاردین و نیویورک تایمز با مقاله های متعهد و مسئول شد. او به این‌ها اکتفا نکرد و متنِ ترانه هائی را برای موسیقی نو، سرود.

به ستوه آمده، اِلیف شافاک از خود می‌پرسد که می‌شود گاهی سکوت کرد؟ آهی میکشد و میگوید :  « به عنوانِ یک رُمان نویس، روزنامه‌ نگار و یا دانشگاهی، بد خیمان و عاملانِ تبعیضِ جنسی شما را نشانه میگیرند تا در فرصتی مناسب بتوانند  از پا یتان در آورند. » و یکبار دیگر به دوره ای از زندگیش برمیگردد. به زخم عمیقی که هنوز باز مانده  و یا خوب بسته نشده است.او به کتابِ « حرمزاده استانبولی»، که پس از انتشارش او را به دادگاه فراخواندند، اشاره میکند. این رُمان آمیزه ای است ازکُمدی و درام و مضمون آن، از گذشته به اکنون سفر میکند. و داستانِ دو خانواده ِ ترک و ارمنی ِ مهاجر در آغازِ قرنِ بیستم را نشان میدهد تا نسل کشی هولناک ارمنی ها در ۱۹۱۵ را بیان کند. «  هرگز نمیتوانستم مجسم کنم که برای نوشتن ِ یک رُمان کارم به دادگاه بکشد. برای اولین بار در ترکیه یک نویسنده را برای نوشتن یک داستانِ تخیلی، به توهین علیه «هویتِ ملی » متهم میکنند. «فکرش را بکنید، وکیلم مجبور به دفاع از پرسوناژِ رُمانم شد !»

با لبخندی تلخ ادامه میدهد : این دادگاه، سر و صدای زیادی در داخل و خارجِ ترکیه بپاکرد و سرانجام تبرئه شدم. «  اما یک سالی طول کشید. من آبستن بودم و اصلاً آسان نبود. بویزه دیدن آدم هائی که روی عکس هایم تُف میکردند….دلم میخواهد  به شما بگویم که اوضاع الآن چنین نیست و بهتر شده، ولی متأسفانه اینطور نیست.» همین تازگی‌ها پلیس سراغِ ناشرش رفت و تمام کتاب‌های شافاک را جمع کرد. «  یک پرونده دیگری را دارند برایم علم میکنند. اینبار به جرمی مبتذل و ساختگی :  توصیفِ خشونت و بدرفتاری نسبت به کودکان در کتاب هایم. جامعه ترک به یک فراموشی عمومی  گرفتار است.آنها دلشان میخواهد مطلقاً  دربارهِ  آنچه را که جامعه دچار آن بوده و هست، حرفی زده نشود.»

برای اِلیف شافاک ترکیه ی دورانِ کودکیش  «  با رنگهای گوناگون ِ عثمانی، اسلام و آمیختگی اش با غنای فرهنگِ غرب ، حسرت برانگیز بود. » امروزه اِلیف شافاک قلبش برای خاورمیانه می طپد. ولی او میتواند به همه این کشورها بجز ترکیه سفر کند. حتی برای مراسم بعد از مرگِ مادر بزرگش که بسیار به او نزدیک بود، به ترکیه مسافرت نکرد « من حتی نمیتوانم فکرش را بکنم که به کشورم برگردم در حالیکه روزنامه نگاران، نویسندگان و دوستان و یارانم در آن دستگیر شده اند.» او این مطلب را در نخستین برگ‌های رُمان  تازه اش -۱۰دقیقه وُ ۳۸ ثانیه… یاد آوری میکند. او دیگر به ترکیه سفر نمیکند جز با کتاب‌هایش که برگ برگ شان آمیخته با بوی خوش شیرینی‌های بُرِک و چای هِل دار و دریای شفاف مارمارا است .دیوانه کننده است که شافاک میتواند از لندن، ترکیه را چنان قابلِ لمس، سحر انگیز و فریبنده  ترسیم میکند.

او رُمان تازه اش را – ۱۰دقیقه وُ ۳۸ ثانیه …. – به  «استانبول که- همیشه شهری زنانه بوده – و به زنانِ این شهر»  اهداء کرده است. «  شهری که در آن هیچ چیز دائمی و ثابت نیست.» در صفحه ای از این کتاب که بسیار زیبا وشکوهمند است، او از شهرِ قدیمی استانبول مینویسد. در این شهر درویشانی  زندگی میکردند که در آن میتوانستیم راویانِ حکایت ها و کارگرانِ قالی باف را ببینیم که دیگر تنها در خاطره ها جای دارند. « شهری چند پاره شده که هیچ پاره اش با آن دیگری همخوانی ندارد. » استانبولِ امپراطوری در مقابل استانبولِ مردمی؛ جهان وطنی علیه میهن پرستانِ افراطی؛   و « همه ی این‌ها چون عروسک های متحرکِ روسی، در هم و باهم زندگی میکنند.»

و زنان؟ مثل همیشه نادیده وُ رها شده به حال خودشان ، درست آنها ئیکه شافاک در پی شان است. « میدانید که تا سالِ ۱۹۹۰، یک ماده در قانونِ مجازاتِ عمومی ی ترکیه اجازه میداد تا بتوان مجازاتِ  تجاوز جنسی به یک فاحشه را تا حدِ یک سوم تخفیف داد ؟ و بهانه شان این بود که سلامت روحی یک فاحشه به او اجازه نمیدهد که مثل آدم‌های معمولی از این تجاوزِ، ناراحت شود !.» و سرانجام، پس از اذیت و آزار ِ فراوانِ فاحشه ها، و نیز در مقابل موجِ شدید اعتراضات، دولت ناچار به لغو این ماده از قانون شد. ولی اخاذی ها از این قشر ِ جامعه پایان نیافت و نمونه آن تِکیلا لیلا، قهرمان کتابِ شافاک است که جنازه اش سرانجام در ته ِ آشغال دانی پیدا شد. در شهرک کوچکی که « در زمان های نه چندان دور، پوشیده از درختانِ زیتون و انجیر بود که با بولدوزر خرابش کردند تا جایش ساختمان و پارکینگ بسازند.»

البته نباید از طرح داستان پرده بر داشت. ولی فقط میتوانیم بگوئیم که در انتهای -۱۰دقیقه وُ ۳۸ ثانیه – ی کتاب، عشق با روندی عرفانی و فرارونده  پیروز میشود. در اینجاست که آدمی یکبار دیگر به صوفیگری و شاعر ِ  ایرانی مولانای رومی فکر میکند، کسی که شافاک آنهمه دوستش دارد.  تجسمِ بهشت‌ گونه ی دریائی آبی رنگ، بی پایان و تابان « چون پیدایشِ شعله ِ جوان ِ آتش » که ترس را نابود میکند، درد را ناپدید میسازد و جان، سرانجام خود را آزاد حس میکند.

و آیا اینهمه، درست آن چیزی ست که شافاک میخواهد به ما بگوید؟ که انسان میتواند پیش از مرگ زمینی اش مرده باشد و سپس زندگی را آغاز کند؟ قهرمانِ رُمانِ او، درژرفای دریا ، لاشه های زنگ زده ی «  شاعران، نویسندگان، و شورشی های دورانِ فرمان روائی عثمانی و بیزانس را که همه در ته دریا ریخته شده بودند، پیدا میکند. همه ی انها به دریا ریخته شده بودند زیرا حرف‌ها و عقیده هایشان ناپسند بود. همه چیز تغییر میکند و هیچ چیز تغییر نمیکند : او همواره همه ی آنچه را که گفته است، میدانست ولی اینبار، سرانجام در سی و نهمین ثانیه میتواند به آنها به خندد.

 

 

پا نویس ها :

 

۱- Elif shafak سالِ ۱۹۷۱ در استراسبورگ بدنیا آمد و دوران نو جوانیش را در اسپانیا گذراند.پس از پایان تحصیلاتش در رشته ی علومِ سیاسی، در آمریکا به تدریس پرداخت. اکنون در انگلیس زندگی میکند و به عنوانِ نویسنده‌ای صاحب نام در جهان شناخته شده است. از میان آثار او میتوان از سه دختر حوا، ملتِ عشق،جنایت های ناموسی حرامزاده استانبولی، ائینه های شهر و… را نام برد. او جوایز چندی را نیز از آن خود کرد.

۲- Revue Esprit شماره ژانویه-فوریه ۲۰۲۰

۳- Florence Noiville  منتقدِ ادبی و روزنامه نگارِ لوموند که تحصیلاتش را در مدرسه‌ها و دانشگاه‌های پر ارزش و نامدارِ فرانسوی چون HEC و Science Po در رشتهِ حقوق به پایان رساند. او نویسنده چهار کتاب و یک بیوگرافی ست و کتاب هایش به سیزده زبان در جهان ترجمه شده اند.

۴- یاشار کمال از نویسندگان کردِ ترکیه و نویسنده رُمانِ «اینچه ممد» که نخستین نویسنده ی ترک بود که نامزدِ جایزه نوبل شد.وی دوران کودکی را در تنگدستی و سختی پشت سر گذاشت و کودکی پنج ساله بود  که درتصادفی، یک چشم خود را از دست داد.

۵- ناظم حکمت  ۱۹۰۱-۱۹۶۳ شاعر، رُمان نویس و نمایشنامه نویسِ ترک و عضوِ حزبِ کمونیستِ ترکیه بود و برنده جایزه ِ بین‌المللی صلح شده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *