بهار …/ دو شعر از آنتونیو ماچادو و لوئیس سرنودا / ترجمه‌ی علی اصغر فرداد

لوئیس سرنودا

زادبوم

 

نوری چشمان‌ام را گشود
در بستر رنگ‌های ملایم
ساده و دلپذیر، چون رویای
جهانی ناب.

جادوی آن سرزمین صاف
که هم‌چون کف دستی گشوده
و بر آن
چشمه سار درخت لیمویی
میوه‌اش را بر شاخسار آویخته است.

دیوار کهن
که شب‌ها بر کنگره‌اش
ساقه رونده‌ای شکوفه‌های آبی‌اش را باز می‌کرد
و پرستویی همیشه در بهار
به آشیانه قدیم‌اش باز می‌گشت.

زمزمه آب با آهنگ بی‌قرارش در سکوت
رویاهایی که هنوز زندگی را پاس می‌دارند
آینده‌ای که هم‌چون برگی سپید انتظار می‌کشد.

همه چیز دگرباره جان می‌گیرد
اجتناب ناپذیر، در گذر زمان
و خاطره‌ها سینه را
همچون دشنه ای مطمئن و تیز سوراخ می‌کنند.

ریشه های درخت سبز، چه کس آن‌را بیرون می‌آورد؟
نخستین عشق، چه کس بر آن چیرگی می‌یابد؟
رویاها و خاطرات‌ات، چه کس آن‌را از یاد می‌برد؟

آه، وطن، هرچه دورتری‌، بیشتر از آنِ منی.

 

 

آنتونیو ماچادو 

بهار

 

هنگام که با پروازی سنگین و گوش‌خراش

هواپیمایی ملخی، تهدیدکنان به خانه نزدیک می‌شود

و لحظه‌ای بر فراز بامِ بیهوده متوقف می‌گردد،

 

نیرومندتر از جنگ ـ خشونت و وحشت ـ

سرزمین اسپانیا را به سیمایی خندان فرامی‌خوانی

سبزی روشن‌ات در جوانه‌های سپیدار، بیدار است

برف قله‌هایت آب می‌شود، بر یخ سُرخ،

بر بستر خاکستری رود فرومی‌ریزد

 

هنگام که کوهستانها طنین ‌اندازند و بخار از دریا برمی خیزد

آژیری با صدایی تاریک می‌نالد

و هواپیمایی نقره فام در آسمان آبی نمایان می‌گردد،

 

تو ای دختر نستوه و جاودانی!

چه نافذ و دلپذیر در گوش‌هایم می‌پیچد

صدای هی هی و ساز شکوفان‌ چوپانان‌ات.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *