ژولیا روسو / محسن حسام

ژولیا روسو

 

بشنو از نی چون حکایت می‌کند
از جدائی‌ها شکایت می‌کند
مولوی

 

چه اتفاقی افتاده است. آن آدم‌هایی که در طبقات این ساختمان مخروبه در هم می‌لولیدند، از سر و کول همدیگر بالا می‌رفتند، کجا رفته‌اند. نکند مرا جا گذاشته‌اند. بعله، حتماً زمان نقل و انتقال فراموشم کرده‌اند. فکری بسرم می‌زند. از توی کشوی میز تحریر دو سه قلم بیرون می‌کشم. امتحان می‌کنم. همه‌شان از کار افتاده‌اند. دست آخر یک نیمه مداد پیدا می‌کنم.

بزحمت چند کلمه تلگرافی روی کاغذ می‌نویسم: «اورژانس. کمک، طبقه هفتم.»

با خودم می‌گویم: «باداباد، این تکه کاغذ را از این بالا حواله می‌دهم پایین، شاید بدست کسی برسد و برود امدادگران را خبر کند که بیایند بدادم برسند و مرا از این بیغوله نجات دهند.»

تکه کاغذ را از سوراخ زیر پنجره رد می‌کنم و به انتظار می‌نشینم. بعد حوصله‌ام سر می‌رود.

با خودم می‌گویم: «چه فایده اینجا نشستن و انتظار کشیدن. بهتر است تکانی بخودم بد هم پا شوم بروم سری به آپارتمان‌ها بزنم. شاید سرنخی گیرم آمد.»

شمعدان را برمی‌دارم و به طبقه پائین می‌روم. پا توی آپارتمانی می‌گذارم که سر درش سیاه است. نگاهی به گوشه کنار سالن می‌اندازم. پایم به شی‌ای می‌خورد. خم می‌شوم و در پرتو شمع نگاه می‌کنم. یک طشت مسی کف سالن است. تویش یک چمچمه مسی. گوشه سالن یک صندلی راحتی است. پاتختی کنار صندلی است با یک جاسیگاری روی آن. چند جلد کتاب کف زمین ولو است. صاحب اشیاء را می‌شناسم. آپارتمان شماره ۲۶۵ جایی که موسیو «برنارد شوالیه» آخرین روزهای حیاتش را بسر رسانده است. برمی‌گردم. شمعدان را روی پاتختی می‌گذارم. با بی‌حالی خودم را روی صندلی راحتی می‌اندازم و چشمانم را می‌بندم. بخود می‌آیم. چشم باز می‌کنم. نگاهی به عنوان کتاب‌ها می‌اندازم. نامه‌های مادام «سونیه» کاندید اثری از «ولتر»، اشعار «لافونتن» هم است. اشعار «آلفرد ووینی» موسیو برنارد شوالیه یکبار مرا به آپارتمانش دعوت کرده بود. شبی که داروهایش را گم کرده بود. ظاهراً داروخانه محل بسته بود. موسیو برنارد شوالیه آمده بود بالا زنگ زده بود و از من کمک خواسته بود. از بین داروهایی که موسیو برنارد شوالیه مصرف می‌کرد، یکی مربوط به بیماری چربی خون بود، دیگری قند خون. موسیو برنارد شوالیه نقرس هم داشت. پاهایش ورم کرده بود. در گفت و گویی که چند روز پیش، عصری در روزنامه‌فروشی سرگذر با هم داشتیم، از بیماری‌هایش گفته بود. بعد شروع کرده بود در باره «فلوبر» و «موپوسان» داد سخن دادن. یک رساله هم در باره فلوبر نوشته بود. موسیو برنارد شوالیه دو بار ازدواج کرده بود. همسر اولش در جوانی با مردی رویهم ریخته بود و او را تنها گذاشته بود. همسر دومش سالها از یک بیماری لاعلاج رنج می‌برد. دست آخر در یکی از شب‌های ماه فوریه بدرود حیات گفته بود. موسیو برنارد شوالیه طبق وصیت همسرش داده بود جسدش را سوزانده بودند. خاکسترش را در گورستان «پرلاشز» در «کاز»[۱] گذاشته بودند، عکسی هم کنار کاز  بود با یک شاخه گل مصنوعی. موسیو برنارد شوالیه بعد از فوت همسرش وقتی دوران بازنشستگی فرا رسید، در آپارتمانش را بروی اغیار بست. سرش را لای متون قدیمی فرو برد. «رابله»، «کورنی»، «راسین» و «مولیر» می‌خواند. گاهی اوقات، آخر هفته، اغلب یکشنبه‌ها او را می‌دیدم که از کلیسای «سن میشل» که در ضلع جنوبی خیابان «آبه لوبلان» قرار دارد، بیرون آمده و یکراست بطرف پارک «مون سوری» می‌رفت. بنا به عادت یک ساعتی در پارک کنار دریاچه مصنوعی قدم می‌زد. به دو تا قوی سفیدی که روی آب شنا می‌کردند، چشم می‌دوخت. سپس روی نیمکتی می‌نشست. یقه پالتویش را بالا می‌کشید. کلاه بره را روی سرش جابه‌جا می‌کرد. چشم‌هایش را می‌بست و در عوالم خودش غرق می‌شد. یکبار که در پارک عمومی کنار دریاچه مشغول مطالعه بودم، موسیو برنارد شوالیه که در حال قدم زدن بود، چشمش به من افتاد و بسوی من آمد.

ـ روز بخیر موسیو اولیویه برژه

ـ روز بخیر موسیو برنارد شوالیه

ـ امروز هوا خوب است.

ـ بعله، امروز هوا خوب است.

وقتی به او گفتم گاهی وقت‌ها، صبح‌های زودی که برای خرید نان از کنار نرده‌های پارک عبور می‌کنم او را می‌بینم که عصازنان کنار دریاچه قدم می‌زند، سرش را تکان داد.

ـ راستی، شما همیشه صبح‌ها زود از خواب پا می‌شوید؟

ـ میدانید، برنامه خوبی است. اولاً صبح‌های زود کنار دریاچه خلوت است. دوماً از سر و صدای وسایط نقلیه خبری نیست یا اگر هست، چندان آزاردهنده نیست.

مکثی کرد و ادامه داد: «خدا می‌داند اگر در پاریس، این پارک‌ها وجود نمی‌داشت و این درخت‌ها نمی بود، مردم چگونه می‌توانستند با دود و دم زیاد نفس بکشند.»

گفتم: «حق با شماست موسیو شوالیه. آدمیزاد به هوای آزاد احتیاج دارد.»

ضلع غربی پارک دکه‌ای قرار دارد. قهوه‌اش معرکه است. من و موسیو برنارد شوالیه از طرفداران پر و پا قرص قهوه مادام «ترزا بکارو» هستیم. مادام بکارو هفتاد سال را شیرین دارد. گونه‌های برجسته، لپ‌های قرمز و چشم‌هایی آبی دارد. موهایش را رنگ زده است. حنایی. پوستش سرخ می‌زند و با موهای حنایی رنگش می‌خواند. مادام ترزا بکارو دست‌های خیسش را با پیشبند قرمزش پاک می‌کند.

ـ سلام آقایان

ـ سلام مادام بکارو

ـ چی میل دارید؟

ـ شیر قهوه لطفاً

ـ شما

ـ می‌گویم: «قهوه لطفاً»

ـ با شکر

ـ خیر، بدون شکر

از ته دکه مادام ترزا بکارو بوی خوش غذا به مشام می‌رسد. ته دکه قفسه‌های قوطی کنسرو، انواع نوشابه الکلی و غیر الکلی دیده می‌شود. چند صندوق بطری خالی کنار پیشخوان. بالای پیشخوان توی قفسه‌ها، قوطی‌های آب میوه چیده است. آب پرتقال، آب سیب، بخصوص آب میوه‌های مناطق حاره. قوطی‌های آب میوه در یخچال هم موجود است. این مال وقتی است که دونده‌ای چند بار دریاچه را دور بزند. عرق از چارستون تنش شره کند. برای رفع عطش از آب میوه تگری داخل یخچال بخواهد. اما، این وقت صبح هیچ چیز مثل یک فنجان شیر قهوه داغ با نان «کراسان»[۲] نمی‌چسبد. مادام ترزا بکارو دستگاه را بکار می‌اندازد تا کراسان‌ها داغ بشود. کمی پرچانگی می‌کند. همزمان دستگاه قهوه گرم‌کن را هم بکار می‌اندازد.از دخترش ایزابل می‌گوید. ایزابل ۴۰ سال دارد. چهار بار ازدواج کرده، اما هر بار بعد از یکی دو سال از شوهرش جدا شده. ایزابل تا بحال چهار شکم زائیده، از هر شوهری یک بار آبستن شده. به جز شوهر اولش که بچه‌اش را پیش خودش نگه داشته، سه تای دیگر بچه‌ها را به امان خدا رها کرده‌اند و پی کارشان رفته‌اند. ایزابل، یک روز هر سه تا بچه را پیش مادام ترزا بکارو می‌گذارد و خودش بی‌خبر به سفر طول و درازی می‌رود. آنطور که مادام ترزا بکارو تعریف می‌کند، ایزابل گلویش پیش یک جوان «پروئی» گیر می‌کند، همراه او دست به سیاحت می‌زند. جوانک «کارلوس» نام دارد. کارلوس گیتار می‌زند. کارلوس در متروهای پاریس توی واگن‌ها گیتار می‌زند و آوازهای عاشقانه می‌خواند. چندرغازی در می‌آورد که وصله شکمشان کنند. ایزابل با کارلوس در یکی از کافه‌های پاریس در کوچه «سن‌پل» آشنا شده است. حالا ایزابل غیبش زده، سه تا بچه خرد سالش روی دست مادام ترزا بکارو مانده. مادام ترزا بکارو، از درد استخوان و رماتیسم پاهاش می‌نالد. ظاهراً او هم مثل موسیو برنارد شوالیه نقرس دارد.

ـ می‌بینید موسیو شوالیه. ایزابل مسئولیت سرش نمی‌شود. اصلاً به فکر بچه‌هایش نیست. این بچه‌ها به مواظبت احتیاج دارند. به مادر احتیاج دارند. این بچه‌ها باید تربیت بشوند. یک وقت بخودش می‌آید و می‌بیند که دیگر دیر شده است. بچه‌ها از دست رفته‌اند. من که بیکار نیستم. برای یک لقمه نان دارم تلاش می‌کنم.

صدای دستگاه قهوه‌جوش بلند می‌شود. رایحه قهوه در هوای صبحدم به مشام می‌رسد. موسیو برنارد شوالیه شیر قهوه را بدون قند می‌خورد. کراسان داغ است و با قهوه‌ می‌چسبد.

مادام ترزا بکارو هنوز حرف می‌زند. ظاهراً خطابش به هر دوی ماست. اما پیداست که من را بجا نمی‌آورد. موسیو برنارد شوالیه صورتش را تیغ انداخته است. ادوکلن هم زده است. دستکش‌های چرمی سیاه بدست کرده. شال پشمی بدور گردن انداخته و قلپ قلپ قهوه می‌خورد و سر تکان می‌دهد. مادام ترزا بکارو دهانش کف آورده. دست آخر از سخن گفتن باز می‌ایستد. موسیو برنارد شوالیه زیر لب می گوید: «چه می‌توانم بگویم. البته دردناک است که بچه‌ها بدون سرپرست بزرگ بشوند.» رو می‌کند به من: «نظر شما چیست.»

می گویم: «از قدیم گفته‌اند بچه به مادر احتیاج دارد. درست است که مادام بکارو از نوه‌هایش مراقبت می‌کند، اما بهر حال نمی‌تواند جای مادرش را پر کند.»

صدای دستگاه قهوه‌جوش بلند است. ظاهراً پیچ و مهره‌های دستگاه شل شده و به آچار پیچ‌گوشی احتیاج دارد.

از دکه بیرون می‌آئیم. من موسیو برنارد شوالیه را تا دم در خروجی پارک همراهی می‌کنم. سپس برمی‌گردم و کنار دریاچه قدم می‌زنم. دو تا قوی سپید آمده‌اند زیر پل. مرغان آبی روی سطح آب شنا می‌کنند. روی نیمکت می‌نشینم. سیگاری آتش می‌زنم. لای دفتر را باز می‌کنم و چند خط می‌نویسم. دلم می‌خواهد از مادام ترزا بکارو بنویسم. دلم می‌خواهد از دخترش ایزابل بنویسم. غم پنهانی در چشم‌های مادام ترزا بکارو دیده می‌شود که آدم را به فکر وامیدارد. با خودم می‌گویم باید یک روز بدیدن نوه‌های مادام ترزا بکارو بروم. برایشان چند تا کادوی کوچک بخرم.

توی صندلی راحتی فرو رفته‌ام، بفهمی نفهمی حضور موسیو برنارد شوالیه را توی سالن حس می‌کنم. از روی صندلی راحتی برمی‌خیزم. شمعدان را بدست می‌گیرم. به اتاقم برمی‌گردم. شمعدان را روی میز می‌گذارم. می‌روم روی تحتم دراز می‌کشم. همه رفته‌اند، آنطور که پیداست من تنها موجود زنده این ساختمان بی‌در و پیکر هستم. تا دیروز در این ساختمان غلغله بود. در راهرو، در راه‌پله آمد و شد زیاد بود. در آسانسور سوزن می‌انداختی جا نبود. شب‌ها، پنجره اتاقم را باز می‌کردم، رستورانی که سر چهارراه قرار دارد، اسمش چیست، «نزد نیکلا» پْر مشتری بود. مردم روی تراس می‌نشستند و آبجوی خنک می نوشیدند. حالا سوت و کور است. شاید مرگ نیمه شب به سراغ ساکنان این ساختمان آمده. درهای آپارتمان‌ها را زده و جان ساکنان این ساختمان را گرفته است. لابد، دست آخر پیش خودش گفته، کارم تمام شده، تنابنده‌ای در کار نیست تا من جانش را بستانم. بعد برگشته و پی کارش رفته.

بخیالم صدایی می‌شنوم. نه، صدایی در کار نیست. در طبقات ساختمان خاک مرده پاشیده‌اند. با خودم می‌گویم اگر همین طور دست دست کنم از دست خواهم رفت. بالاخره باید راهی پیدا کنم و از این بیغوله نجات پیدا کنم. برمی‌خیزم. شمعدان را برمی‌دارم و از اتاق بیرون می‌روم. به طبقه پنجم که می‌رسم از نفس می‌افتم. راهرو تاریک است. ته راهرو نوری به چشم می‌خورد. صدایی بگوشم می‌رسد. بعد خاموشی توی راهرو می‌افتد. بسوی نور می‌روم. نور مثل یک سکه طلایی می‌درخشد. سکه نیست. آنرا از روی زمین برمی‌دارم و زیر نور شمع نگاه می کنم. دگمه سر آستین پیراهن است. صدا دوباره شنیده می‌شود. درهای اتاق‌ها باز است. اتاق‌ها لخت است. دیوارها سیاه و دوده گرفته است. جلوی پنجره‌ها را گِل گرفته‌اند. پایم به یک شی می‌خورد. نگاه می کنم. یک موش خاکستری، به چه گندگی. موش بی‌حال است. جیز جیز می‌کند. از کجا آمده، نور شمع چشمش را می‌آزارد. کشان کشان خودش را به زوایه دیوار می‌رساند و همانجا گلوله می‌شود. باید از اتاق بیرون بروم. قطعاً این موش بیمار است. شاید حامل یک بیماری کشنده باشد. روی تاقچه چیزی توجهم را جلب می‌کند. یک نامه است. مهر و موم شده. نامه را برمی‌دارم و از اتاق بیرون می‌آیم. در راهرو شمعدان را کف زمین می‌گذارم و با دستپاچگی نامه را باز می‌کنم و می‌خوانم، همه‌اش دو کلمه است: «من می‌روم.» و چند تا نقطه. نامه بدون امضاء است.

لابد کسی که این نامه را نوشته، فرصت نکرده آنرا تمام کند. چه بلایی سر نویسنده این نامه آمده. گم و گور شده، شاید ماه‌ها در بستر بیماری بوده. خیال داشته وصیت‌نامه بنویسد، از خیر نوشتن وصیت‌نامه در گذشته، دستخط را در جوف پاکتی گذاشته، پاکت را مهر و موم کرده. در لحظه‌ای که می‌خواسته برای همیشه با جهان زندگان وداع کند، نامه را روی تاقچه گذاشته است.

چه بلایی بر سر ساکنان این ساختمان آمده است؟ بدون شک ضربات اولیه گیج‌کننده بود. بلا، نه، بختک. هنگامی که بختک بر سر ساکنان این ساختمان فرود آمده، ضربات اولیه گیج‌کننده بوده. ظاهراً فقط من جان سالم بدر برده‌ام. شاید بخاطر این بوده که من بخاطر جلوگیری از سر و صدایی که از طبقات تحتانی به گوش می‌رسید، لای جرز درها را با پنبه مسدود کرده بودم. مأمورین کفن و دفن اموات زودی دست بکار شدند. جنازه‌ها را پیش از آنکه بو بگیرد، از ساختمان خارج کرده و به طبقه همکف بردند. ماشین‌های نعش‌کش از راه رسیدند، مأمورین جنازه‌ها را توی ماشین‌های نعش‌کش چپاندند. راهی گورستان حومه‌ی شهر شدند. جنازه‌ها را بی هیچ آداب و تشریفاتی در گورهای دسته‌جمعی دفن کردند. روی جنازه‌ها خاک ریختند. گچ و آهک پاشیدند. دست آخر رویشان را سیمان گرفتند. شاید هم این اتفاقات در خواب گذشته و آنها فرصت نکرده بودند از روی تخت برخیزند، از اتاق‌ها بیرون بزنند، از پله‌های اضطراری پائین بروند، خودشان را به زیرزمین‌های امن برسانند. مأموران  ۲۴ ساعته آماده بخدمت با لباس سیاه، کروات سیاه، موهای بدقت شانه کرده و روغن زده، صورت بدقت تراشیده و ادوکلن زده با ماشین‌های نعش کش از گرد راه رسیدند. جنازه‌ها را که هنوز بو نگرفته‌اند، توی تابوت‌ها گذاشته و به گورستان‌ می‌برند. لابد بعد از آنها نوبت کارکنان شهرداری می‌رسد. آنها زود دست بکار می‌شوند. تمام طبقات را سم‌پاشی می‌کنند. درها و پنجره‌ها را گِل می‌گیرند. در این نقل و انتقالات آب از آب تکان نمی خورد. این اقدامات بعد از نشست فوق‌العاده مقامات دولت با شهرداران پاریس البته با حضور ریاست جمهوری و نخست‌وزیر و جمله وزیران و معاونان و مدیران در تالاری سرپوشیده با حضور مأموران امنیتی انجام می‌گیرد. مقامات همه کوششان را بکار می‌برند تا اصل فاجعه را از چشم مردمان پاریس پنهان نگه دارند. روزنامه‌نگاران از نوشتن خبر حادثه در روزنامه‌ها خودداری می‌‌کنند. هیچ نشانه و خبری از اعلام مرگ دسته‌جمعی ساکنان ساختمان ناحیه چهاردهم پاریس در رادیو و تلویزیون شنیده و دیده نمی‌شود. این اقدامات با چنان مهارتی انجام می‌گیرد که هیچیک از ساکنان محلات بیست‌گانه پاریس از خبر حادثه آگاه نمی‌شوند.

برای اینکه از این دخمه خلاصی پیدا کنم، اگر اندکی شانس داشته باشم. باید بتوانم یک جوری صدایم را به گوش عابرین برسانم. تا آنها بروند پلیس و مأمورهای آتش‌نشانی را خبر کنند که بیایند بدادم برسند. پلیس فوراً مقامات را در جریان خواهد گذاشت. دیگر نمی‌توانم از دستشان جان سالم بدر ببرم. همه‌شان کور خوانده‌اند. من هنوز فکرم کار می‌کند. هوش و حواسم بجاست. از پا نخواهم نشست. بالاخره اینقدر به این در و آن در می‌زنم تا راه نجاتی پیدا کنم. با شنیدن آژیر هوایی از جا می‌پرم. تا آنجائیکه یادم است بعد از جنگ جهانی، هر صبح چهارشنبه، چندین بار به تناوب و با فاصله زمانی معین آژیر هوایی می‌زنند. لابد این کار را می‌کنند تا ما فرانسوی‌ها از یاد نبریم که دو جنگ بزرگ را پشت سر گذاشته و هزاران قربانی داده‌ایم. وطنمان در اشغال ارتش نازی‌ها بوده. هزارها نفر از یهودی بگیر تا دمکرات و سوسیالیست و کمونیست و بالاخره کسانی که عضو نهضت مقاومت فرانسه بوده‌اند، کشته شده‌اند یا بازداشت شده‌اند یا به زندان افتاده‌اند. نازی‌ها از آنها بیگاری کشیده‌اند یا با قطار به اردوگاه‌های مرگ فرستاده شده‌اند. قربانی‌ها را در اتاق‌های گاز خفه کرده، جسدشان را در کوره‌ها سوزانده‌اند. در آرشیوهای بدست آمده از زندان‌ها، هزاران عکس موجود است. از هزاران عینک شکسته، کفش و کلاه و هزاران رشته موی قربانی‌ها به اضافه صدها هزار دندان طلای کشیده.

امروز چه روزی است؟ از روی تخت برمی‌خیزم. شمع آب شده. یک شمع تازه توی شمعدان می‌گذارم. شمع را روشن می‌‌کنم. می‌روم پشت میز تحریرم می‌نشینم. نگاهی به دستنوشته دیشب می‌اندازم، سه‌شنبه ۱۳ اکتبر سال ۲۰۰۰ میلادی. پس امروز چهارشنبه است. روی همین اصل ناقوس‌ها را به صدا درآورده‌اند و آژیر هوایی می‌زنند. پنجاه و پنج سال است که ماشین جهنمی جنگ از اروپا به گوشه و کنار جهان کشیده شده است، صدایی می‌شنوم. مثل اینست که موش‌ها در حال جویدن اوراق قدیمی هستند. صدای باران را می‌شنوم. برمی‌خیزم می‌روم کنار پنجره. ضربآهنگ تند و بی‌وقفه باران بر شیشه‌های پنجره. یک شبانه روز است که یک چکه آب از حلقم پائین نرفته است. دست می‌کشم روی دیوار. دیوار نم دارد. دنبال یک سوراخی هستم که دستم را تویش بکنم. شاید چند قطره آب باران کف دستم بریزد. بالاخره یک منفذی پیدا می‌کنم. باندازه یک بند انگشت جا باز می‌کنم. دستم تر می‌شود. دستم را تو می‌کشم و روی لبانم می‌کشم. این کار را چندین بار تکرار می‌کنم. چیزی که هست، هر بار که دستم را توی سوراخی می‌کنم، دستم، انگار که در بیرون چله زمستان باشد، از سوز و سرما کرخ و بی‌حس می‌شود، در حالی که ما هنوز در ماه اکتبر هستیم. گذشته از سرما، آب برایم حکم آب حیات را دارد. باید آب ذخیره کنم وگرنه از تشنگی هلاک خواهم شد. در گنجه را باز می‌کنم. لای کاسه بشقاب چینی و کاسه‌های گلی و تنگ بلور چشمم به یک چمچه مسی دسته‌دار می‌افتد که از خوش شانسی گود هم است، یک صندلی می‌آورم کنار پنجره می‌گذارم. سر چمچه را تو سوراخی می‌کنم و به انتظار قطرات آب باران روی صندلی می‌نشینم. دسته فلزی سرد می‌شود. سرما دستم را کرخ کرده است. چاره‌ای ندارم. باید سرمای بیرون را تحمل کنم. باید برای روزهایی که در راه است، آب باران ذخیره کنم. من هم مثل موجودات دیگر زندگانی‌ام به آب بسته است. تشنه هستم، اما دلم نمی‌آید آب توی چمچه را سر بکشم. دستم یخ کرده. سرما به تنم می‌افتد. مادام که می‌بارد من کنار پنجره روی صندلی می‌نشینم و سر چمچه را توی سوراخی می‌کنم. تنگ بلور که پر می‌شود، یک قلپ مزمزه می‌کنم.

دفعتاً باران بند می‌آید. در همین حین چیزی نظرم را جلب می‌کند. شمعدان را روی دست بلند می‌کنم. از لای جرز دیوار گیاهی جوانه زده، گیاه خودرو. ساقه‌اش سبز و برگ‌هایش پهن و پنجره‌ای است. شگفت آنکه ساقه از تو رشد کرده. از خودم می‌پرسم من چطور تا بحال چشمم به این ساقه ترد و شکننده نیافتاده است. در حالی که یکی دو باری لای پنجره را باز کرده‌ام به هوای پیدا کردن یک سوراخی. از خودم می‌پرسم این گیاه ترد و شکننده چگونه توانسته در چله زمستان ریشه بدواند و بار و برگ بدهد. بهرحال وجود این ساقه نشانه حیات است. شاید در بیرون درخت‌ها هنوز ریشه در خاک دارند. نامش را می‌گذارم گیاه «ویواس»[۳]. با خودم می گویم من باید مثل تخم چشمم از گیاه ویواس مراقبت کنم. با احتیاط پشت دری را کنار می‌زنم. احساس گرسنگی و متعاقب آن ضعف مفرطی به من دست می‌دهد. به گمانم باید اثرات آب باران باشد. یک برگ از ساقه جدا می‌کنم و به زیر دندان می‌کشم. برگ را زیر زبان می‌گذارم. طعم پوست لیمو ترش می‌دهد. گس است. احساس می‌کنم که زیر زبانم تلخ است. با زیر زبان گذاشتن، جویدن بالاخره بلعیدن برگ‌ها، ضعف و کرختی و خستگی و کسالت از تنم بیرون می‌زند. احساس شعف و شادی به من دست می‌دهد. من باید با کمبود غذا بسازم. حق ندارم ساقه گیاه ویواس را بشکنم و لقمه خام بکنم. گیاه ویواس تنها چیزی است که از آن بوی عطر هستی می‌تراود و من باید از آن مراقبت کنم. در عوض هوش و حواسم را بکار بیاندازم، راهی پیدا کنم و خودم را از این مهلکه نجات بدهم. شمعدان را بدست می‌گیرم و از اتاق بیرون می‌زنم. خودم را به طبقه چهارم می‌رسانم. از اتاق به آشپزخانه، از آشپزخانه به توالت از توالت به راهرو می‌روم و از آنجا به سالن پذیرایی. در گوشه سالن جسم سیاه و متحرکی نظرم را جلب می‌کند. نمیدانم چرا به دیدن آن جسم سیاه ترس برم می‌دارد. پیش خودم خیال می‌کنم آپارتمان روح دارد. اما نه، از روح خبری نیست. در واقع آن جسم سیاه حرکت نمی‌کند. شعله لرزان شمع است که روی دیوار می‌رقصد. بس که نحیف شده‌ام، چشمانم دو دو می‌زند، یک قدم به جلو می‌روم، دو زانو بر زمین می‌گذارم و در پرتو شمع نگاه می‌کنم. به دیدن آن توده بی‌شکل احساس غریبی به من دست می‌دهد. شاید این شی، زمانی ستاره‌ای کوچک بود، یکی از میلیون‌ها ستاره کوچک بود؛ ستاره‌ای در قعر کهکشان. آنگاه در یک شب ظلمانی ستاره از مدارش جدا می‌شود، همراه ستاره‌های دنباله‌دار کوچک دیگر به زمین فرود می‌آید. پیش خودم می‌گویم شاید سقف آسمان ترک برداشته است. ستاره‌های خرد و ریز بر زمین ریخته‌اند. بعدش گوشه و کنار زمین بر اثر وقوع زلزله‌ای نابهنگام تکان خورده. قسمت‌های تحتانی زمین ترک برداشته‌اند. آتشفشان‌ها دهان باز کرده و از دهانه آنها مواد مذاب بیرون ریخته است. مواد مذاب در بستر خود دامنه‌ها، تپه‌ها، دشت و دمن و مزارع و باغات و خانه‌ها را پوشانده است. این سیاره کوچک در نیمه شب ظلمانی در سقوطش از راه پنجره باز توی سالن افتاده است. شمعدان را کف سالن می‌گذارم. می‌نشینم کنار سیاره. خطوط محو و شکننده‌ای روی برجستگی‌های آن دیده می‌شود. انگار این سیاره بر اثر نزدیکی و تابش گرمای سوزان خورشید سوخته و آب شده، جزغاله شده، سیاه و سفت شده و به شکل توده‌ی بی‌شکل درآمده است. چیزی که عجیب است، در قسمت بالای سیاره شکاف نازکی دیده می‌شود. بنظر من وجود این سیاره بروی زمین نمی‌تواند بی‌سبب باشد. یحتمل اتفاقات مهمی در این شبانه روز رخ داده است. هستی پایان یافته و موجوداتی که در روی این زمین یا دست کم در این قاره یا دست کم در این سرزمین می‌زیستند، در اثر سوانحی که هنوز چگونگی آن بر من معلوم نیست، سوخته، جزغاله شده و احتمالاً از بین رفته‌اند. اگر اینطور است پس چه کسانی درهای پنجره‌ها را گل گرفته‌اند. این نشانه‌ها به معنی اینست که علیرغم اتفاقات مجهول شاید هنوز در بیرون از این ساختمان آثار حیات باقی است. اینکه من هنوز زنده هستم، خودش بیان این نکته می‌تواند باشد که هستی بکلی نابود نشده و به عدم نپیوسته است. آدمیزاد از چی ساخته شده است. چند درصد وجودش از آب است. یک ساعت قبل داشتم از تشنگی قالب تهی می‌کردم. حالا با خوردن چند قطره آب باران جانی تازه گرفته‌ام. پیش چشمم هستی رنگ دیگر پیدا کرده است.

بطرف تخت می‌روم. روی تخت دراز می‌کشم. دست‌ها را رویهم چلیپا می‌کنم و به سقف اتاق چشم می‌دوزم. زیر لب می‌گویم: «فردا روشن است.»

 

 

 

چه بر سرم آمده است ژولیا‌. اتاق تاریک است‌. شمع آب شده است‌. دیشب من خواب بودم‌؟ نه‌، خواب نبودم‌. یادها در بیداری بر من گذشته است‌، لابد، زمانی که روی همین تخت فارغ از کار شبانه دراز کشیده بودم‌. شمعدان روی پاتختی بود ـ هنوز هست ـ شمع به کندی آب می‌شد‌. از روی تخت بر می‌خیزم‌. نگاهی به تابلوی مرد دانا می‌اندازم‌. خطوطی از روشنایی چشمم را خیره می‌کند‌. تابلو نمرده است‌. رنگ‌های دیگری هم هست‌، کنار پنجره‌. از خوشه‌ها نوری فسفری می‌تراود‌، قطعاً زمانی که من در عالم خواب و بیداری بودم‌ سر شاخه‌ها قد کشیده و بار و برگ داده‌اند. حالا دیگر هوش و حواس سابق را ندارم‌. گرچه‌، از زمانی که جلوی پنجره اتاقم را گٍل گرفته‌اند‌، حساب روزها از دستم در رفته است‌. بواقع نمی‌دانم حالا چه فصلی است‌. من از وقایعی که در بیرون از این ساختمان مخروبه می‌گذرد‌، بی‌خبرم‌.

با خودم می‌گویم: «حالا وقت این حرف‌ها نیست‌، پا شو یک کاری بکن‌.»

به گمانم سنگ‌های آتش‌زنه را زاویه چپ اتاق توی صندوقچه‌ی قدیمی گذاشته‌ام‌. بعد از جست و جو‌، از توی صندوقچه یک فندک پیدا می‌کنم‌. تکانش می‌دهم‌. یک چکه بنزین توش نیست‌، انگار بنزین بخار شده و به هوا رفته‌. در زاویه راست‌، قفسه کتاب‌هایم هست‌. من اغلب آن‌ها را از بازار مکاره به قیمت نازلی خریداری کرده‌ام‌‌. حدود پنجاه جلدی می‌شود‌، اشعار و رمان‌های کلاسیک. جلد چرمی با کاغذهای خاکی رنگ‌. شیرازه‌های کتاب‌ها از هم وارفته‌اند‌. آن گوشه و کنار یک قوطی کبریت پیدا می‌کنم‌. کبریت می‌کشم‌. گوگرد خاصیتش را از دست داده است‌. دست آخر شعله در می‌گیرد‌، معطل نمی‌کنم‌. به یک جست از جا برمی‌خیزم‌. یک شمع تازه از توی کشوی میز تحریرم بیرون می‌کشم‌. شمع را روشن می‌کنم و توی جا شمعی می‌گذارم‌. چند برگ کاغذی را که پای تخت ریخته شده‌، جمع می‌کنم و روی میز لای پوشه می‌گذارم‌. خوشه‌ها رنگ می بازند‌. با خودم می‌گویم پیش از آن که نور بمیرد‌. بد نیست یک شمع دیگر روشن کنم‌. در قوطی باز است‌. پودر گوگرد روی دستم می‌ریزد‌. آه‌، گوگردها پودر شده‌اند‌.

معده‌ام خالی است‌. برگی می‌چینم و به دندان می‌گزم‌. طعم برگ‌ لیموترش را دارد‌. با جویدن چند برگ زانوهایم قوت می‌گیرند‌. شمعدان را بر می‌دارم و از اتاق بیرون می‌روم‌. راهرو بوی نا می‌دهد‌، از دری که به راه‌پله می‌خورد‌، تو می‌روم‌. هنوز چند پله پایین نرفته‌ام که چشمم به موش‌ها می‌افتد‌. دوتا هستند‌، بی رمق و ریغو‌. جیز جیز می‌کنند‌. همدیگر را لیس می‌زنند‌. شمعدان را نزدیک می‌برم تا از نزدیک ببینمشان‌. چشمشان دو دو می زند‌. شمعدان را جلو چشمشان حرکت می‌دهم‌، هیچ واکنشی از خودشان نشان نمی‌دهند‌. لابد کور هستند‌. با خودم می‌گویم نکند این موش‌ها حامل بیماری باشند‌. راهم را می‌کشم و از پله‌ها پایین می‌روم‌. به طبقه پنجم که می‌رسم‌، از دری که به راهرو می‌خورد‌، بیرون می‌آیم‌. می‌پیچم به سمت چپ‌. خودم را می‌رسانم ته راهرو‌. آپارتمان ۲۱۰‌. در آپارتمان چارتاق باز است‌. پای می‌گذارم توی هال. چشمم به جالباسی می‌افتد‌. پالتوی پوست خز‌ِ مادام «‌لوسی ‌امه‌»‌، هنوز به جا لباسی آویزان است‌. سرم را توی پالتوی پوست فرو می‌برم‌، بوی نفتالین می‌دهد‌. انگار مادام لوسی امه ساعتی پیش آن را از توی چمدان بیرون کشیده است‌. دست روی پرزها می‌کشم‌، می‌ریزد‌. زیر پالتو پوست‌ شال آبی رنگ کشمیر به چوب رختی آویزان است. مادام لوسی امه پاییز و زمستان آن را به دور گردن می‌پیچید. شال بیدخورده. ژولیا می‌گفت: مادام لوسی امه هیچ وقت شال را از خودش جدا نمی‌کرد. مادام لوسی امه تازه از بیمارستان «سن ژوزف» برگشته بود. من و ژولیا با یک دسته گل بدیدنش رفتیم. «حبیبه» خدمتکار مراکشی در را برویمان باز کرد. با دست‌های صابونی دسته گل را از ما گرفت. ما را به سالن پذیرایی هدایت کرد. سالن بدون گل و گیاه بود. گوشه راست روی میز پایه کوتاه مجسمه‌ی گچی «مریم عذرا» بود. روی دیوارها قاب عکس بود. چندتایی مال دوره‌ی جوانی مادام لوسی امه بود. با پدر، مادر، پدر بزرگ، مادر بزرگ و خواهر و برادر. چندتایی هم با شوهرش بود. ظاهراً عکس‌ها متعلق به زمان پیش از جنگ بود. عکسی هم از زمان کودکیش بود؛ با گیسوان بافته و صورت کک و مکی جلوی باغچه پر از گل رُز ایستاده بود با همان لبخند کودکانه. توی یک مبل قدیمی فرو رفتم. جبیبه به آشپزخانه رفت و با یک ظرف گلدان پْر آب برگشت. گره روبان را باز کرد. گل‌ها را از لای زرورق بیرون کشید و توی ظرف گذاشت.

ژولیا گفت: «گلدان‌ها کو، این جا پر از گلدان بود.»

حبیبه گفت: «مادام پیش از آن که بستری شود، آن ها را به برتا سپرد که مواظب گلدان‌ها باشد و به آن‌ها آب بدهد. من هنوز فرصت پیدا نکرده ام گلدان‌ها را بالا بیاورم.»

ژولیا خواست بداند که مادام لوسی امه حالش چطور است. ظاهراً تعریفی نداشت. به گفته حبیبه، مادام لوسی امه درد می‌کشید. دائماً به یاد گذشته‌ها می‌افتاد. می‌گفت «مارسل» بالاخره از زندان نازی‌ها فرار کرده و از طریق مرز بلژیک خودش را به خاک «فرانسه» رسانده و به پارتیزان‌ها پیوسته، امروز فرداست که در پاریس آفتابی شود. گاهی وقت‌ها هم خیال می‌کرد که به دوران جوانی بازگشته، تازه با مارسل در خیابان «فوبورگ آنتوان» در کافه «لوبوتی کوان» آشنا شده است. در آخرین هفته ماه اوت برای گذراندن تعطیلات به «نرماندی» رفته‌اند. دم به ساعت حبیبه را صدا می‌زد تا جعبه آینه و اسباب و لوازم آرایشش را از توی کشوی میز توالت بیرون بکشد، بنشیند کنار تخت خوابش و دستی به صورتش ببرد.

در همین دم، صدای مادام لوسی امه از توی اتاق خوابش شنیده شد: «کی هست حبیبه؟»

حبیبه گفت: «مادموازل ژولیا با موسیو آمده اند عیادت شما.»

ـ بگو بیایند پیش من.

بوی دارو اتاق را پْر کرده بود، پرده‌های اتاق کشیده شده بود. کنار تخت خواب یک پاتختی بود. داروهای مادام لوسی امه روی آن بود. گوشه اتاق آباژور روشن بود. مادام لوسی امه روی تخت دراز کشیده بود. رنگش مثل میت شده بود. توده‌ای از لباس چرک در آستانه اتاق به چشم می‌خورد.

ـ بیا جلو ببینمت ژولیا.

من کنار درگاه ایستادم. ژولیا یک صندلی کنار کشید و نشست. دلم می‌خواست از مادام لوسی امه اجازه می‌گرفتم که پرده‌ها را کنار بزنم و لای پنجره را بازکنم. هوای اتاق دم داشت. مادام لوسی امه سعی کرد سرش را جلو بیاورد تا بتواند ژولیا را بهتر ببیند. حبیبه با سینی قهوه آمد. اول به من تعارف کرد. زمانی که من در حال نوشیدن قهوه بودم، ژولیا بازوهای مادام لوسی امه را مالش می‌داد. چشمان مادام لوسی امه از بالای شانه‌های ژولیا به من افتاد. در نگاهش عجز و یأس موج می‌زد. ژولیا سر برگرداند، چشمانش پْر شده بود. چندی پیش مادام لوسی امه در آپارتمان ژولیا از بیماری‌اش گفته بود. ظاهراً ریه‌هایش چرک کرده بود. قرار بود طی چند روز آینده در بیمارستان بستری شود تا از او آزمایشات لازم به عمل آید و از ریه‌هایش عکس‌برداری شود. فنجان قهوه بدست از اتاق بیرون آمدم. رفتم توی سالن کنار پنجره ایستادم و کوچه را تماشا کردم. آفتاب نیمه جان پاییزی از پشت عمارت قدیمی شهرداری سر برمی‌داشت. باد لای شاخ و برگ درختان پیچیده بود. مردم با شتاب از پله های خروجی «مترو» بالا می آمدند و توی میدان پْر و پخش می‌شدند.

دست توی جیب پالتویم می‌کنم. یک دکمه سردست است. هم‌چنان که دکمه سردست را توی مشت می‌فشارم به سالن نهارخوری برمی‌گردم. سالن لختٍ لخت است. اتاق‌ها هم. در دستشویی یک جا صابونی جا مانده است. قطعاً بالای دستشویی یک آئینه نصب بوده که حالا دیگر نیست. در پرتو شمع نگاه می‌کنم. هنوز یک قالب کوچک صابون توی جاصابونی موجود است. البته قالب صابون آنقدر کوچک است که بهتر است آن را تکه صابون بنامیم. به تکه صابون دست می‌کشم‌، هنوز تر است. این نشانه آنست که به تازه‌گی آدمیزادی از آن تکه صابون استفاده کرده است. شیر آب را باز می‌کنم. دریغ از یک قطره آب. حبیبه، هفته‌ای دوبار به آپارتمان مادام لوسی امه می‌آمد. بعد از خرید مایحتاج عمومی، غذایی مهیا می‌کرد. خانه را روفت و رُب می‌کرد و راهش را می‌کشید و می‌رفت. حبیبه در حومه پاریس، در آپارتمانی مسکونی که ـ بعد از ده سال تقاضا ـ شهرداری در اختیارش گذاشته بود، با اجاره‌ی کم با سه تا بچه قدو نیم قد و یک شوهر علیل و زمین‌گیر زندگی می‌کرد. شوهرش کارگر ساختمانی بود. چند سال پیش به هنگام کار از بالای داربست افتاده بود، دست و پاش شکسته و ستون فقراتش عیب پیدا کرده بود. حبیبه، برای آن که صبح‌ها خودش را به موقع به پاریس برساند، تاریک روشنا ناشتایی خورده و نخورده از خانه بیرون می‌زد تا خودش را به ایستگاه اتوبوس که در ده کیلومتری ایستگاه راه‌آهن بیرون شهری بود، برساند. با قطار به پاریس می‌آمد و از آن جا با مترو خودش را به ایستگاه «سیته یونیورسیته» می‌رساند. تنه زنان با سیل جمعیت از درب مترو بیرون می‌زد. در ایستگاه سیته، نگاهی به آمد و شد وسایط نقلیه و انبوه جمعیت می‌انداخت. از میان جمعیت راه باز می‌کرد و خودش را به کوچه رُز می‌رساند. جلوی عمارت ۱۵۷ توقف می‌کرد. شماره‌ی کُد را از بر بود. کلید ورودی ساختمان را هم با خود داشت. با آسانسور خودش را به طبقه پنجم می‌رساند. در آپارتمان را که باز می‌کرد، مادام لوسی امه را می‌دید که با رب‌دوشامبر صورتی و موهای پریشان و با قیافه بزک نکرده در آشپزخانه کنار پنجره نشسته و قهوه می‌خورد. آن روز گویا روز دوشنبه بود. حبیبه پیش‌بند سفیدی به کمر بسته بود. بدیدن من و ژولیا موهای خاکستری‌اش را زیر لچکش پنهان کرد. پرده‌ها را کنار زد تا نور آفتاب به درون سالن بتابد. قهوه داغ بود، مجبور شدم جرعه جرعه بخورم. برگشتم به اتاق مادام لوسی امه. ژولیا همچنان کنار تخت نشسته بود و در حال نوازش کردن پشت دست مادام لوسی امه بود. مادام لوسی امه اشک ریزان می‌گفت: «بالاخره آمدی ژولیا، عزیزکم.» بازوی ژولیا را به دو دست گرفته بود و گونه‌های ترش را به آن می‌مالید. ژولیا گفت: «نگران نباش مامی. می‌بینی که، من این جا هستم، دیگر تنهایت نمی‌گذارم.»

ـ قول می‌دهی؟

ـ قول می‌دهم.

بعد ژولیا پرسید: «درد داری؟»

مادام لوسی امه گفت: «درد امانم را بریده است. پرستار پیش از آمدن شما این جا بود. روزی یک بار می‌آید و مرفین می‌زند.»

چشمانش را بست. دقایقی به خاموشی گذشت. قهوه تلخ بود. ژولیا هنوز در حال نوازش کردن پشت دستش بود. مادام لوسی امه چشم گشود. ژولیا را افسرده دید، زیر لب گفت: «ژولیای من» و آه کشید. چینی به پیشانی انداخت، بازوی ژولیا را رها کرد. سرش را روی بالش گذاشت و چشمانش را بست.

از اتاق می‌آیم بیرون. توی راهرو دوباره حالم بهم می‌خورد. احساس می‌کنم که مایع غلیظی از ته دلم بالا آمده و بیخ حلقم گیر کرده. دلم آشوب می‌شود. دری را که به راه پله می‌خورد، بازمی‌کنم. از پله‌ها یکی دوتا بالا می‌روم. به طبقه هفتم که می‌رسم، می‌ایستم تا نفس تازه کنم. شمعدان توی دستم سنگینی می‌کند؛ شانه‌ام زُق زُق می‌کند. موش‌ها همان‌جا هستند، چسبیده به هم، مثل دوتا دوقلو، همدیگر را لیس می‌زنند. به مجرد آن که خودم را به اتاقم می‌رسانم، سرم به دوران می‌افتد. اشیاء اتاق پیش نظرم سیاه می‌شود و نقش زمین می‌شوم. خودم هم نمی‌دانم چه مدتی بیهوش بوده‌ام.

چشم که باز می‌کنم، می‌بینم کف اتاق ولو شده‌ام. شمعدان به کناری افتاده. شمع آب شده. نیم خیز می‌شوم و به جست و جوی عینکم می‌پردازم. عینک روی میز تحریرم است. چشمم به گیاه ویواس می‌افتد، خوشه‌ها بزرگ و شاداب شده‌اند. پا می‌شوم و به کنار پنجره می‌روم. چنگ می‌زنم و از سر شاخه خوشه‌ای می‌چینم و در مشت می‌فشرم. گرمای سوزانی را در مشتم حس می‌کنم. وقتی مشتم را باز می‌کنم می‌بینم که خوشه پلاسیده شده. خوشه‌ها در حال پلاسیدن هستند. باید چاره‌ای بیاندیشم. اگر نه مجبور می‌شوم با دو چشم ناقص نزدیک‌بین در تاریکی به سر ببرم. از گنجه شروع می‌کنم. بعد نگاهی به کشوی میز تحریرم می‌اندازم. نه فندکی موجود است و نه هیچ وسیله آتش زنه‌ای. داخل کمد جا لباسی دو دست کت و شلوار دارم. یک دست مستعمل است. به قول ژولیا به تنم زار می‌زند. آن دست دیگر بدک نیست. هر وقت که هوا آفتابی است برای هواخوری و گردش با ژولیا بیرون می‌روم، آن دست لباس نو را تنم می‌کنم. خوشبختانه ژولیا در بند لباس و مْد و این حرف‌ها نیست. یک پالتوی سرمه‌ای هم دارم. وقتی هوای پاریس سرد می‌شود، تنم می‌کنم. در جیب‌های پالتوام به جست و جو می‌پردازم. در یکی از جیب‌ها یک شاخه گل رُز است. شاخه را هفته‌ی پیش از یک دستفروش توی ایستگاه قطار راه آهن «مونپارناس» خریداری کرده بودم. آن روز ظهر، برای صرف نهار جلوی ایستگاه راه آهن با ژولیا قرار داشتم. اما ژولیا نیامد. از همان جا به تلفن دستی‌اش زنگ زدم. گفت مصاحبه دارد. مدیر روزنامه از او خواسته بود که به «پاله کنگره» برود. ظاهراً یک گروه تلویزیونی از کانادا جهت کنفرانس به پاریس آمده بود. ژولیا از من خواسته بود که جهت تماشای یک گالری نقاشی در «مونمارتر» رأس ساعت هفت غروب روی تپه‌ها، جلوی کلیسای جامع منتظرش باشم. غروب که به تماشای نمایشگاه نقاشی رفتیم، من یادم رفت که شاخه گُل رُز را به ژولیا تقدیم کنم.

خوشه‌ها رنگ می‌بازند. سو از دست می‌دهند، درست مثل چشمان آدمی که دارد نفس‌های آخر را می‌کشد. از آپارتمان مادام لوسی امه که بیرون آمدیم، به ژولیا گفتم: «تو تا به حال چشم مرده دیده‌ای؟»

گفت: «نه»

گفتم: «وقتی مادر بزرگم مْرد، چشمانش باز بود.»

ژولیا پرسید: «‌تو چند سالت بود‌؟»

گفتم‌: «هشت سال.»

می‌خواستم به ژولیا بگویم که چشم‌های مادام لوسی امه بی‌شباهت به چشم‌های مرده‌ها نیست. اما گفتم: «چه فایده که آدم سر پیری درد بکشد.»

ژولیا بازویم را فشرد و گفت: «مامی هنوز زندگی را دوست دارد.»

می‌خواستم به ژولیا بگویم که: «متأسفانه مرگ دم در خانه اش کمین کرده.» اما گفتم: «امیدوارم که بیماریش علاج پیدا کند.»

توی راه ژولیا برایم حکایت کرد که زمان جنگ پدر بزرگ مادام لوسی امه اسیر نازی‌ها می‌شود و به آلمان به اردوی کار اجباری فرستاده می‌شود. خودش مددکار اجتماعی بوده و به بی‌خانمانان کمک می‌کرده.

گفتم: «ژولیا تو فکر می‌کنی نسل جدید مصائبی را که بر پدرانِ پدران ما گذشته، بیاد دارد؟»

ژولیا گفت: «نسل جدید» مکثی کرد و گفت: «متأسفانه حافظه‌اش را از دست داده است. نمی‌خواهد بیاد بیاورد که در گذشته چه بر مردم فرانسه گذشته است.»

به کنار پنجره می‌روم. دست می‌کشم روی خوشه‌ها. نگاهی به پشت دستانم می‌اندازم. پوشیده از رگ‌های سیاه است. بعد به کف دست‌ها، شیارهای عمیق به هر سو کشیده شده‌اند. ژولیا گاهی اوقات در میدان «شاتله» در کافه «سارا برنارد» برایم فال قهوه می‌گرفت.

ـ بلدی شنا کنی؟

گفتم: «ای، همچین.»

از آخرین باری که ژولیا برای من فال قهوه گرفته بود، یک شبانه روز گذشته است. با دیدن خال‌های قهوه‌ای پشت دستم دچار شگفتی شدم. گفتم: «پدربزرگ چند تا خال پشت دستت هست؟»

پدربزرگ گفت: «این‌ها که می‌بینی، خال نیست اولیویه، لک و پیس است. آدم پیر که می‌شود‌، هزار جور درد و مرض به سراغش می‌آید‌. یکی از علائمش هم پیدا شدن همین لک و پیس هاست.»

گفتم: «من دلم نمی‌خواهد هیچ وقت پیر بشوم.»

پدر بزرگ گفت: «دست خود آدم نیست که، پیری بسراغ همه می‌آید.»

گفتم: «پس من هم پیر می‌شوم؟»

پدربزرگ گفت: «وقتش که برسد، آری. اما، تو اول باید دوره جوانی را پشت سر بگذاری.»

گفتم: «بعدش چی می‌شود؟»

پدربزرگ گفت: «دوره جوانی که سرآمد، آدمیزاد کم‌کم از تک و تا می‌افتد. چه بگویم موها سفید می‌شود‌. دندان‌ها می‌ریزد. گوشت تن آب می‌شود. بعد نوبت دردِ استخوان و رماتیسم می‌رسد. بعدش هم چین و چروک، تن و بدن و سرو روی آدم را می‌پوشاند. حالا برو بازی بکن. پشت لبات که سبز شد، بگرد و برای خودت یک دختر ترگل و ورگل پیدا کن.»

با صدای بلند می‌گویم: «چه بر سرم آمده؟»

بعضی از شب‌ها تا صبح سحر قلم می‌زنم. شاید هم بخاطر کم‌غذایی، کم‌قوه‌گی، دقایقی از حال و هوش رفته‌ام، دوباره تکانی خورده و چشم باز کرده‌ام.

می‌گویم: «حالا که ژولیا رفته، چرا من باید این جا بمانم.»

«ژولیا چرا مرا تنها گذاشتی، من داشتم به تو عادت می‌کردم.»

می‌بینم هنوز زاویه اتاق نشسته‌ام و دارم تخیل می‌کنم.

با صدای بلند می‌گویم: «تخیـّل بس است اولیویه، پاشو یک کاری بکن، حالاست که روشنایی بمیرد.»

دست ها را ستونِ تن می‌کنم، برمی‌خیزم و به جست و جو می‌پردازم.

 

 

 

از خواب بیدار می‌شوم. چند ساعت خوابیده‌ام. خودم هم نمی‌دانم. گرسنه هستم. معده‌ام خالی است. بهتر است چیزی پیدا کنم و بخورم. بعد سری به طبقات بزنم. چند برگ می‌چینم و زیر دندان می‌جوم. شمع را روشن می‌کنم. شمعدان را بدست می‌گیرم. این بار وقتی از راه پله به طبقه سوم می‌رسم، صدای جیز جیز موش‌ها را می‌شنوم. دو تا موش نحیف و لاغر و مردنی بیخ دیوار بهم چسبیده‌اند. شمعدان را جلو می‌برم. شعاع نور به چشمانشان می‌تابد. اما موش‌ها واکنشی از خود نشان نمی‌دهند. لابد کور هستند. نکند موش‌ها حامل بیماری باشند. صدایی درمی‌آورم. قصد ندارم بترسانمشان. نه، انگار نمی‌شنوند. موش‌ها خودشان را بهم می‌مالند و با صدای ریز جیز جیز می‌کنند. لابد گرسنه هستند، به غذا احتیاج دارند. اما موش‌ها که مثل ما آدم‌ها نیستند. بهرحال چیزی پیدا می‌کنند که بخورند یا بجوند. تکه پارچه‌ای، تکه مقوایی، چرمی. دهن دره می‌کنم. دلم می‌خواهد برگردم به اتاقم بخوابم. چند ساعت در خواب بودم؟ یک ساعت، دو ساعت. شاید خواب نبودم. فقط چرت زده‌ام. این بار هم وقتی در خواب بودم کسی بخوابم نیامد. خواب ندیدم. نمیدانم چرا بسرم می‌زند که خودم را به طبقه همکف برسانم و سر و گوشی آب بدهم. طبقه همکف. درب اتاق سرایدار بسته است. مشت می‌کوبم به در. خیر، سرایدار جواب نمی‌دهد. به در اصلی ساختمان نزدیک می‌شوم. در را گل گرفته‌اند. نگاهی به صندوق پستی نامه‌ها می‌اندازم. نه از نامه خبری هست نه از کارت‌های آگهی تبلیغاتی که معمولاً از سوراخ زیر در تو می‌دهند. اما اسامی ساکنان ساختمان روی صندوق پستی نامه‌ها هست. گرچه مثل سابق خوانا نیست. دست آخر چشمم به اسم خودم می‌افتد. دسته کلید را از توی جیب جلیقه‌ام درمی‌آورم. در جعبه پستی را باز می‌کنم. یک نامه! دست می‌برم توی صندوق و  نامه را می‌قاپم. بدون آنکه در صندوق را ببندم، همانجا پشت در می‌نشینم. شمعدان را روی زمین می‌گذارم. نگاهی به پشت و روی نامه می‌اندازم. نامه تاریخ دارد. از همین شهر پاریس آمده است. چشم‌هایم ضعیف شده، نمی توانم نامه را بخوانم. با نور شمع خواندن خطوط ریز آسان نیست. ظاهراً رمان آخرم نظر ناشر را گرفته است. ناشر قرار گذاشته است که فردا ساعت چهار عصر جهت بستن قرارداد در دفتر کارش حاضر باشم. عجب، بالاخره رمانم را پذیرفته‌اند. نام آخرین رمانم «خواب عدم» است. حدود ده ماه پیش فشرده‌ای از رمان و بخشی از آنرا به آدرس چند تا ناشر فرستاده بودم. هر بار نامه‌ای مشابه از طرف ناشران دریافت می‌کردم بدین مضمون: «آقای عزیز، از اینکه به ما اطمینان کرده‌اید و کتابتان را جهت انتشار برای ما فرستاده‌اید، از شما متشکریم. باید اذعان کنیم که مطالب کتابتان خوب است. اما چون در حیطه کار ما نیست، از چاپ آن معذور هستیم.»

امضاء ناشر.

ظاهراً ناشر به درخواست من جواب مثبت داده است.

تکیه به دیوار می‌دهم. چشمانم را می‌بندم. خنده‌ام می‌گیرد. به تلخی می‌خندم.

زیر لب می‌گویم: «نوش دارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی.»

نامه تاریخ دارد. ظاهراً یک روز قبل از حادثه به آدرس پستی من فرستاده شده و من به صرافت نیافتاده بودم نگاهی به صندوق پستی بیاندازم. با خودم می‌گویم به‌خشکی شانس، حالا که کار جهان به پایان رسیده، این نامه بدستم رسیده است. در همین حین صدایی بگوشم می‌رسد. رو برمی‌گردانم و نگاه می‌کنم. یک شیء براق است. دارد می‌جنبد. نه، روی زمین قل می خورد. از حرکت باز می‌ایستد. راهش را کج می‌کند و بطرف دیوار می‌خزد. می‌روم جلو، شمعدان را پائین می‌گیرم. یک کرم شب‌تاب است. به دیدن کرم شب‌تاب احساس شادی به من دست می‌دهد:

«پس حشرات نمرده‌اند.»

این را زیر لب می‌گویم. کاغذ را تا می‌کنم می‌گذارم توی جیبم. خودم را به طبقه اول می‌رسانم. به اتاق‌ها سرکشی می‌کنم. اتاق‌ها لخت لخت است. می‌خواهم راهم را بکشم بیرون بروم که کنار پنجره چیزی نظرم را جلب می‌کند. یک تیله شکسته لای چارچوب پنجره گیر کرده است. نزدیک‌تر می‌شوم. تیله هست و نیست. شبیه سیاره کوچکی است که من در طبقات بالا دیده‌ام. به گمانم شهابی است که از آسمان به زمین فرود آمده، به هنگام سقوط منفجر شده و ذرات آن در هوا پراکنده شده. کوچکترین ذره آن به ساختمان ما اصابت کرده. دوباره منفجر شده و به ذرات ریز تیله مانند تبدیل شده است. به طبقه هفتم که می‌رسم، از نفس می‌افتم. کنار درگاه زانو می‌زنم. شمعدان را زمین می‌گذارم. پیشانی‌ام را به زمین می‌سایم. «ساعت چنده» برمی‌خیزم می‌نشینم. تکیه به درگاه می‌دهم. شمع آب می‌شود و اتاق توی تاریکی فرو می‌رود. نمی‌دانم حالا روز است یا شب است. ما در چه ماهی هستیم. راستش دیگر حساب روز و ماه و فصل از دستم در رفته است. احساس می‌کنم که هوا سرد شده است. هوای اتاق سرد است. بیرون می‌بارد. باد هم است. باد خودش را به پنجره اتاقم می‌‌کوبد. ای کاش پنجره اتاقم را گل نگرفته بودند. ای کاش می‌توانستم کوچه را ببینم. کوچه رُز. جلوی ساختمان ما یک باغچه است. بود. لابد حالا دیگر نیست. لابد حالا دیگر باغچه لای لوش و لجن دفن شده است. پیشترها در باغچه، درخت کاج بود. سپیدار بود. گل، رنگ و وارنگ. لاله، زنبق، بنفشه، شمعدانی، در همین باغچه بود که اولین بار چشمم به زنبق سفید افتاد. روی چینه‌های دیوار آقاقیا، یاس امین‌الدوله و پیچک که بدور تنه درخت کهن سال پیچیده بود و بالا رفته بود. این اتاق چقدر سرد است. تنم دارد یخ می‌زند. باید از روی زمین پا شوم و بدنبال فندک بگردم. همین کار را هم می‌کنم. کشوی میز تحریر را باز می‌کنم. کاغذها را زیر و رو می‌کنم. یک فندک کوچک پیدا می‌کنم. فندک می‌زنم. یک جرقه، شعله فرو می‌میرد. صندلی را کنار می‌کشم و رویش می‌نشینم. دو تا آرنج را روی میز می‌گذارم و سرم را توی چنگ می‌گیرم. در بیرون می‌بارد. باران به دیواره گل گرفته پنجره شتک می‌زند. صدای آب. جایی، در این گوشه کنارها آب باران چکه می‌کند. به یاد می‌آورم که در یخچال دیگر آب موجود نیست. آب بطری ته کشیده. تا قطره آخرش را نوشیده‌ام. باید دست بکار شوم. یک بطری آب ذخیره کنم. باران ممکن است بند بیاید. کورمال به گوشه اتاق می‌روم. صندوقچه قدیمی را پیدا می‌کنم. در صندوقچه را باز می‌کنم. خرت و پرت‌ها را روی زمین می‌ریزم. اشیاء ریز و درشت را لمس می‌کنم. بالاخره فندک را بچنگ می‌آورم. یک فندک قدیمی است. دست‌ساز است. یادم می‌آید که من آنرا یک روز از بازارچه «مونت‌خوی» از یک دستفروش خریداری کرده بودم. فندک طلایی بود. لابد حالا زنگ زده و رنگش رفته است.

ژولیا گفت: اولیویه، چند تا فندک توی کشوی میز تحریرت داری؟

گفتم: چندتایی می‌شود.

ژولیا گفت: همه‌شان از نوع یکبار مصرف است؟

گفتم: نه، همه‌شان از نوع یکبار مصرف نیست.

ژولیا خندید، گفت: تو کلکسیونر[۴] هستی موسیو برژه.

خندیدم، گفتم: بعله، من کلکسیونر هستم مادموازل روسو.

فندک را توی مشتم می‌فشارم. به کنار میز تحریر می‌روم. باران روی پنجره ضرب گرفته. فندک می‌زنم. یک بار، دو بار. فندک را روی میز می‌کوبم. باز امتحان می‌‌کنم. فندک جرقه می‌زند. سایه شعله لرزان روی پنجره می‌افتد. زود دست به کار می‌شوم. از توی کشوی میز یک شمع تازه بیرون می‌کشم و توی جاشمعی می‌گذارم. شمع را روشن می‌کنم. در روشنایی نیمه جان اتاق بطری خالی را از توی یخچال برمی‌دارم. درپوش آنرا برمی‌دارم. چمچه را از روی میز برمی‌دارم و دست بکار می‌شوم. پیشانی‌ام به شاخ و برگ گیاه ویواس می‌خورد. گیاه ویواس که قبلاً پنج ساقه نازک داشت، حالا ساقه‌هایش ستبر شده و از هر ساقه‌اش شاخه‌‌های کوچکی جوانه زده است.

شمعدان را بالا می‌گیرم. دست می‌کشم روی شاخه‌های نازک و ترد. چشمم به دست‌هایم می افتد. دست‌هایم پر از چین و چروک شده است. رگ‌ها بیرون زده و مچ دستم باریک شده است. پشت دستم پوشیده از لک و پیس قهوه‌ای رنگ است. از خودم می‌پرسم چرا هر بار از خواب که پا می‌شوم جسمم تحلیل می‌رود و پیر و فرتوت می‌شوم.

 

 

بطری که پر می‌شود، چند قلپ از آب باران می‌خورم. بعدش دو تا سه برگ می‌چینم و زیر دندان می‌جوم. طعم مأنوس برگ لیموترش را می‌دهد. آبدار هم هست. جویدن برگ‌ها خستگی را از تنم می‌زداید. بعد می‌نشینم و موقعیت کنونی‌ام را بررسی می‌کنم. اینطور که پیداست زمان می‌گذرد. بسرعت می‌گذرد. در این ساختمان مخروبه همه چیز ساکن است. همه جا سوت و کور است. تنها چیزی که مایه امیدواری است، باران‌های موسمی است و گیاه ویواس که بی‌نور آفتاب به رشد و نمو ادامه می‌دهد:

«چند مدت می‌توانم دوام بیاورم.»

صدایی از درون به من می‌گوید: «نگران نباش، گیاه ویواس ضامن زندگانی توست. تو باید از آن مثل تخم چشمت مراقبت کنی. ریشه گیاه ویواس اگر بپوسد ـ کدام ریشه ـ گیاه ویواس که از لای جرز دیوار گل گرفته‌ی پنجره‌ات قد کشیده، بار و برگ داده و برگ‌هایش طعم برگ لیموترش دارد. تا زمانی که راه نجاتی پیدا نکرده‌ای، ترا زنده نگه خواهد داشت.»

حالم که جا می‌آید، بخودم می‌گویم اینجا نشستن فایده‌ای ندارد، چطور است پا شوم سری به پائین بزنم و ببینم آنجا چه خبر است. پیش از آنکه شمعدان بدست از اتاق بیرون بروم، فکری بسرم می‌زند. بطری آب را از توی یخچال بیرون می‌آورم و روی میز تحریر می‌گذارم.

در طبقه همکف، تغییری رخ نداده است. دستگیره در اتاق سرایدار را می‌گیرم و تکان می‌دهم. عجب در باز است! اتاق خالی از اثاثیه است. پنجره اتاق را گل گرفته‌اند. روی تاقچه چیزی نظرم را جلب می‌کند. مجسمه گچی مریم باکره است، پوشیده از دوده. با چهره‌ای فرتوت! یک جاشمعی فلزی کوچک توی یک پیش‌دستی چینی. بالای سرش پرتره عیسی مسیح، مصلوب شده با چشم بسته. مادام «برتالوپز» که همه برتا صدایش می‌زدند، سرایدار مادام‌العمر ساختمان بود. سی و اندی سال بود که در همین یک چشمه اتاق به نگهبانی ساختمان و رتق و فتق امور مشغول بود. صبح‌های زود پستچی نامه‌ها را که در یک گونی می‌کرد، به اتاقش می‌برد. بسته‌ها را توی راهرو می‌گذاشت. برتا نامه‌ها را از توی گونی درمی‌آورد، جدا می‌کرد. بعد در جعبه‌های پستی می‌انداخت. بسته‌های سفارشی را پیش خودش نگه می‌داشت. چند روز قبل از حادثه، یک کارت بدستم رسیده بود:

«بسته شما نزد سرایدار است. خواهشمند است جهت بازگرفتن آن به سرایدار مراجعه کنید.»

بعدها، پستچی کارتی را که قهوه‌ای رنگ بود و پشت آن حرف A به رنگ سفید چاپ شده بود، توی صندوق نامه‌ها می‌انداخت. ساکنین آپارتمان با نشان دادن کارت به سرایدار مراجعه می‌کردند و بسته‌شان را تحویل می‌گرفتند. برتا چاق و قد کوتاه بود. هر ماهه موهایش را رنگ می‌کرد. حنایی. صبح‌ها، معمولاً ساعت شش صبح از دفتر کارش که همان اتاقش بود، بیرون می‌زد. راه پله را آب و جارو می‌کرد. در یک سطل آب مواد ضدعفونی می‌ریخت، کف کاشی‌های راهرو‌ را «ت» می‌کشید. با سطل و کهنه و «ت»‌کش به طبقات دیگر سر می‌زد. برتا کم حرف بود و سر به تو. ساکنان آپارتمان را به نام و نشان می‌شناخت. با کاسب‌های محل دوست بود. صبحانه‌اش را بعد از نظافت ساختمان در قهوه‌خانه سر چهارراه ـ نزد نیکلا ـ صرف می‌کرد. شیرقهوه با «پن‌اوشکلا»[۵]. صبح‌ها که برای نوشیدن یک فنجان قهوه به کافه می‌رفتم، برتا را می‌دیدم که پشت پیشخوان ایستاده و با «گارسن»های کافه در حال چانه زدن است. ـ برتا پرتقالی بود ـ تنها فرزندش «لرتا» بود که با دوست پسرش «مانوئل» که برزیلی بود، رفته بود. برتا راضی بود.

همیشه می‌گفت: «بگذار، هر کجا که دلش خواست برود. دلم می‌خواهد لرتا خوشبخت شود.»

واقعیتش این بود که لرتا در پوستش راحت نبود. بدنبال ریشه‌هایش از فرانسه گریخته بود. مانوئل یک تراش‌کار باتجربه بود. در کارگاهی که کار می‌کرد، پول خوبی بچنگ می‌آورد. لرتا او را راضی کرد که کارش را رها کند و با هم به «لیسبون» بروند. اما طولی نکشید که لرتا با شکم برآمده و یک چمدان به خانه برگشت. مانوئل در لیسبون شروع کرد به میگساری. در خانه دعوا و مرافعه راه می‌انداخت. یکی دو باری همسایه‌ها پلیس صدا کردند. مانوئل بازداشت شد. آخرش یک شب با یکی از زنهایی که در بار کار می‌کرد، رویهم ریخت. مانوئل خرجی نمی‌داد. بعضی شب‌ها حتی به خانه برنمی‌گشت. یکبار که لرتا به او پرید، مانوئل به رویش دست بلند کرد. از آن شب لرتا به مانوئل اعلام جنگ داد. یک جنگ تمام عیار که پایانی بر آن متصور نبود. اما مانوئل مغلوب نشد. زندگی را بر لرتا تنگ کرد. لرتا که می‌دید قافیه را باخته است، یک روز بی‌خبر چمدانش را بست، به ایستگاه راه‌آهن رفت. بلیط یکسره لیسبون ـ پاریس خرید و به نزد مادام برتا لوپز برگشت. لرتا عصبی و بدخلق بود. با مادرش نمی‌ساخت. برتا دلش می‌خواست که دخترش از او اطاعت کند. شب صدای داد و قال و گفت و گوی بی‌پایان آن دو شنیده می‌شد. برتا و لرتا به زبان پرتقالی بهم بد و بیراه می‌گفتند. تا اینکه یک شب لرتا چمدانش را بست و از خانه بیرون زد و دیگر پشت سرش را نگاه نکرد. از آن شب به بعد برتا اخلاق سگ پیدا کرد. مرتب بهانه می‌گرفت و به پرو پای ساکنان ساختمان می‌پیچید. داد و بیداد راه می‌انداخت، بالاخره در یک روز زمستان، اوایل ماه فوریه سر و کله مردی در ساختمان پیدا شد که از راه دور بدیدن برتا آمده بود. مرد قد کوتاه و چهارشانه بود و با تن و بدن پر و ماهیچه‌های عضلانی. سرخ‌رو بود. موهای سرش را از ته تراشیده بود. شاپوی مشکی بر سر، پوستین تنش بود. زیر پوستین یک بلوز کشباف پوشیده بود. مرد چکمه به پا داشت. خورجینی پشتش بود. دست‌هایش پت و پهن و ترک خورده بود.

مرد چند دقیقه‌ای جلوی درب اصلی ساختمان ایستاد. بعد زنگ در ساختمان را بصدا درآورد. وقتی برتا در را برویش باز کرد، مرد سلامی نکرد. در واقع گفت و گویی بین آن دو انجام نگرفت. برتا کنار کشید تا مرد توی اتاق برود. در را پشت سرش بست. پشت دری را کشید. ساعتی بعد صدای برتا که به زبان پرتقالی بد و بیراه می‌گفت، شنیده شد و متعاقب آن صدای هق هقش بگوش رسید. از اهالی ساختمان بجز مادام «ماری گوتیه» بیوه بازنشسته حسابداری هیچیک مرد را ندید. مادام ماری گوتیه طبقه هم‌کف سمت راست آسانسور زندگی می‌کرد. آنطور که مادام ماری گوتیه صبح فردا برای ساکنان ساختمان تعریف کرد. مرد اواخر شب در اتاق برتا را باز کرد. نگاهی به آپارتمان مادام ماری گوتیه انداخت ـ مادام ماری گوتیه پشت در ایستاده بود و از چشمی نگاهش می‌کرد. و با همان خورجینی که وارد ساختمان شده بود، از درب اصلی خارج شده بود. ظاهراً یادش رفته بود که در را پشت سرش ببندد.

عصر شنبه‌ای برتا را برای خوردن شیرینی با قهوه به قهوه‌خانه سر چهارراه دعوت کردم. برتا برایم تعریف کرد که آن مرد پوستین‌پوش شوهر فراری‌اش بوده و ژوزف نام داشت. ژوزف سال‌ها در یکی از معادن شمال پرتقال کار می‌کرد. آدمی بوده خشن، بدزبان و مشروب‌خوار. ژوزف با برتا نمی‌ساخته. شب‌ها با کارگرها به کافه‌ای که بیرون معدن بوده می‌رفته و تا پاسی از شب مشروب می خورده. به خانه که برمی‌گشته مثل برج زهرمار بوده. هر شب برتا را کتک می‌زده. دست آخر برتا شبانه از دستش فرار می‌کند. سر به بیابان می‌گذارد و بعد از در بدری یک جوری خودش را به پاریس می‌‌رساند. چند ماه بعد با کمک پرتقالی‌هایی که در دوره دیکتاتوری «سالازار» به فرانسه مهاجرت کرده بودند، شغل سرایداری را در این ساختمان بدست می‌آورد. مادام برتا لوپز برایم حکایت کرد که لرتا، دختری که با شکم حامله از خانه فرار کرده بود، از آن شوهر اولش نبود. لرتا از شوهر دومش بود که در حومه پاریس هنگام بنایی یک ساختمان شش طبقه زیر پایش می‌لغزد و سقوط می‌کند. از شواهد پیدا بود و به روایت مستقیم بیوه بازنشسته مادام ماری گوتیه چند ماهی بود که برتا مشروب‌خواری را دوباره شروع کرده بود. بعد از ساعات کار در اتاقش را قفل می‌کرد. سری به قهوه‌خانه سرچهارراه می‌زد. پشت پیشخوان روی یک صندلی پایه‌دار می‌نشست. دو تا آرنجش را روی پیشخوان می‌گذاشت و شراب می‌خورد. به روایت مادام ماری گوتیه روزها بین ساعات دوازده و نیم تا دو و نیم بعدازظهر که وقت استراحتش بود، از ساختمان بیرون می‌زد و برای خرید مواد غذایی به مغازه بزرگ خیابان «لوبلان» می‌رفت.

مادام ماری گوتیه به چشم خودش سر بطری شراب ارزان قیمت را دیده بود که از توی سبدش بیرون زده بود. مادام ماری گوتیه با اطمینان می‌گفت که شب‌ها صدای هق هقش را از پشت در اتاقش می‌شنود. صدای ناله‌های او را که بدرگاه خداوند شکایت می‌کرد. برتا پای مجسمه مریم باکره زانو می‌زد. دعا می‌خواند و بخودش صلیب می‌کشید. حالا تنها یادگاری که از برتا در این اتاق جا مانده، همین مجسمه غبارآلود، شمعدان فلزی و پرتره به صلیب کشیده ی عیسی مسیح است. بسرم می‌زند که شمعدان فلزی را بردارم و با خودم بالا ببرم. نگاهی به مریم باکره می‌اندازم و راهم را می‌کشم و از اتاق بیرون می‌آیم.

 

 

 

آه چه می‌بینم. گیاه ویواس بار و برگ داده است. قد کشیده. به کنار پنجره می‌روم و روی شاخ و برگ‌ها دست می‌کشم. عطر خوش گیاه ویواس توی اتاق پیچیده است. شنیده بودم که بعضی از گیاهان وحشی در بدترین شرایط آب و هوا از دل سنگ‌ها و صخره‌ها بیرون می‌زنند، قد می‌کشند و ادامه حیات می‌دهند. می‌دانم که گیاهان تشنه نور هستند و هستی و بقایشان به نور بستگی دارد. از نور جان می‌گیرند. با نور می‌شکفند و جان تازه پیدا می‌کنند. در این اتاق دنگال آنچه از روشنایی باقی مانده است، شعله لرزان یک شمع نیمه جان است. از خودم می‌پرسم این شاخه‌های تر و تازه و این برگ‌های سر سبز طراوتشان را از کدام روشنایی بدست آورده‌اند. دیگر غم نان ندارم. می‌توانم از این گیاه نوبرانه تغذیه کنم. آب هم که ذخیره کرده‌ام. در همین عوالم هستم که به سرفه می‌افتم. سرفه‌های خشک بی‌وقفه. «من چه‌ام است». احساس می‌کنم که از خستگی نا ندارم. ته حلقم می‌سوزد. دهانم خشک شده. احساس خفگی به من دست می‌دهد. بطری را از روی میز برمی‌دارم که یک چکه آب توی حلقم بریزم. آه از نهادم برمی‌آید. یک چکه آب توی بطری نیست. انگار طی یک ساعتی که به طبقه هم‌کف رفته و بالا آمده‌ام، زمان زیادی گذشته است. آب بطری بخار شده و به هوا رفته:

«یعنی چه، این دیگر چه معنی می‌دهد.»

از خودم می‌پرسم چه مدت طول می‌کشد تا یک بطری آب بخار شود. من خیالاتی شده‌ام. اصلاً آبی در کار نبوده. لابد این گیاه ویواس که حالا جلوی چشم من دارد قد می‌کشد، وجود ندارد: «من چی، وجود دارم؟» به تن و بدنم دست می‌کشم. با خودم می‌گویم درست است که در این مدت تنم تحلیل رفته و از رمق افتاده‌ام و لخ لخ راه می‌روم. اما، بهرحال، هر چه باشد پایم هنوز روی زمین است. می‌روم پشت میز تحریرم می‌نشینم. کاغذها را زیر و رو می‌کنم. قطعه شعری نظرم را جلب می‌کند. شعر در وصف بهار است. رویش سبزه و گیاه و نم نم باران و گل‌های پنج شاخه. عجب! یادم نیست چه زمانی این قطعه شعر را سروده‌ام. چند ماهی است که دارم روی رمان آخرم کار می‌کنم. هرازگاهی، در فاصله‌ها، یکی دو قطعه می‌سرایم. راستش مدتهاست که شعری نسروده‌‌ام. چشمه شعرم خشکیده است. در شکفتم که چطور این قطعه از میان اوراق قدیمی سر درآورده است. فاصله خواب و بیداری همه‌اش به اندازه دم و بازدم است. بعدش هم که خودم را تک و تنها و بی‌پناه در این دنیای تیره و تار ویران دیده‌ام. یکهو بسرم می‌زند که آخرین صفحه، نه، آخرین سطر رمان ناتمامم را بخوانم:

«ای کاش می‌شد یک روز فقط یک روز بدون دغدغه خاطر زیست و فراموش کرد که در این جهان پر از فقر و مسکنت میلیون‌ها آدم دارند درد می‌کشند. آیا من می‌توانم چشمانم را ببندم و به آنها فکر نکنم.»

از خواندن باز می‌ایستم. با خودم می‌گویم خوشا بحال آنهایی که کر و کور و لال هستند. این جور آدم‌ها خیالشان راحت است. می‌توانند شب‌ها سرشان را روی بالش بگذارند و یک خواب راحت بکنند. نه مثل من که پیش از حادثه همه شب‌ها کابوس می‌دیدم.

ـ برای چی می‌نویسی؟

ـ برای آنکه خودم را بشناسم و بدانم در کجای این جهان ایستاده‌ام.

ـ چه وقتی می‌نویسی؟

ـ نمی‌دانم، خودم هم نمی‌دانم. فقط، می‌دانم که باید بنویسم. و، همیشه، وقتش که می‌رسد، می‌نویسم.

احساس می‌کنم که گرسنه هستم. به کنار پنجره می‌روم. برگی می‌چینم و به زیر دندان می‌کشم. ترد و آبدار است. طعم گس برگ لیموترش می‌دهد. با خودم می‌گویم: «من باندازه کافی ضعیف و ناتوان شده‌ام. نباید سگدو بزنم.» دست‌هایم را روی سینه‌ام چلیپا می‌کنم. پیش از آنکه چشمانم را ببندم به یاد آخرین روزی می‌افتم که پشت کلیسای «نتردام دو پاریس» کنار رود «سن» رفته بودم. کشتی لایروبی لای و لوش و لجن را از عمق آب بیرون می‌کشید. پل‌ها را می‌دیدم که به فاصله رود سن را قطع می‌کرد. کشتی «موش» صدها مسافر را بروی آب حمل کرد. مسافرها  روی عرشه ایستاده بودند و از رود و کشتی ها و چشم‌اندازها و بناهای تاریخی عکس می‌گرفتند. در همین حین یک آدم مفلوک بخت برگشته‌ای که کنار من روی پل ایستاده بود و دو تا آرنجش را روی نرده‌ها گذاشته بود و به رود رونده نگاه می‌کرد، ـ من فقط یک لحظه فرصت کردم که گوشه چشمی به او بیاندازم ـ خودش را توی سن انداخت. من که بدست و پا افتاده بودم، شروع کردم به داد و بیداد کردن. عده‌ای آمدند ایستادند به تماشای مغروق. مغروق لای لوش و لجن دست و پا می‌زد. انگار از اینکه دست دستی خودش را توی آب انداخته بود، پشیمان شده بود. طولی نکشید که گروه امدادگر با یک قایق موتوری از گرد راه رسید، دو تاشان که لابد غریق نجات بودند، با لباس مخصوص توی آب پریدند و مغروق را از توی آب بیرون کشیدند و توی قایق انداختند. با وسایل کمک‌های اولیه آمده بودند. دور جسد را که ته قایق به رو افتاده بود، گرفتند. از ماسک اکسیژن هم استفاده کردند. اما کار از کار گذشته بود. مغروق توی آب خفه شده بود. گروه غریق نجات تنها توانستند جسد او را از سن بیرون بکشند، پیش از آنکه جسد ته سن لای‌ لوش و لجن گیر کند و گم و گور شود.

چشمانم را می‌بندم. به یاد «مونمارت» می‌افتم. بالای مونمارت توی میدان، پرتره‌کش‌ها و کاریکاتوریست‌ها دور تا دور محوطه دست به کار هستند. مدل‌ها روی چهارپایه نشسته‌اند. قیافه همه‌شان مضحک و خنده‌آور است. اثری از هوشمندی در قیافه‌شان دیده نمی‌شود. پرتره‌کش‌ها عجول و عصبی بنظر می‌رسند. آنطور که پیداست بازارشان چندان گرم نیست. مونمارتر پر از کوچه پس کوچه‌های سنگفرشی است. با رستوران‌ها و گالری‌های نقاشی. قیمت تابلوهای باسمه‌ای تقریباً بالا است. کلیسای جامع مونمارتر بدستور دیکتاتور‌ها بنا شده. بروی اجساد مبارزان و کارگران «کموناردها»ی پاریس، لابد هدف دیکتاتورها این بوده است که یاد خون شهیدان راه آزادی را از خاطره و اذعان نسل‌های آینده بزدایند. الحق که موفق شده‌اند. مسافرانی که از اقصی نقاط عالم به مونمارتر می‌آیند. در مقابل جلال و شکوه و عظمت کلیسای اعظم زانو می‌زنند. نذر و نیاز می‌کنند. در مقابل محراب مجسمه‌های قدیسین شمع روشن می‌کنند. یکبار دیگر قدیسین جای جانبازان و مدافعان آزادی را گرفته‌اند. چشمانم را باز می کنم. پیش از آنکه چشمانم را ببندم به یاد ساعتی می‌افتم که پشت بلوار «سباستپول» در یکی از کوچه‌های باریک و تنگ و پر از ازدحام دیده بودم. ساعت با خروسک آوازه‌خوان، بخصوص پاندول طلایی پیش نظرم می‌آید. ساعت هر دقیقه یکبار شروع به نواختن می‌کرد. پاندول طلایی به حرکت درمی‌آمد. خروسک بنا می‌کرد به آواز خواندن. صدای آواز خروسک شباهت زیادی به صدای آواز خروس‌های واقعی داشت. خروسک هر بار که می‌خواند کاکلش به تموج در‌می‌‌آمد. از چشمانش برقی ساطع می‌شد که دل آدم را می‌لرزاند. بال‌های طلائیش برق می‌زد. خروسک پا کوتاه بود. نوک بلند قرمز و دُم چتری داشت. دقایق می‌گذشت. خروسک آوازه‌خوان گذشت دقایق را اعلام می‌کرد. چیزی که عجیب بود، این بود که ساعت روی عدد سیزده مکثی می‌کرد و با حرکت و نوسان پاندول و آواز خروسک چرخی می‌زد و روی عدد سیزده از چرخش باز می‌ایستاد. ساعت زمان‌سنج عدد سیزده داشت. حالا این عدد از کجا آمده بود. چرا ساعت‌ساز عدد سیزده را به عدد دوازده افزوده بود، جزو اسرار بود. وجود همین عدد سیزده باعث شده بود که من وقت و بی‌وقت سوار مترو بشوم و خودم را به بلوار سباستپول برسانم.

حالا که روی تخت دراز کشیده‌ام به یا می‌آورم که بلوار سباستپول و کوچه پس کوچه‌های باریکش پر از صرافی و تمبرفروشی و اشیاء عتیقه بود.

 

 

 

دلم نمی‌خواهد بخوابم، خودم هم نمی‌دانم که چرا دلم شور می‌زند. چقدر خوب بود اگر می‌توانستم با چشم باز بخوابم، می‌ترسم همیشه وقتی که در خواب هستم، اتفاقی بیافتد. خواب برای استراحت جسم و آرامش روح و روانم نیست. می‌توان جسم را وا رهاند که نخسبد. بدون آنکه آدم هوشیاری‌اش را از دست بدهد. شاید «بودا» هم اینگونه جسمش را زیر آن درخت به سکون دائمی وا داشته بود. لابد با چشم درون مواظب کوچکترین حرکت موجودات اطرافش بود. حرکت اجسام را با چشم درون می‌دید. البته من بودا نیستم. قرار هم نیست بودا باشم. من رمان‌نویس گمنامی هستم که بر حسب تصادف بر اثر حادثه‌ای که هنوز علتش بر من آشکار نیست، در اتاقم زندانی شده‌ام، نویسنده نفرین شده‌ای که بخاطر یک خواب نابهنگام از جهان هستی جدا شده است که محکوم شده است طور دیگری زندگی کند. مثل حلزونی در لاکش. لابد من همان حلزون هستم. اما گیر کار اینست، مشکل واقعی من اینست هر کاری که می‌کنم جسمم در لاکم نمی‌گنجد. روحم در قفس جسمم آرام نمی‌گیرد. من در پوست خودم شاد نیستم.

 

 

 

با شنیدن صدای باران چشم باز می‌کنم. بالاخره بعد از اتفاقاتی که رخ داده است، توانستم یک خواب راحت بکنم. از روی تخت برمی‌خیزم. هنوز شمع را روشن نکرده‌ام که از طبقات پائین صدایی بگوشم می‌رسد. بنظرم صدای آدمیزاد باید باشد. صدای آواز زنی است. این را به فال نیک می‌گیرم. شمعدان بدست خودم را به طبقه همکف می‌رسانم. نگاهی به راهرو و اتاق‌ها می اندازم. چیزی که عجیب است. اسامی روی صندوق پستی نامه‌ها بکلی محو شده است. نمی‌توانم نام خودم را پیدا کنم. دیوارها طبله کرده و پوسته پوسته شده، سقف ترک برداشته است. در ورودی که به راه پله باز می‌شود، پوسیده است و لق لق می‌خورد. از خودم می‌پرسم دفعه پیش که به طبقه همکف آمده بودم، در و دیوار به همین شکل بود؟ هیچ بخاطر نمی‌آورم. در راه‌پله تکه‌های گچ و سیمان و آجر ولو است. یعنی چه! نکند زمانی که من در بالا خواب بودم، زمین لرزیده است. راهم را می‌کشم و از طبقات بالا می‌آیم. طبقات بالا همه جا درهم ریخته است. انگار که پْتک برداشته‌اند و به شکم دیوارها کوبیده باشند. درهای اتاق‌ها در حال خمیازه کشیدن هستند. گچ‌بری‌ها ریخته است. در راهروی طبقه سوم، موکت پوسیده است. راهرو بوی نا می‌دهد. پا توی آپارتمانی می‌گذارم. در سالن پذیرائی شی‌ای نظرم را جلب می‌کند. شمعدان را بالا می‌گیرم. یک پا تختی است. لابد مأموران شهرداری وقتی داشتند اثاثیه آپارتمان را بیرون می‌بردند، یادشان رفته بود آنرا بردارند با خودشان ببرند. دست می‌کشم روی پاتختی. باندازه نیم‌بند انگشت غبار روی آن نشسته. با آستین کُتم غبار را پاک می‌کنم. نقش یک زن رقاصه اسپانیایی روی پاتختی دیده می‌شود. رقاصه تابی به بالای کمر داده، یک دستش را بالای سرش گرفته، آن دست دیگرش را به کمر زده، سرش را مثل قوی زیبایی به عقب داده و در حال رقصیدن است. رقاصه پیراهن بلند قرمزی به تن دارد. حاشیه‌های پیراهن طلایی رنگ است. دو تا حلقه بزرگ به گوهایش آویزان است. پاهایش برهنه است. به مچ پای چپش النگو بسته است. خدای من، آپارتمان ژولیاست، ژولیا روسو. پا توی اتاق خوابش می‌گذارم. سمت راست کنار پنجره یک کمد جالباسی بود. توی کمد یک صندوقچه بود. ژولیا دامنی را که مادربزرگش به هنگام عبور از مرز به تن کرده بود، بعنوان یادگاری در آن صندوقچه گذاشته بود. یک گردنبند و دو تا گوشواره و دو تا دستبند هم بود. یک دفترچه یادداشت زیر دامن پنهان بود. یادداشت‌های روزانه مادربزرگ به هنگام جنگ داخلی. مادربزرگ و پدربزرگ هر دو جمهوری‌خواه بودند. بعد از شکست موقعی که آلمان نازی و ایتالیای فاشیست به کمک ژنرال فرانکو آمدند و شمال اسپانیا را بمباران می‌کردند، مادربزرگ و پدربزرگ ژولیا در شهر «تاراگونا» در کنار جمهوری‌خواهان با ارتش فرانکو می‌جنگیدند. پدر بزرگ کشته می‌شود. دولت فرانسه جمهوریخواهان را در چند صد کیلومتری شهر پاریس، در اردوگاهی اسکان داد. فقر و بیماری داشت آنها را از پا درمی‌آورد. ژولیا هرگز مادربزرگش را ندید، اما آنچه را که در غربت فرانسه بر او گذشته بود، بخشی را در یادداشت‌های روزانه‌اش خوانده بود و بخش دیگر را از زبان مادرش شنیده بود. گاهی وقت‌ها از خودم می‌پرسم چرا ژولیا روزنامه‌نگار شده است. البته هیچوقت این را از ژولیا نپرسیده‌ام. ژولیا به مادربزرگش رفته است. خودش می‌گوید مادربزرگ روستایی بود. وحشی بود. هیچوقت از شهر خوشش نمی‌آمد.

ژولیا گفت: «وقتش رسیده که پاریس را برای همیشه ترک کنم.»

میدان ناسیون، کافه «کانون» روی تراس نشسته‌ایم. آفتاب پائیزی می‌چسبد. ژولیا یک قلپ از قهوه می‌خورد و سیگاری آتش می‌زند.

ـ در پاریس فرصت سر خاراندن ندارم. شب و روز در حال دوندگی هستم. گذشته از این‌ها، زندگی شخصی  ندارم. تمام روز با گروه بودن چندان لطفی ندارد. آدم گرفتار نظم و انضباط است. همه جیز باید مطابق برنامه انجام شود. مدیر روزنامه آدم سخت‌گیری است. مو را از ماست بیرون می‌کشد. شوخی سرش نمی‌شود. من دلم می‌خواهد آزاد باشم. به خودم تعلق داشته باشم.

قهوه‌اش را سر می‌کشد. پکی به سیگارش می‌زند و می‌پرسد: «من اگر پاریس را ترک کنم، تو کمبودم را احساس خواهی کرد؟»

می‌گویم: «بعله، تو اگر پاریس را ترک کنی، من کمبود ترا احساس خواهم کرد، مادموازل روسو»

قهوه‌ام سرد شده. در فاصله دو بار سیگار کشیدن ژولیا یکبار دیگر از من می‌پرسد: «تو چی فکر می‌کنی؟»

می‌گویم: «من نمی‌توانم به جای تو تصمیم بگیرم.»

مکثی می‌کنم و ادامه می‌دهم: «شاید حق با تو باشد، شاید بهتر است یک مدتی از پاریس دور باشی.»

ژولیا دستی به موهایش می‌کشد و می‌گوید: «میدانی، یک وقتی پاریس را دوست داشتم، اما حالا چنگی به دلم نمی‌زند. حس می‌‌کنم برای زندگی کردن در پاریس ساخته نشده‌ام. دلم می‌خواهد بروم دهات. یک خانه کوچک بخرم با یک قطعه زمین، همانجا برای خودم زندگی کنم.»

می‌گویم: «فکر خوبی است. آدم بعد از سال‌ها زندگی در شهرهای بزرگ احتیاج به آرامش دارد.»

ژولیا با آتش سیگارم سیگارش را که خاموش شده است، روشن می‌کند. می‌گوید: «همین طور است، تو چی، خیال داری چه کار کنی.»

فنجان قهوه را بدست می‌گیرم و نگاهی به ته فنجان می‌اندازم: «راستش، برای من فرقی نمی‌کند، خودت که میدانی، من زیاد اهل برو و بیا نیستم. من به یک گوشه دنج احتیاج دارم. چند صفحه‌ای در روز می‌نویسم. دیدن یک فیلم خوب، تماشای نمایشگاه نقاشی، شنیدن یکی دو قطعه موسیقی، این آن چیزی است که من به آن احتیاج دارم.»

بخاطر دارم که یک روز قبل از حادثه، از گل‌فروش کنار کافه دسته‌گلی خریداری کردم. زنبق سفید با چند شاخه گل عروس. یادداشتی ضمیمه آن کردم. دسته گل را به دفتر سرایدار مادام برتا لوپز بردم. یک پنج فرانکی کف دستش گذاشتم و از او خواستم که لطف کند و دسته‌گل را شب به آپارتمان مادموازل ژولیا روسو ببرد.

برتا که اخیراً شاهد رفت و آمد من و ژولیا بود، لبخندی زد و گفت: «باشد موسیو برژه، این کار را می‌کنم.»

نمی‌دانم که پیش از حادثه برتا دسته‌گل را به آپارتمان ژولیا برده است یا نه.

حالا ژولیا نیست. من هستم. در همین ساختمان. گرچه رابطه من با ژولیا تازه شروع شده بود. من و ژولیا هر کدام یک زندگی مستقل برای خودمان داشتیم. حالا که فکرش را می‌کنم، می‌بینم که نسبت به ژولیا کشش خاصی داشته‌ام. تا حدی او را دوست داشتم. مهمتر از همه حالا که او نیست حضورش را هر چه بیشتر احساس می‌کنم.

به اتاقم برمی‌‌گردم. عطر گیاه ویواس مشامم را نوازش می‌دهد. شمعدان را روی میز تحریر می‌گذارم. سر بطری را باز می‌کنم. یک قلپ آب می‌خورم. این بار که از پله‌ها پائین رفته‌ام و بالا آمده‌ام، آب بطری ته نکشیده است. گیاه ویواس در تاریکی نفس می‌کشد. قد می‌کشد. بار و برگ می‌دهد. گیاه ویواس جان مرا نجات داده است، وگرنه، تا بحال از گرسنگی مرده بودم.

 

 

نمی‌دانم کی خوابم برد. شاید نخوابیده‌ام. نه، من خواب نبوده‌ام. خسته بودم، بعله خسته بودم. چند دقیقه‌ای روی تختم دراز کشیدم. البته این یک عادت قدیمی است. در این که من خواب نیوده‌ام، شکی نیست. بعله، کوشش من اینست که حتی المقدور از خوابیدن بی‌موقع خودداری کنم. از روی تخت برمی‌خیزم. کمرم زق زق می‌کند. گوشم سنگین شده، صداها را به سختی می‌شنوم. همچنان خسته هستم. احساس می‌کنم که تمام مفاصلم دارد از هم می‌گسلد. لابد چشمانم از حدقه بیرون زده. چیزی بیخ گلویم گیر کرده و بسختی نفس می‌کشم. سینه‌ام به خس خس افتاده. شانه‌هایم فرو افتاده. موهایم بلند شده و تا روی شانه‌ام می‌رسد و سفید می‌زند. از جوانی عادت داشتم که روی پیراهنم جلیقه به تن کنم. حالا جلیقه به تنم زار می‌زند. شکمم به پشتم چسبیده. دستانم را ستون تنم می‌کنم و برمی‌خیزم. بسوی میز تحریرم می‌روم. دسته صندلی را می‌گیرم. اما صندلی، بطرز اسرارآمیزی واژگون می‌شود. خوشبختانه عینک به چشم نزده‌ام. همه چیز سریع اتفاق می‌افتد و من نقش زمین می‌شوم. صندلی به کناری پرت می‌شود. یک پایه‌اش می‌شکند. پیشانی‌ام شکاف برمی‌دارد و خون فواره می‌زند. به چشم چپم صدمه رسیده است. حتم دارم که کبود شده. کنار تخت ولو می‌شوم. دستمال را روی پیشانی می‌گذارم. خون روی پیراهن و جلیقه‌ام شتک زده است. چند برگ از نوشته‌هایم روی زمین پخش است. لابد وقتی سقوط می‌کرده‌ام، چنگ انداخته‌ام روی میز و کاغذها را مچاله کرده‌ام. اما خودم را نباخته‌ام. احساس درد نمی‌کنم. خون زود بند می‌آید. شاید شکاف چندان عمیق نیست. حالم که کمی جا می‌آید، پا می‌شوم و از توی گنجه یک تکه پارچه بیرون می‌کشم و بدور سرم می‌بندم. دفعتاً متوجه می‌شوم که اصلاً نوری در کار نیست. اتاق تاریک است و من این کارها را توی تاریکی انجام داده‌ام. به نور فکر می کنم. زود دست به کار می‌شوم. شمع آب شده. از توی جعبه یک شمع تازه برمی‌دارم و در جاشمعی می‌گذارم. دست می‌کشم روی میز و بالاخره فندک عتیقه را پیدا می‌‌کنم. فندک می‌زنم. نه، آتشی در کار نیست. وجود این فندک آخرین شانسم است. از این پس باید در تاریکی زندگی کنم. دچار یأس و اندوه می‌شوم. مشت روی میز کارم می‌کوبم. گرچه مچ دستم درد می‌گیرد. اما وقتی می‌بینم که هنوز اندک قوایی برایم باقی مانده است و توانسته‌ام بروی میز مشت بکویم، احساس رضایت به من دست می‌دهد. گیر کار اینست که برای پیدا کردن وسیله‌‌ی روشنایی باید اتاق را وجب به وجب بگردم. شروع می‌کنم، همه جا را می‌گردم؛ حتی کُمدی که لباس‌هایم توی آن است. بگذریم از اینکه با هر تلنگری غبار از روی لباس‌ها برمی‌خیزد و به چشم و چار من می‌رود و مرا به عطسه می‌اندازد. می‌روم سراغ گنجه کتاب. دست به هر کتابی که می‌زنم، اوراقش از هم وامی‌رود. کتاب برگ برگ می‌شود. بالاخره، در زوایه راست اتاق یک قوطی کبریت پیدا می‌کنم. قوطی کبریت را در یک جعبه فلزی ـ معلوم نیست برای چی ـ جاسازی کرده‌ام. شگفت آنکه رطوبت اتاق گوگرد آنرا بی‌خاصیت نکرده است. چنان شعله‌ای از گوگرد زبانه می‌کشد که به دیدنش ماتم می‌برد. شمع را روشن می‌کنم. می‌نشینم لبه تخت. دلم می‌خواهد دست و رویم را بشویم. چند روز است که تنم را نشسته‌ام. تنم بو گرفته. گرچه حالا دیگر مثل سابق بوها را احساس نمی‌کنم. زنده‌ها بو می‌گیرند. مرده‌ها می‌گندند و می‌پوسند. تنها ارواح از این قاعده مستثنی هستند. آیا من یک روح هستم. در واقع من مرده‌ام و این روح من است که در حول و هوش اشیاء اتاق جولان می‌دهد. آیا روح قادر است اشیاء را لمس کند. شمع روشن کند. در بطری آب باران ذخیره کند. بالاخره از برگ گیاه ویواس بخورد و مزه‌اش را هم حس کند. یک چیز دیگر، الا نه چند بار است که وقت و بی‌وقت خوابیده‌ام، اما هرگز خواب ندیده‌ام. بخاطر دارم که یک روز ژولیا بمن گفته بود:

«آدمی که خواب نبیند یا حداقل ماهی یکبار خواب نبیند، بزودی می‌میرد.»

با این حساب حالا حالا می‌توانم زندگی کنم. بدنبال عینک می‌گردم. عینک توی کشوی میز تحریر است. خوشحالم. کم و کسری ندارم. تا بحال حوایج زندگی‌ام مرتفع شده است. اما نباید زیاد خوشبین باشم. باید دید بعد چی خواهد شد. ساختمان به این عظمت که تا دیروز از تمیزی برق می‌زد، ظرف بیست و چهار ساعت، شاید کمتر از چند ساعت، شاید چند دقیقه به این حال و روز افتاده است. جلوی ساختمان چمن کاشته بودند. «ژان پی‌یر» باغبان مسئول رسیدگی به باغچه بود. ژان پی‌یر فراوان رُز توی باغچه کاشته بود. اوایل تابستان عطر رُزها آدم را مست می‌کرد. اقاقیا هم بود. با گل‌های خوشه‌ای، آبی و سفید، سر بر شانه دیوار گذاشته بود. پیچ امین‌الدوله، زرد و سفید و یاس سفید، عطر گل یاس با عطر گل‌های دیگر می‌آمیخت. روی بالکن‌هایی که مشرف به حیاط بود، شمعدانی کاشته بودند. گوشه و کنار حیاط گلهای اطلسی کاشته بود. همه رنگ، درخت هم بود. «اوکالیپتوس»، «تامایا» با گل‌های بنفش، «شوازیا» با گل‌های سفید و برگ‌های همیشه سبزش که بوی عطر نارنج می‌داد. ژان پی‌یر آفتاب که غروب می‌کرد، باغچه را آب می‌داد. حیاط را می‌شست و آب و جارو می‌کرد. علف‌های هرز، برگ‌های پوسیده را توی کیسه پلاستیکی می‌کرد و با خودش بیرون می‌برد.

هنوز دارم به باغچه و باغ رُز فکر می‌کنم. دفعتاً چیزی نظرم را جلب می‌کند. چند بار پلک می‌زنم. پروانه است. شکمش نرم و صاف است. چشمانش دو نقطه الماس. با شاخک‌های کوچک بر سر. پشت بالهایش خال‌های آبی و بنفش و زرد و نارنجی دیده می‌شود. پروانه دلش می‌زند. از خودم می‌پرسم چطور این پروانه کوچک توانسته از لای جرز دیوار توی اتاق بیاید. گذشته از این، حضور پروانه در اتاقم نشانه اینست که بهار آمده است. اتاق سرد نیست. گیاه ویواس نه تنها شاخ و برگ داده، گل هم داده است، خوشه‌ای. عجیب اینست که گیاه ویواس با تمام گیاهانی که من در عمرم دیده‌ام، فرق دارد. خوشه‌ها برنگ آبی روشن است مثل گل اقاقیا. چه عطری توی اتاق پیچیده. اما چیزی که جای شگفتی دارد اینست که سر شاخه‌ها را غبار نازکی پوشانده است. عجب! چه اتفاقی افتاده، غبار از کجا آمده است. ساعتی پیش از آنکه چشم بر هم بگذارم، برگ‌ها از تمیزی برق می‌زد. گرچه گیاه ویواس خوشه نداده بود. اما هر چه که بود، برگ‌ها تر و تازه و باطراوت بود. روی میز همه چیز مرتب است. شمعدان نیست. عجب، لابد آنرا جایی گذاشته‌ام. نکند در عالم دیگری بسر می‌برم و مثل خوابگردها به جای دیگری رفته و شمعدان را جا گذاشته‌ام. اما در اتاق کم و بیش باریکه نوری هست. به جست و جو می‌پردازم. شمعدان زاویه اتاق روی صندوقچه قدیمی است. شمع آب شده. به کنار پنجره می‌روم. پشت دری جر خورده و پاره پوره شده است. دست می‌کشم به قاب پنجره، خیس و مرطوب است. چه ساعتی است؟ نگاهی به ساعت دیواری می‌اندازم. از کار افتاده. بخاطر دارم که ساعت دیواری پیش از این اتفاقات کار می‌کرد. هر سی دقیقه یکبار مثل خروسک آواز می‌خواند. عقربه ساعت روی شماره ۱۲ ایستاده است. شماره ۱۲، تُک، بلوار سباستپول، خروسک طلایی، ساعت ۱۳، ساعت نحس. از این چیزها که بگذریم، برایم این سئوال پیش می‌آید، نور از کجا به درون اتاق تابیده است. به جست و جو می‌پردازم. دستشوئی در تاریکی فرو رفته است. آشپزخانه هم همین‌طور. با خودم می‌گویم بهتر است زیاد به این چیزها فکر نکنم. چون می‌دانم اگر زیاد پیش بروم، عقلم را از دست خواهم داد. شک ندارم که شانس به من روی آورده است. گیاه ویواس، آب، آب باران. روشنائی هم که با پای مبارکش به اتاقم آمده است. اما من به هوای آزاد احتیاج دارم. اگر می‌دانستم چه اتفاقی افتاده است، اگر می‌دانستم. پاریس را پیش خودم مجسم می‌کنم. آنگونه که بود، کوچه‌های سنگفرشی، بناهای زیبا، موزه‌ها، پارک‌ها، پل‌ها و رود سن که مثل کمربندی به دور پاریس کشیده شده. مجسم می کنم، پل‌ها ویران شده، ساختمان‌ها، بناهای تاریخی فرو کوبیده شده، اجساد قربانیان را در میدان‌گاه‌ها در گورهای دسته‌جمعی چال کرده‌اند و رویشان سیمان و گچ و آهک ریخته‌اند. هزاران نفر عقلشان را از دست داده‌اند و در تیمارستان‌ها به قل و زنجیر کشیده شده‌اند. بوی اجساد گندیده هوای پاریس را برداشته. موزه‌ها ویران شده. کتابخانه‌ها از لهیب آتش می‌سوزد.

آه، عروس شهرهای جهان می‌سوزد.

پاریس به ویرانه‌ای تبدیل شده.

پاریس زیبای من.

کوچه‌های «سن میشل» خیابان «سن ژرمن» کلیسای «نتردام» سالن‌های تآتر «مونپارناس»، تآتر «سارا برنارد»، تآتر «شاتله»، «شایو»، «مونمارت»، «کلیسای اعظم» چه بر سر تابلوی پیکاسو. «مْدی گلیانی»، «شاگال»، «ژان کوکتو»، «گوگن»، «سزان»، «ماتیس»، «وان گوگ»، «مونه»، «مانه»، «دگا»، «دلاکروا»، «رنوار» بالاخره چه بر سر لبخند «ژوکوند» مونالیزای لئونارد داوینچی آمده است. پیشترها با هر ترقه‌ای که در می‌کردند، مردم از طریق وسایل ارتباط جمعی فی‌الفور باخبر می‌شدند که در فلان نقطه جهان چه اتفاقی رخ داده است. اما حالا من در این اتاق دنگال از وقایع جهان بی‌خبرم. آدمیزادی هم پیدا نمی‌شود که بدادم برسد. فکری بخاطرم خطور می‌کند. این بار سریع یک شمع تازه توی شمعدان می‌گذارم، آتش‌زنه‌ای پیدا می‌کنم و شمع را روشن می‌کنم. شمعدان بدست می‌گیرم و از اتاقم بیرون می‌زنم. راهرو تاریک است. سایه‌ام روی دیوار می‌افتد. از راه‌پله پائین می روم و خودم را به طبقه چهارم می‌رسانم. آسانسور سمت چپ قرار دارد و آپارتمان موسیو «ادوارد پواتیه» درست رو به روی آن. در ورودی آپارتمان چار تاق باز است. پا توی هال می گذارم. سمت چپ اتاق، راهروی باریکی قرار دارد که به دستشویی و حمام می‌رسد. رو به رو یک در است. این در به سالن پذیرایی باز می‌شود. سمت راست آشپزخانه قرار دارد. موسیو ادوارد پواتیه عاشق و شیدای غذای طبیعی بود. اما همیشه توی گنجه یک دوجین قوطی کنسرو قایم می‌کرد. می‌گفت:

«این قوطی‌های کنسرو را برای روز مبادا توی گنجه نگه می‌دارم.»

موسیو ادوارد پواتیه گمان می‌کرد که پاریس بزودی دچار قحطی خواهد شد. وی اینطور استدلال می‌کرد که مواد غذایی بر اثر کاربرد مواد شیمایی مسموم خواهد شد. نور خورشید ضعیف خواهد شد و زمین دیگر قادر نخواهد بود مواد لازم را به گیاهان برساند و بذر و گیاه از رویش باز خواهند ماند. خلاصه، به نظر موسیو ادوارد پواتیه آخر زمان فرا خواهد رسید. آدم‌ها مجبور می‌شوند بر اثر کمبود ارزاق عمومی برای بقای خود دست به جنایت بزنند و به آدم‌خواری بپردازند. هر یکشنبه صبح به کلیسای «سن ژوزف» می‌رفت و بدرگاه خداوند دعا می‌کرد که خداوند زمین را بارور گرداند مبادا که آدم‌ها دستشان به گناه آلوده شود.

گذشته از این حرف‌ها، موسیو ادوارد پواتیه پیانو خوب می‌نواخت. ویولون هم می‌زد. گاهی اوقات مرا برای نوشیدن یک فنجان قهوه به آپارتمانش دعوت می‌کرد. بعد از نوشیدن قهوه، گپی می‌زدیم. بعد من از موسیو ادوارد پواتیه می‌خواستم یک قطعه پیانو بنوازد. همسرش مارگریت پواتیه سال پیش از بیماری مشکوکی درگذشته بود. موسیو ادوارد پواتیه قند خون داشت. بعدها نقرس هم گرفت. مجبور شد با پاهای ورم کرده عصا دستش بگیرد. صبح‌ها، بعد از خوردن صبحانه از آسانسور پائین می‌آمد. روی نیمکتی که جلوی باغچه قرار داشت، می‌نشست. عصا را توی بغل می‌فشرد و از بالای عینک ته استکانی ژان پی‌یر را که در باغچه مشغول کار بود، نگاه می‌کرد. موسیو و مادام پواتیه اولاد نداشتند. در «بروتانی» یک باب خانه داشتند و باغ در ندشت. هر دو در استخدام دولت بودند و در اداره آموزش موسیقی مشغول خدمت بودند. دوران بازنشستگی فرا رسید. نه موسیو پواتیه نه مادام پواتیه توانایی آنرا نداشتند که به خانه و زندگی برسند. ناچاری را که دیدند خانه را فروختند، به پاریس کوچ کردند و با پولی که در ازای فروش خانه برایشان مانده بود، یک باب آپارتمان سه خوابه خریدند و در این ساختمان ساکن شدند. موسیو و مادام پواتیه بعد از اشغال خاک فرانسه توسط ارتش نازی‌ها به نهضت مقاومت فرانسه پیوستند و فعالیت زیرزمینی علیه آلمان‌ها را شروع کردند. هنگام شکار یهودیان توسط گشتاپو، موسیو و مادام پواتیه موفق شدند جان دو کودک خردسال را از مرگ حتمی نجات بدهند. با جعل شناسنامه و کارت شناسایی آنها را نزد قوم و خویششان پنهان می‌کنند. پسر «ژرُم» نام داشت. دختر «اودت». پدر و مادر ژرُم و اودت، همراه پدربزرگ و مادربزرگ و عمه‌ها مدتی در زیرزمین حیاط خانه‌شان پنهان شده بودند و موسیو و مادام پواتیه مرتب در زیرزمین آن خانه قدیمی در آمد و رفت بودند و برای آنان، نان و سیب‌زمینی، شیر و آرد و شکلات و میوه‌های خشک می‌بردند. طولی نکشید که گشتاپو بو برد کسانی در آن خانه قدیمی زندگی می‌کنند. می‌گویند زن سرایداری که در ساختمان چند طبقه آپارتمان در همان حوالی زندگی می‌کرد، روزی برحسب تصادف گذارش به خانه قدیمی می‌افتد، چشمش به مادربزرگ می‌افتد که پشت بوته‌های وحشی در حال آب دادن باغچه است. از قرار معلوم صاحبخانه در گوشه‌ای از باغچه سبزیجات کاشته بود. مادربزرگ گاهی، در فاصله ظهر و عصر که مردم در خانه‌ها استراحت می‌کردند، از زیرزمین بالا می‌آمد و با آبپاش باغچه را آب می‌داد. گاهی چند برگ سبزی می‌چید و می‌شست و به بقیه می‌داد.

یکشنبه ۱۴ اکتبر، حدود ساعت ۶ صبح ماشین بنز سیاهی جلوی خانه قدیمی توقف می‌کند. دو افسر اس اس با پالتوپوست سیاه چرمی و کلاه شاپو پا توی خانه می‌گذارند. یک ربع ساعت بعد، ماشین بنز را یک کامیون برزنتی همراهی می‌کند. خانواده اودت و ژرُم توی کامیون هستند. کامیون مسیر ایستگاه راه‌ «گار دو لیون» را پیش می‌گیرد. یک ساعت بعد، خانواده اودت و ژرُم همراه صدها بازداشتی دیگر را درون کوپه‌های قطار می‌چپانند. قطار نفیرکشان روی ریل‌های زنگ زده بسوی وادی مرگ می‌شتابد. اردوگاه «بوخنوالد» مکانی که خانواده ژرُم و اودت را به اتاق‌های گاز هدایت می‌کنند. سپس جسدها را در گورهای دسته‌جمعی دفن می‌کنند. اما موسیو و مادام پواتیه پیش از آنکه به نهضت مقاومت بپیوندند، اودت و ژرُم را به یک منطقه امن کوهستانی نزدیک مرز سویس می‌برند. در آنجا، در آن خانه کوهستانی «ژرژت» خواهر کوچک مادام پواتیه سرپرستی اودت و ژرُم را بعهده می‌گیرد. بعد از آزادی پاریس، اودت و ژرُم به موسیو و مادام پواتیه می‌پیوندند. ما در سال ۲۰۰۰ میلادی هستیم. ۵۵ سال از جنگ بزرگ گذشته است. ژرُم و اودت پدبزرگ و مادربزرگ هستند و با خانواده‌هایشان در شهر «لیون» زندگی می‌‌کنند. ژرُم و اودت آخر هفته هر ماه برای دیدن موسیو و مادام پواتیه با قطار سریع‌السیر به پاریس می‌آیند. گاهی هم فرزندان و نوه‌هایشان را همراه می‌آورند. مادام پواتیه شامی مهیا می‌کند. بعد از صرف شام، موسیو و مادام پواتیه پشت پیانو می‌نشینند و یک قطعه از «شوپن» یا «چایکوفسکی» را برای فرزندانشان می‌نوازند. دست آخر اعضاء خانواده گیلاس‌هایشان را پر می‌کنند و بسلامتی موسیو و مادام پواتیه می‌نوشند.

موسیو و مادام پواتیه هم گیلاس‌ها را بالا می‌گیرند.

ـ زنده باد صلح، زنده باد زندگی.

ـ زنده باد آزادی و برابری.

اسباب و اثاثیه آپارتمان به تاراج رفته. حتی تابلوهای باسمه‌ای را برده‌اند. چند تا از آنها چشم‌اندازی از پاریس، حول و حوش رودخانه سن، بلندی و تپه‌های مونمارتر، میدان «شاتله»، میدان «سن میشل» بخصوص میدان «باستیل» را نشان می‌داد. تنها چیزی که به آن دست نزده‌اند، پیانو است؛ از آن دست پیانوهای خوش دست قدیمی است، که پائین بردنش کار هر کسی نیست.

آشپزخانه خالی است. فقط یک سطل اشغال را جا گذاشته‌اند. بوی غذای کنسرو به مشام می‌رسد. دو سه تا قوطی خالی توی سطل آشغال است. یک قوطی را برمی‌دارم نگاه می‌کنم. درش باز است؛ از آن دست قوطی‌هایی است که با فشار دست باز می‌شود. بوی ماهی را می‌شنوم. بعله، بدون تردید، توی این قوطی لابد ماهی بوده و کسی به تازگی سر آنرا باز کرده و ماهی را خورده است. از اتاق مجاور صدایی می‌شنوم. بسوی صدا کشیده می‌شوم. گمان می کنم که یک روح آنجاست. شاید هم روح موسیو ادوارد پواتیه باشد. به اتاق سرک می‌کشم. یک چیزی ته اتاق کورسو می‌زند. همچنان که بسوی آن نقطه نور کشیده می شوم، بازوانم را از هم می‌گشایم که مبادا پیشانی‌ام به چارچوب در اصابت کند. چیزی که عجیب است آن نقطه نور با هر گامی که من به جلو برمی‌دارم، یک قدم به عقب می‌رود. بعد از حرکت باز می‌ایستد. معنایش اینست که آن نقطه نور به مانعی برخورده است و پیش از این امکان عقب‌نشینی برایش وجود ندارد. اما بعد دیگر نقطه نور نیست. یک چشم است، یک چشم درشت درخشان. چون ترس و وحشت را در آن چشم می‌بینم، سر جایم خشکم می‌زند.

ـ نترسید. من آزاری به شما نخواهم رساند. من صدایتان را از توی آشپزخانه شنیدم و بسوی شما آمدم.

سکوت

ادامه می‌دهم: «لابد خیلی وقت است که این جا هستید.»

به سرفه می‌افتم. چشم پلک می‌زند. سرم بدوران می‌افتد. چشم خاطره‌ای را در من زنده می‌کند. پوست صورت سوخته و جزغاله شده است. دست‌ها هم. آن چشم دیگرش بسته است.

می‌‌گویم: «صدایم را می‌شنوید، من آدمیزاد هستم.»

با انگشت به طبقه بالا اشاره می‌کنم.

ـ من آن بالا زندگی می‌کنم. پیش از آنکه چشمم به شما بیافتد، تصور می‌کردم که من تنها آدم ساکن این ساختمان هستم.

بغض می‌کند. می‌بینم که چشم می‌گرید.

پیش از آنکه اشکم دربیاید، زیر لب می‌گویم: «چه بر سر ما آمده است.»

چیزی نمی‌گوید. شانه‌هایش تکان می‌خورد. سرش را پائین می‌اندازد. سعی می‌کند حرف بزند، نمی‌تواند. انگار حنجره‌اش زخمی است. انگار اسفنجی بیخ گلویش گیر کرده. دهانش را باز می‌کند.

آ.آ.آ

بعد دست‌هایش را تکان می‌دهد. یکهو از برابرم می‌گریزد.

هاج و واج ایستاده‌ام. نمی‌دانم چه خاکی بسرم کنم. چند لحظه پیش موجود زنده‌ای در برابرم بود. حالا دیگر نیست. غمگین می‌شوم. بیخ دیوار روی زمین می‌نشینم و بفکر فرو می‌روم. سرم را در چنگ می‌گیرم. صورتم را با دو دست می‌پوشانم:

«این موجود زنده به کمک من احتیاج داشت. از من گریخته است. چه کار باید می‌کردم. چه کار می توانم بکنم. بهرحال، هر چه که بود. هر چی که بین ما دو تا گذشت، هم من هم او می‌دانیم که دیگر تو این ساختمان تنها نیستیم. دانستن این موضوع با اهمیت است. حیاتی است.»

پا می‌شوم می‌روم به سالن. دست می‌کشم روی پیانو، ناگهان چیزی توجهم را بخود جلب می‌کند. زیر پیانو یک کشو هست. کشو را باز می‌کنم. یک تلفن دستی توی کشو است. «شارژر» هم هست. تلفن دستی و شارژر را برمی‌دارم. شمعدان را بدست می‌گیرم و به اتاقم برمی‌گردم.

لبه تخت می‌نشینم. با تلفن دستی شماره می‌گیرم. شگفت اینکه تلفن هنوز شارژ است. احتیاجی نیست دوشاخه شارژر را به پریز وصل کنم. اما گیر کار اینست که، به محض اینکه نور روی صفحه تلفن می‌افتد، دستگاه از من می‌خواهد که کُد را بزنم. ـ کدام کُد ـ با وقوف به این امر دلسرد نمی‌شوم. چند بار شماره می‌گیرم. روی صفحه می خوانم، شماره اشتباه است. بار دوم شماره می‌گیرم، اشتباه است. می دانم اگر بار سوم شماره درست نباشد، خط تلفنی قطع می‌شود. چاره‌ای ندارم. برای بار سوم بختم را می‌آزمایم. بعد دکمه اعتبار را می‌زنم. آه، این چهار شماره‌ای را ـ کدام شماره را ـ از یاد برده‌ام. اعتبار دارد. با زدن شماره‌ها دستگاه صحت آنرا تصدیق می‌کند. مثل ساعتی که کوکش کرده باشند. به قار و قور می‌افتد. دستگاه، تُک، تک زنگی می‌زند. صدای زنی به من گوشزد می‌کند که نباید امیدوار باشم:

«مشترک گرامی، شماره‌ای را که گرفته‌اید، در حال حاضر کار نمی‌کند. متأسفم که نمی‌توانیم شما را به این شماره وصل کنیم».

معطل نمی‌کنم، شماره پلیس را می‌گیرم. جواب معلوم است. همان صدا، همان کلمات. دستگاه مثل خروسکی که از صدا بیافتد، خاموش می‌شود: «بخشکی شانس» قضیه مرگ و زندگی در میان است. نمی‌توانم به همین آسانی این فرصت را از دست بدهم. سعی می‌کنم دستگاه را بکار بیاندازم. بی‌فایده است. دستگاه از کار افتاده است. شمع هنوز روشن است. گرچه روشنایی نیمه‌جان است. پایم به شئی اصابت می‌کند. یک جعبه کوچک قدیمی است، رویه جعبه را چرم گرفته‌اند. این جعبه از کجا آمده؟ دفعتاً به یاد می‌آورم که دستگاه تلفن با شارژر توی جعبه بوده است. من به دیدن تلفن دستی آنچنان ذوق‌زده شده بودم که جعبه را از توی کشوی زیر پیانو برداشته و با خودم به اتاقم آورده بودم. در جعبه را باز می‌کنم. یک بسته توی جعبه است. با دو بند انگشت نخی را که بدور بسته گره خورده، باز می‌کنم. یک مشت اعلامیه زمان جنگ است. اعلامیه‌ها به تاریخ مختلف درآمده است. از بدو اشغال سرزمینم توسط ارتش نازی‌ها تا خروج آنها از مرزهای میهنم. اما مضمون همه اعلامیه‌ها یکی است. پشت بعضی از اعلامیه‌ها نت‌های موسیقی است. توضیحاتی در باره یک قطعه موسیقی. دستخط پشت اعلامیه‌ها را می‌شناسم. این باید دستخط مادام مارگریت پواتیه باشد. یعنی اینکه اعلامیه‌هایی که در پاریس یا حومه یا دست‌کم این چند تا اعلامیه‌ای که مرتب بسته‌بندی شده و در جعبه‌ای داخل کشو زیر پیانو جاسازی شده، بخشی از اعلامیه‌های پارتیزان‌های زمان جنگ است که توسط موسیو و مادام پواتیه نوشته شده است. بنابراین موسیو و مادام پواتیه از مبارزین سابق زمان جنگ علیه ارتش متجاوز نازی‌ها بوده‌اند. سعی می کنم دستنوشته را بخوانم. اعتراض به حضور نیروی متجاوز. در اعلامیه‌ها از مردم فرانسه خواسته شده بود که برای اخراج اشغالگران با هم متحد شوند و به نهضت مقاوت فرانسه بپیوندند و از هیچ نوع کمک و یاری به مبارزین دریغ نورزند. در پایان به مردم فرانسه اطمینان داده شده بود که با ایثار و فداکاری فرزندان آنها بالاخره نیروهای اشغالگر را از مرزهای فرانسه بیرون خواهند راند.

اعلامیه‌ها را مرتب می‌کنم و توی جعبه می‌گذارم. از خودم می‌پرسم، چرا تلفن دستی را با شارژر توی جعبه گذاشته بود. آیا در آخرین لحظات، پیش از آنکه حادثه‌ اتفاق بیافتد، پیامی برای آیندگان بجا گذاشته بود. لابد در نظر داشت که پیامش بعدها به گوش زندگان برسد. به یاد می‌آورم که در یکی از دیدارها یکباری موسیو ادوارد پواتیه از من خواسته بود در جابه‌جایی گنجه لباس‌ها به او کمک کنم. برای این کار اول باید گنجه خالی می‌شد. وقتی جامه‌ها را از گنجه بیرون می‌کشیدم، متوجه شدم که در کشوی پائینی گنجه یک بسته شکلات و دو جعبه قند و شکر، تعدادی بیسکویت و باندازه یک پاکت نان سیاه است. درست زیر گنجه یک کارتن کوچک پیدا کردم. توی کارتن یک بسته شمع، یک قوطی کبریت، چند تا بسته یک کیلویی عدس و نخود و لوبیای خشک جاسازی شده بود. یک بار هم در حین جابه‌جایی مبل‌ها توی سالن چشمم به توده هیزم افتاده بود. با یک پیت کوچک نفت. ظاهراً موسیو و مادام پواتیه هیزم را جهت سوخت زمستانی در بخاری دیواری جمع‌آوری کرده بودند. در حالی که در سالن پذیرایی بخاری دیواری وجود نداشت. معلوم نبود به چه حسابی موسیو و مادام پواتیه توده هیزم را پشت مبل‌ها پنهان کرده بودند. شاید موسیو ادوارد پواتیه در آخرین دم حیاتش در حال نواختن قطعه مرگ بود، سنفونی‌ای که خودش آنرا ساخته بود، شاید ـ کسی چه می‌داند ـ ساعتی قبل از مرگ، پیام مخصوصی در دستگاه تلفن دستی برای یک شخص ناشناس، بگیر به یک همرزم قدیمی نهضت مقاومت فرانسه فرستاده بود. چون حادثه در حال وقوع بوده، موسیو ادوارد پواتیه در آن لحظات پر از دلهره و اضطراب لابد پیش خودش گمان کرده که باز هم یک بار دیگر خاک میهن در اشغال نئونازی‌ها درآمده است. از بیم آنکه مبادا دشمن با بدست آوردن تلفن دستی به زبان رمز یا محتویات پیام دسترسی پیدا کند، تلفن دستی را با شارژر توی جعبه‌ای همراه با اعلامیه‌های دوره اشغال، در کشوی زیر میز پیانو قایم کرده بود.

جعبه را روی میز تحریر می‌گذارم. دفعتاً احساس خستگی بمن دست می‌دهد. لابد از کمبود غذاست. سرم به دوران می‌افتد. اشیاء اتاق پیش چشمم سیاه می‌شود. نقش زمین می‌شوم. سقوط آزاد چنان سریع اتفاق می‌افتد که خودم هم نمی‌فهمم که کی و چطور از حال رفته‌ام.

 

به هوش می‌آیم، زیر میز، روی قالیچه افتاده‌ام. چه بر سرم آمده است. در روشنایی نیمه‌جان اتاق نمی‌توانم اشیاء اتاق را بوضوح ببینم. عینکم را کجا گذاشته‌ام. برمی‌خیزم و به جست‌و‌جوی عینک می‌پردازم. عینک زیر میز افتاده است. به کنار پنجره می‌روم. چشمم به خوشه‌های گیاه ویواس می‌افتد. دست می‌کشم روی خوشه‌ای، نور خیره‌کننده‌ای از خوشه می‌تراود. این را به فال نیک می‌گیرم. پس روشنایی نیمه جان از خوشه‌های فسفری گیاه ویواس ساطع می‌شود. خوشه‌ای می‌چینم. خوشه را در مشت می‌فشرم. گرمای سوزان مثل امواج نامرئی به تنم سرایت می‌کند. مشتم را باز می‌کنم، خوشه در حال پلاسیدن است. کورسوی نور در مشتم؛ مثل پت پت نور فانوسی که نفتش ته کشیده باشد. قلب می‌زند. قلب خوشه می‌تپد، مثل قلب پرنده‌ای نیمه جان، اندک اندک از تپش باز می‌ایستد. روشنایی بتدریج محو می‌شود.

به فکر فرو می‌روم: «به گمانم نباید به خوشه‌ها دست زد. خوشه‌ها مادام که از شاخه آویزان است، با طراوت و تر و تازه است. نور از آن ساطع می‌شود. وقتی به خوشه‌ها دست بزنی، می‌پژمرد.»

شمع آب شده، خوشبختانه بسته شمع روی میز است. به موسیو ادوارد پواتیه می‌اندیشم. زیر لب به او درود می‌فرستم.. از این بابت دغدغه‌ای ندارم. اما وسیله آتش‌زنه باقی نمانده است. برایم مهم است بدانم وسیله آتش‌زنه در اختیار دارم یا نه. بدون روشنایی روزگارم نمی‌گذرد. کف دستم را به پیشانی می‌زنم: «حواست کجاست. یک دقیقه پیش قوطی کبریت با بسته شمع را به اتاقت آوردی.» یک دقیقه پیش، بعله، یک دقیقه پیش. قوطی کبریت دستم بود. کجا گذاشتمش. دیگر حواس درست و حسابی ندارم. از قرار معلوم عمر خوشه‌ها کوتاه است. من باید روشنائی ذخیره کنم. وگرنه مجبور می‌شوم با دو چشم ناقص نزدیک‌بین در تاریکی بسر ببرم. گنجه، کشوی میز تحریر، تاقچه را نگاه می‌کنم. نوبت به کمد جالباسی می‌رسد. توی کمد دو دست کت و شلوار دارم. یک دستش مستعمل است و به تنم زار می‌زند. دست دیگر نوی نو است. وقتی بدیدن موسیو ادوارد پواتیه یا مادام سوونیه می‌روم، آن را به تن می‌کنم. با ژولیا راحت هستم. در واقع نه ژولیا در بند مد و لباس است و نه من. یک پالتوی سرمه‌ای هم دارم. اوایل نوامبر، هوای پاریس که رو بسردی می‌رود، به تن می‌کنم.

وسیله آتش‌زنه پیدا نمی‌کنم. زاویه چپ اتاق یک صندوقچه  قدیمی است. یادگار مادربزرگم است. مادربزرگم وقتی زنده بود، اواخر ماه ژوئن، هوا که رو به گرمی رفت، البسه پشمی را توی صندوقچه می‌گذاشت، نفتالین می‌زد. مادربزرگ که با جهان زنده‌ها وداع کرد، مادرم صندوقچه را به من داد.

ژولیا بخاطر کارش به سفر می‌رفت. گاهی برای من اشیاء کوچک عتیقه می‌خرید و من آنها را توی صندوقچه می‌گذاشتم. در صندوقچه را که باز می‌کنم، بوی گوگرد بیخ دماغم می‌زند. در صندوقچه یک قوطی کبریت هست. اما قوطی تا شده، به محض اینکه دست به چوب کبریت می‌زنم، گوگرد مثل پودر می‌ریزد و غبار می‌شود. به دیدن کف دستم به وحشت می‌افتم، شیارهای عمیقی کف دستم دیده می‌شود، ژولیا گاهی وقت‌ها در کافه برایم فال قهوه می‌گرفت.

ـ بگو ببینم بلدی شنا کنی؟

می‌گویم: «بعله، می‌توانم نیم ساعتی شنا کنم.»

ژولیا در فال‌هایی که برای من می‌دید، از دریا می‌گفت. اغلب هوا طوفانی بود. امواج آب بر قایقی که من در آن پارو می‌زدم، می‌کوبید. من سوار بر موج بر دریای ناآرام سوی وادی مرگ روان بودم.

ژولیا می‌گوید: «تو محکوم هستی در سراسر زندگی‌ات با موج و توفان دست و پنجه نرم کنی.»

آخرین باری که ژولیا برای من فال قهوه گرفت، چند روزی می‌گذرد. سقف جهان ترک برداشته است. من بطرز معجزه‌آسایی زنده مانده‌‌ام. این ژولیا بود که طعم عشق را به من چشاند. گرچه رابطه ما مبهم بود. اما من داشتم خودم را در رابطه با او کشف می‌کردم.

حالا در این اتاق دنگال بیش از هر وقت به وجود او احتیاج دارم.

ـ ژولیا با من سخن بگو.

چهره‌اش، آخرین باری که او را دیده‌ام، در نظرم می‌آید، باریک و بلند، با چشمان همیشه خواب‌آلود.

خودم را می‌بینم، کنار صندوقچه نشسته‌ام و دارم تخیل می‌کنم.

ـ تخیل بس است اولیویه، پاشو یک کاری بکن. حالا روشنایی می‌میرد.

دستی به پیشانی می‌کشم. داغ است. تنم هم داغ است. تب دارم. سینه‌ام خس خس می‌کند. دستانم را ستون تنم می‌کنم و برمی‌خیزم. در همین حین از توی راهرو، صدایی بگوشم می‌رسد. صدای آدمیزاد است. با عجله خودم را به راهرو می‌رسانم و در تاریکی بسوی صدا راه می‌افتم.

راهرو بوی لاشه می‌دهد. لابد موش‌ها مرده‌اند. صدا مرا  سوی خودش می‌خواند. ته راهرو می‌پیچم سمت چپ، از دری که چارتاق باز است، تو می‌روم. تاریک است. لابد این جا سالن است. تپش قلب. می‌گویم:

«کسی اینجاست.»

کورسوی نوری و متعاقب آن صدای پای آدمیزاد را می‌شنوم.

تکرار می‌کنم: «نترسید، من یکی از ساکنان این ساختمان هستم. در همین طبقه زندگی می‌کنم.»

سکوت. نور هنوز هست. به گمانم صدای نفسش را از فاصله دو قدمی می‌شنوم.

می‌گویم: «شما چی، شما هم دراین طبقه زندگی می‌کنید؟»

سکوت.  به گمانم صدایم در گوشش انعکاس بدی پیدا می‌کند. چون بلافاصله، خش خش دامن، یا حالا هر چی که است را می‌شنوم. و بعد: «آ. آ. آ…» اگر اشتباه نکرده باشم، این موجودی که در دو قدمی من توی سالن است، باید همان کسی باشد که من بار اول در همین ساختمان ملاقات کرده‌ام. با این حال دلم می‌خواهد با او حرف بزنم. می‌خواهم به او اطمینان بدهم صدمه‌ای به او نخواهم رساند. سعی می‌‌کنم با زبان بی‌زبانی حالیش کنم که بلا هر چی که بوده از سر ما گذشته. می‌گویم تا آنجائیکه من جست و جو کرده‌ام، ظاهراً ما دو تا از این حادثه جان سالم بدر برده‌ایم. جان سالم! می‌گویم دلم می‌خواهد به او کمک کنم. اینکه بهرحال، در این دنیای ویران شده ما دو نفر به وجود همدیگر نیاز داریم. یک قدم دیگر بسوی نور می‌روم.

ـ آ. آ. آ…

از من هراس دارد. لابد دلش نمی‌خواهد به او نزدیک شوم. اما من دلم نمی‌خواهد فرصت این دیدار را از دست بدهم. سعی می‌کنم مجابش کنم که با هم باشیم. بنظرم این تنها راه بقای ما دو نفر در این بیغوله است. وگرنه، دیر یا زود در این ساختمان مخروبه از پا درخواهیم افتاد. کسی هم نیست به داد ما برسد. به یادش می‌آورم که ساکنان این ساختمان نیست و نابود شده‌اند. یا آنهائیکه زنده مانده‌اند، توسط امدادگران نجات یافته و به جای امن انتقال داده شده‌اند، در این جا، من مانده‌ام و او. بعد خاموش می‌شوم. در واقع از نفس می افتم. چیزی که عجیب است، نمی‌دانم و مطمئن نیستم که اوحرف‌هایم را بگوش شنیده است یا نه. در همین حین یک قدم بسوی من برمی‌دارد. نور روی صورتم می‌افتد. نمی‌دانم در چهره‌ام چه می‌بیند که صدای ترسناکی از خودش درمی‌آورد و از برابرم می‌گریزد. به اتاقم برمی‌گردم.

لبه تخت می‌نشینم. ژولیا نیست. رفته است. با ساکنان این ساختمان به هیچستان سفر کرده است. خاطره، خاطرات. البته من خاطره چندانی از ژولیا ندارم. هیچوقت به ژولیا نگفته بودم، یعنی چطور بگویم، پیش نیامده بود که به او ابراز عشق بکنم. رابطه ما تازه شکل گرفته بود. شاید هنوز زمانش نرسیده بود که این چیزها را به او بگویم. حالا که فکرش را می‌کنم می‌بینم ژولیا هم زیاد به من نزدیک نشده بود. شاید منتظر بود که من شروع کنم. یادم است آن روز، توی کافه، وقتی از مرگ و نیستی حرف می‌زد، صدایش سرد و خشک بود. درست مثل فالگیری که فقط در ازای چند سکه فرانکی فال دیده باشد. می‌گویند آدم به هنگام مرگ به نزدیکانش فکر می‌کند. ژولیا چی، لحظه آخری که به وادی مرگ سفر می‌کرد، به چه کسی فکر می‌کرد. حالا ژولیا نیست و من بیش از هر زمانی کمبودش را احساس می‌کنم.

روشنایی دارد آهسته آهسته می‌میرد. این بار یک قوطی کبریت زیر دستشویی پیدا می‌کنم. دست به کار می‌شوم. بالاخره گوگرد با شعله نیمه جانی پت پت می‌کند.

احساس آرامشی به من دست می‌دهد که نمی‌توانم آنرا وصف کنم. اما هر چه که هست، به خیر گذشته و نور به اتاقم تابیده است. قوطی کبریت را توی کشوی میز می‌گذارم. با شمعدان برمی‌گردم به دستشویی، مثانه را خالی می‌کنم. ناگهان از ورای آئینه دودزده چشمم به چهره‌ام می‌افتد. چشمان ورقلمبیده طوری از پشت شیشه‌های عینک نگاهم می‌کند، انگار که الساعه عزارئیل به سراغش آمده و دست کرده که جانش را بگیرد. دماغ تیر کشیده، ریش و سبیل خاکستری، گیسوان بلند که سفید می‌زند. چانه‌ی باریک. گونه‌های استخوانی. سابق بر این چانه‌اش کشیده اما محکم و استخوانی بود. ابروها باریک بود. اما حالا پت و پهن شده و روی چشم‌هایش افتاده است. مژه‌ها انگار سوخته است. پیشانی پرچین، گوشه چشم‌ها پر از چین و چروک است. از خودم می‌پرسم چهره‌ای که در آئینه می‌بینم، من هستم. انگار در این مدت، چهار دهه از عمرم گذشته است. به صدای بلند با خودم حرف می‌زنم. پژواک صدایم توی گوشم انعکاس غریبی دارد. صدایم می‌لرزد. انگار که، صدا، از حنجره یک پیرمرد بیمار رو به مرگ خارج می‌شود. به یاد می‌آورم که لحظاتی پیش، قبل از بیهوشی، صدایم وقتی که با خودم حرف می‌زدم، با حالا فرق داشت. شاید این از اثرات بیهوشی باشد. اگر ساعت دیواری کار می‌کرد، دست کم می توانستم بدانم دقیقاً از زمان بیهوشی تا لحظه به هوش آمدن چند لحظه یا دست بالا چند دقیقه طول کشیده است. اصلاً می‌توانستم طول زمانی فاصله بین خواب و بیداری را رصد کنم. بعد از حادثه تا بحال یک خواب واقعی نکرده‌ام. هر بار بخاطر خستگی، کم‌قوه‌گی، از حال رفته، چرت کوچکی زده‌ام. آنگاه با شنیدن صدایی چرتم پاره شده و بخودم آمده‌ام. بر من چه گذشته است. شاید چیزی که در پیرامونم می‌بینم خواب و خیالی بیش نیست. من هنوز از کابوس شب قبل از حادثه بیدار نشده‌ام. همه این چیزها را خواب می‌بینم. خوب که فکرش را می‌کنم می‌بینم این منطقی نیست که آدم بی‌خود و بی‌جهت یکشبه پیر و از کار افتاده شود.

فریاد می‌زنم: «من برای چی زنده مانده‌ام. حالا که همه رفته‌اند، من چرا باید بمانم و در تنهایی رنج بکشم.»

چهره ژولیا بنظرم می‌آید: «ژولیا با من سخن بگو. من کی هستم و در این ساختمان مخروبه چه کار می‌کنم، من وجود دارم. وجود ندارم. مثل دیگران جزو ارواح شده‌ام. اگر اینطور است به من بگو ارواح به کجا رفته‌اند.»

می‌گویند انسان بعد از مرگ روح از بدنش جدا می‌شود. آزاد می‌شود، روح در بی‌مکانی و بی‌زمانی ابدی بسر می‌برد:

«ژولیا، چرا مرا تنها گذاشتی. من داشتم به تو عادت می‌کردم.»

خسته هستم، خسته. دلم می‌خواهد چشم بر هم بگذارم و بخوابم. من به چند ساعت خواب آرام احتیاج دارم. خوبست روی تخت دراز بکشم. تن را بیاسانم، چشم به سقف اتاق بدوزم و به ژولیا فکر کنم.

روی تخت دراز می‌کشم. دست‌ها را روی سینه چلیپا می‌کنم. زیر لب ترانه‌ای از «ژرژ براسنس»[۶] می‌خوانم. احساس می‌کنم که چیزی روی پلک‌هایم سنگینی می‌کند. خواب مرا درمی‌یابد.

چه بر سرم آمده است. شمع‌ آب شده است. خوابیده‌ام یا نه، فقط یک چرت کوتاه زده‌ام. از روی تخت برمی خیزم. نگاهی به تابلوی بالای سرم می‌اندازم. چه می‌بینم، خطوطی از رنگ‌های روشن. تابلو نمرده است. رنگ‌های دیگر هم هست، کنار پنجره؛ نقطه‌هایی درخشان، نقطه‌ها بازتابی از نور فسفری خوشه‌ها نیست. روشنایی نیمه جانی است که معلوم نیست از کدام روزن به درون اتاق تابیده است. این نقطه‌ها چی هستند؟ شاید در فاصله خواب و بیداری سرشاخه‌ها خوشه‌های نارس داده‌اند. نقطه‌ها از همان خوشه‌های نارس ساطع می‌شود. چند روز طول می‌کشد که سرشاخه‌ها خوشه بدهند؟ مادربزرگ وقتی شاخه رُز را قلمه می‌کرد، مدتی طول می‌کشید که آن شاخه بگیرد. بار و برگ بدهد و غنچه بکند. گیاه من ویواس است. ریشه در قاب نمور پنجره دارد. برگ‌هایش رنگ به رنگ می‌شود. من از زمان درک محدودی دارم. زمان از من درمی‌گذرد. بنظر می‌رسد فصل‌ها بسرعت می‌گذرند. هوای اتاق متغیر است. در این اتاق یک روز هوا گرم و فرح‌بخش است. روز دیگر سرد و زمهریر است. شاید همه این تغییرات بخاطر اینست که سقف آسمان ترک داشته است. گردش ماه و زمین، گردش ستاره‌ها بهم ریخته است؛ روی همین اصل فصل‌ها متغیر هستند. حالا من منتظر بهار هستم. فصلش که برسد، بهار از زیر سنگ هم که شده، سر برمی‌کشد. با طراوات جوانی‌اش سدی بروی زمستان می‌کشد. گیاهان بخواب رفته، بار دیگر از زیر خواب سر برمی‌‌آورند. مبارک باد موسم بهار و هر سبزه‌ای که در دل و در هر نقطه این جهان خاکی می‌روید. هنوز در کشوی میزم شمع باندازه کافی موجود است. فندک را توی مشتم می‌گیرم و تکان می‌دهم. یک چکه بنزین توش نیست، بنزین دود شده رفته هوا. گاهی اوقات از خود می‌پرسم چرا به هر چیزی که دست می‌زنم از کار می‌افتد. اشیاء کهنه و قدیمی می‌شود. مایعات بخار می‌شود. زاویه چپ اتاق یک صندوق قدیمی است. پیشترها، یکشنبه‌ها به بازار مکاره می‌رفتم و کتاب های پوست چرمی را به قیمت ارزان خریداری می‌کردم و در این صندوق نگه‌داری می‌کردم. در صندوق را باز می‌کنم، کتاب‌ها بوی نا می‌دهد. کتاب ها را از صندوق بیرون می‌آورم. درست ته صندوق، یک قوطی کبریت را لمس می‌کنم. خوشبختانه همان بار اول شعله می‌گیرد.

به دیدن روشنایی نفس راحتی می‌کشم. بخاطرم خطور می‌کند که پیشترها قوطی‌های کبریت گوگردشان بر اثر رطوبت پودر شده و خاصیتش را از دست داده بودند. در حالی که در معرض هوا نبودند. اما از کنار این مسئله می‌گذرم. باشد، همه چیز، دیر یا زود، زمانش که برسد، از بین می‌رود. می‌گندد یا می‌پوسد. حس می‌کنم اشیایی که در پیرامونم است، به نحوی در حال خاکستر شدن هستند. یک چیز دیگر، گیاه ویواس من از کجا و چگونه تغذیه می‌شود. گیاهان به نور و آب نیاز دارند، وگرنه دیر یا زود می‌خشکند. درست است که گیاه ویواس از لای جرز پنجره گل گرفته روئیده است. درست است که پنجره بر اثر باران بحد کافی مرطوب است. گیاه مرموز بر اساس لابد قوانین طبیعی ـ من در این جا نامش را قوانین نباتی می‌گذارم ـ نطفه بسته و جان گرفته و جوانه زده. در دنیایی که همه چیز در حال تجزیه شدن و پوسیدن و گندیدن است، گیاه ویواس به رشد و نمو طبیعی‌اش ادامه می‌دهد. در همین خیالات هستم می‌بینم که توی راهرو هستم. شمعدان دستم است. از طبقات پائین صدایی به گوش می‌رسد. زیر پایم دو تا موش ورجه ورجه می‌کنند. لابد همان دو تا موش کور و کر هستند، مثل دوقلویی که به هنگام دنیا آمدن سرهاشان به هم چسبیده باشد. از خودم می‌‌پرسم موش‌ها توی راهرو چه کار می‌کنند. لابد وقتی که من دری را که به راه‌پله‌ باز می‌شود، باز گذاشته بودم، موش‌ها از فرصت استفاده کرده و خودشان را به راهرو رسانده‌اند. موش‌ها جیز جیز می‌کنند. نکند موش‌ها حامل بیماری طاعون باشند. نکند بیماری طاعون به ساکنان این ساختمان سرایت کرده باشد. نکند طاعون زندگانی پاریسی‌ها را درو کرده باشد. نه، من دچار خیالات شده‌ام. شاید هم در روی زمین، در سیاره‌ای که ما به آن گند زده‌ایم، تغییرات جوی پدید آمده و دیگر انسان قادر نیست در این سیاره به حیاتش ادامه دهد. نه، من دچار خیالات شده‌ام. دارم طبق معمول خیالبافی می‌کنم. این خیالات شوم، همیشه بعد از بیداری بسرم هجوم می‌آورند. اینطور که پیداست، دیری است که من به خواب‌های موسمی فرو می‌روم. یک فصل می‌‌‌آسایم؛ یک فصل تمام. حالا دیگر این را به یقین دریافته‌ام. از ته راهرو صدای آدمیزاد به گوش می‌رسد. به گمانم این آدمی که مثل روح سرگردان در راهرو و طبقات این ساختمان پرسه می‌زند، از من گریزان است. من بطرز غم‌انگیزی پیر شده‌ام. لابد من به چشم او شکل شمایل آدمیزاد را ندارم؛ روح گمشده‌ای هستم سرگردان در راهروهای تاریک، راه‌پله و طبقات. اما من باید بدانم صدای پای کیست. شاید بتوانیم زبان همدیگر را بفهمیم و گپ و گفتی بزنیم. او از خاطراتش از زندگان بگوید و من از خاطراتم از ژولیا. آه آدمی چقدر تنهاست. همیشه تنهاست. از همدیگر می‌‌هراسیم، گریزانیم. علیرغم مصائبی که بر سر ما آمده قادر نیستیم با هم یک رابطه ساده انسانی برقرار کنیم. مجسم می‌کنم، پیش خودم مجسم می‌کنم. من صدای بوق ممتد ماشین‌های نعش‌‌کش را می‌شنوم. مردان سفیدپوش ـ لابد ماسک هم به صورت زده‌اند ـ در حال جمع کردن اجساد هستند. اجساد را لای پتوها، ملافه‌ها، جاجیم‌ها، بوریاها، هر چیزی که بشود جسدی را در آن پیچید، می‌پیچند و می‌چپانند توی کامیون‌های ارتشی ـ رویش را با برزنت می‌پوشانند ـ بدستور مقامات اجساد را به حومه‌های پاریس می‌برند و در جایی پرت در میان گورهای دسته‌جمعی دفن می‌کنند و رویشان را با خاک و آهک می‌پوشانند. دست آخر سیمان می‌گیرند. معمولاً گورهای دسته‌جمعی بدون نام و نشان است. گورستان پرلاشز یا گورستان مونپارناس قطعه‌بندی شده و هر قطعه شماره‌ای دارد و اسامی اشخاص سرشناس در دفتر گورستان موجود است. باز هم دارم لاطائلات می‌بافم:

«سرم را بردی، چند بار از بیماری طاعون، ماشین‌های نعش‌کش و گورهای دسته‌جمعی می‌گویی».

من گفته‌ام. من کی از این چیزها حرف زده‌ام:

«حالا اگر یادت باشد، از خواب هم گفته‌ای و فال‌های قهوه‌ای که ژولیا در کافه برایت می‌گرفت».

اصلاً این حرف‌ها به چه درد می‌خورد. در اینجا فقط یک چشم است و صدای پای آدمی که در راهرو می‌پیچد و من شمعدان بدست بدنبال او هستم. یک آدم نامرئی، یک شبح، یک روح؛ کسی چه می‌داند، شاید این روح گمشده ژولیا باشد که بدنبال من آمده است. شاید زمانی که من در خواب عدم فرو رفته بودم، به بالینم آمده و چون دیده که یک پیرمرد مافنگی و زهوار در رفته جای عاشق میانه سالش را گرفته، راهش را کج کرده و از همان راهی که آمده بود، برگشته و چون در بین ارواح گمشده مرا پیدا نکرد، پیش خودش گمان کرده که شاید من هنوز زنده‌ام. زنده‌ام آری، اما قاچاقی زنده‌ام. مرده متحرک، مرده‌ای که هنوز می‌جنبد. لک و لکی می‌زند. دو دستی به این دنیای ویران چسبیده. لابد نازنین روح من ژولیا وقتی پا توی اتاقم گذاشته، اول چشمش به گیاه ویواس افتاده، با شنیدن عطر گیاه ویواس سرش گیج رفته. باز هم دارم پرت و پلا می‌گویم. ژولیا نیست. هرگز نبوده. اگر بوده حالا دیگر نیست. خاک به خاک شده. اندام زیبایش به خاکستر تبدیل شده. روحش باقی است. تازه اگر روحی وجود داشته باشد ـ این روح سرگردان چطور می‌تواند عطر گیاه را بشنود. روح که گرما و سرما را حس نمی‌کند. روح فقط می‌بیند. به چشم درون می‌بیند. قادر است در هر کجا که بخواهد حاضر شود. از لای اجسام عبور کند. حتی از این درها و پنجره‌های گل گرفته عبور کند. جسم می‌پوسد. خاکستر می‌شود. روح می‌ماند. ای روح نازنین ژولیا. این صدای پای توست که در راهرو می‌پیچد. در سرسرا می‌پیچد:

«من این جا هستم. من وجود دارم. عاشق شیدای تو، آدمی که به موقع عشقش را به تو ابلاغ نکرد. آنقدر دیر جنبید تا این سرزمین ویران شد. به این سرزمین گند زدند. همچنین به سرزمین‌های دیگر. به این کره خاکی، به این سیاره نفرین شده گند زدند ژولیا، ای کاش به تو گفته بودم. احساس غبن می‌کنم، متأسفم که این را به تو نگفتم، باور کن دروغ نمی‌گویم. من سعی خودم را کردم. سعی کردم با صداقت دوستت داشته باشم. عشق در همین جا بود. بین من و تو بود. اما  بزبان نیامد. خودم هم نمیدانم چرا. می‌خواستم به تو بگویم. اما دست نداد. شاید اگر می‌بودی، اگر زنده مانده بودی، من با یک دسته گل رز سرخ بدیدنت می‌آمدم و عشقم را به تو ابلاغ می‌کردم. ترا از من ربودند ژولیا، ترا از من ربودند. حالا عاشقی با جسم فرسوده و روح خسته بدنبال رد پای توست.»

دفعتاً احساس سرگیجه به من دست می‌دهد. این بار پیش از آنکه نقش زمین بشوم، راهم را کج می‌کنم و به اتاقم برمی‌گردم. همه چیز سر جایش است. ظاهراً هیچ چیز تغییر نکرده، چرا، گیاه ویواس یک تغییر جزئی کرده است. برگ‌ها انگار مثل من دچار افسردگی شده‌اند. شاخ و برگ ها سر به سر داده و سرهاشان را به پائین خم کرده‌اند. ساقه‌ها هم، هر ساقه‌ای به سمتی. عینهو پیچک‌ها، یادم هست، پیشترها، روشنایی اول صبح را از پشت شیشه‌ها می‌دیدم. روشنایی نرم نرمک به اتاقم می‌‌آمد. من همیشه پرده را کنار می‌زدم. آسمان را می‌دیدم. آبی‌ی روشن، مثل دریای نیلی رنگ. نور و روشنایی غوغا می‌کرد. دلم را روشن می‌کرد. آرامشی در درونم بوجود می‌آورد که وصف ناکردنی بود. به من نیرو می‌داد. من این نور و روشنایی را دوست داشتم. من این نور و روشنایی را می‌پرستیدم. نور صبحگاهی، نور سپیده‌دمان. من تا نیمه شب پشت میز تحریرم قوز می‌کردم و قلم می‌زدم. سحر نور با مقدم مبارکش به اتاقم می‌آمد و من از چشمه نور می‌نوشیدم و سیراب می‌شدم. من واله و شیدای نور سپیده‌دمان هستم.

حالا روشنایی اثیری، رنگ‌های جادویی جایش را به یک نور مرده، به رنگ‌های بیجان داده است. نگاهی به تابلو می‌اندازم. طبیعت بیجان شده، روشنایی محو شده و جایش را رنگ خاکستری پوشانده است.

بروی تخت دراز می‌کشم. به یاد خانواده‌ام می‌افتم. زنده هستند. زنده نیستند. شاید این بلا جهانی است و شرش دامن ساکنان کره زمین را گرفته است.

 

 

چه بر سرم آمده است. اتاق تاریک است. شمع آب شده. هنوز روی تخت دراز کشیده‌ام. لابد خواب رفته‌ام. در این اتاق آدم روز و شبش را نمی‌شناسد. الان که چشم باز کرده‌ام نمی‌دانم شب است یا روز. شاید من خواب نبوده‌ام. یادها در بیداری بر من گذشته است. پیش از آنکه به خواب فرو شوم، شمعدان روی میز تحریر بود و شمع به کندی آب می‌شد.

پا می‌شوم و بسوی میز تحریر می‌روم. قوطی کبریت روی میز است. کنار شمعدان. کبریت می‌زنم، خوب که نگاه می‌کنم، می‌بینم گوگرد‌ها پودر شده و فرو ریخته است. فقط چوب کبریت باقی مانده است. به جست و جو می‌پردازم. زیر میز، توی سبد کاغذ باطله‌ها، یک فندک پیدا می‌کنم. امتحان می‌کنم. فندک کار می کند. این بار بدون معطلی از اتاق خارج می‌شوم. این جا ماندن فایده‌ای ندارد. باید کاری کرد. باید وسیله‌ای پیدا کنم خودم را به طبقه همکف برسانم و راه نجانی پیدا کنم. فکری بخاطرم خطور می‌کند. می‌دانم وسیله را کجا پیدا کنم. راهرو بوی نا می‌دهد. از دری که به راه‌پله می‌خورد، پائین می‌روم. به طبقه سوم که می‌رسم، در را باز می‌کنم و پا توی راهرو می‌گذارم. درهای آپارتمان‌ها چارتاق باز است. پا توی آپارتمان مادام «لیدیا برانژه» می‌گذارم. به یاد کلوچه‌هایی می‌افتم که مادام لیدیا برانژه از «سن نازر»[۷] می‌آورد. کلوچه نرم و خوش طعم بود و توی دهان آب می‌شد. مادام لیدیا برانژه بیوه زنی خوش‌سیما و از اهالی سن نازر بود. شوهرش «پیر برانژه» صاحب یک کشتی تجاری بود. مدام در حال سفر بود. هشت ماه در سال بروی آب بود. لیدیا برانژه در سن نازر در دهکده «سن میشل شف شف»[۸] بدنیا آمده بود. لیدیا برانژه در میدان دهکده رو به روی کلیسای جامع یک باب مغازه «کرپ فروشی»[۹] داشت. و کارش گرفته بود. مادام لیدیا برانژه کرپ‌های لذیذ و خوشمزه می‌پخت. پیر برانژه یک بار که کشتی‌ تجاری‌اش برای بارگیری در کناره آب‌های دریای آتلانتیک توقف کوتاه کرده بود با دو تا از ملوان‌های کشتی «ژول و ژرژ» به میدان دهکده سن میشل شف شف رفت تا طعم کرپ‌های مادموازل لیدیا شارپانتیه را بچشد، در کرپ‌فروشی، لیدیا از او پذیرایی خوبی به عمل آورد. بعد از آن، پیر برانژه، هر چند وقت یکبار به دهکده می‌آمد. اول سری به کلیسای جامع می‌زد. جلوی مجسمه مریم عذرا زانو می‌زد. بر خود صلیب می‌کشید. بنا بر سنت ملوان‌ها دعایی را زیر لب زمزمه می‌کرد. در واقع دعا به یک ترانه نوستالژیک شباهت داشت که معمولاً ملوانان در آب‌های دور در اقیانوس می‌خواندند. اغلب ترانه را بطور دسته‌جمعی در غروبگاهان می‌خواندند. چون پیر برانژه به جز آن ترانه دریایی دعای دیگری بلد نبود، با بازخوانی ترانه محبوب، زیر لب از مریم عذرا می‌خواست که کاری کند و توی دل مادموازل لیدیا شارپانتیه بیاندازد که عاشق او شود. قضیه از این قرار بود که در ابتدا مادموازل لیدیا شارپانتیه چندان رغبتی به یک ملوان بیگانه و بخصوص رهگذر نشان نمی‌داد. بهرحال مدتی طول کشید تا پیر برانژه توانست نظر مادموازل لیدیا شارپانتیه را بخودش جلب کند. دست آخر یکشنبه روزی مادموازل لیدیا شارپانتیه را به شام دعوت کرد. مادموازل لیدیا شارپانتیه دعوت پیر برانژه را نپذیرفت. کار زیاد را بهانه کرد. پیر برانژه از رو نرفت. هفته بعد به کرپ‌فروشی رفت و کرپ سفارش داد. قبل از آنکه از مغازه خارج شود. دوباره به شام دعوتش کرد. مادموازل لیدیا شارپانتیه این بار به تأنی پذیرفت. اما دلش نمی‌خواست پدرش موسیو «ژان شارپانتیه» بداند که او با یک ملوان قرار گذاشته است. روی همین اصل از پیر برانژه خواست که رأس ساعت هشت شب جلوی در ورودی کلیسای جامع منتظر او باشد. آن شب همه چیز بخوبی گذشت. یک شام عالی خوردند، پیر برانژه شراب سفید با گوشت سرخ کرده مرغابی سفارش داد. بعد از شام، کلاه ملوانی‌اش را از روی سر برداشت. روی میز گذاشت و پیپش را روشن کرد. بعد دست دراز کرد و دست مادموازل لیدیا شارپانتیه را گرفت و با صدایی که بر اثر نوشیدن شراب قدری ملایم شده بود، ترانه، همان ترانه محبوب ملوانان دریا را بروی کشتی برای مادموازل لیدیا شارپانتیه خواند. ظاهراً ترانه کار خودش را کرد. ترانه روی مادموازل لیدیا شارپانتیه اثر زیادی گذاشت. چند بار دیگر، یکشنبه‌های آخر هفته همدیگر را دیدند. بالاخره پیر برانژه بر آن شد که با پدر مادموازل لیدیا شارپانتیه حرف بزند. روز دوشنبه لباس مرتبی پوشید. از گل‌فروشی یک گلدان «آزالیای» صورتی رنگ خریداری کرد و وارد مغازه کرپ فروشی شد. دست بر قضا پدر و دختر جلوی پیشخوان ایستاده بودند. کرپ‌فروشی در آن ساعت روز خلوت بود. مادموازل لیدیا شارپانتیه به دیدن پیر برانژه سرخ شد و فوراً به آشپزخانه رفت. موسیو ژان شارپانتیه که از رابطه لیدیا با ملوان جوان باخبر بود، یک فنجان قهوه تعارفش کرد. آن دو نیم ساعتی به گفت و گو پرداختند. سرانجام موسیو ژان شارپانتیه به آشپزخانه رفت و چند دقیقه‌ای با دخترش لیدیا حرف زد. آنگاه از آشپزخانه بیرون آمد و از پیر برانژه دعوت کرد که شب شام به خانه‌شان بیاید. پیر برانژه هرگز ندانست که آن روز در آشپزخانه بین دختر و پدر چه حرف‌هایی رد و بدل شد. مادموازل لیدیا شارپانتیه هم هرگز حرفش را نزد. واقعیت این بود که موسیو ژان شارپانتیه هرگز با ازدواج دخترش با یک ملوان موافق نبود، به دو دلیل: اول اینکه موسیو ژان شارپانتیه به ملوان جماعت اعتمادی نداشت. دوم اینکه ملوان‌ها بیشتر عمرشان را روی آب می‌گذراندند. با کشتی اقیانوس‌ها را درمی‌نوردیدند. شاید حق به جانب موسیو ژان شارپانتیه بود. دخترش لیدیا می‌بایستی یک عمر به تنهایی سر کند. چند شکم بزاید. بچه‌ها بدون پدر بزرگ شوند. اما لیدیا قبلاً تصمیمش را گرفته بود. لباس عروسی سفارش داد. صبح یکشنبه‌ای در کلیسای جامع جلوی محراب زانو زد. بر خود صلیب کشید و برخاست. در حالی که دو کودک لبه دامن عروسی‌اش را گرفته بودند. مادموازل لیدیا شارپانتیه دسته گلی بدست داشت. بعد از آنکه کشیش از آنها بعله گرفت، عروس و داماد لب‌های همدیگر را بوسیدند. ژول و ژرژ دو دوست ملوان پیر برانژه در مراسم حضور داشتند و در کنار پیر برانژه ایستاده بودند. فردای روز عروسی، لیدیا که حالا دیگر مادام برانژه صدایش می‌زدند، با چمدانی سوار بر ماشین بنز کرایه‌ای شد و برای همیشه با دهکده زادگاهش سن میشل شف شف وداع گفت. در حالی که موسیو ژان شارپانتیه پشت ویترین مغازه کرپ‌فروشی اشک می‌ریخت، با نگاهش آنها را بدرقه می‌کرد.

عروس و داماد جوان در بندر «سن مالو»[۱۰]، خانه‌ای کوچک اجاره کردند. خانه پر از دار و درخت بود. لیدیا گوشه‌ای از باغچه را به کاشتن سبزی و خیار و گوجه فرنگی اختصاص داد. پیر برانژه هر دو سه ماهی یکبار به بندر سن مالو برمی‌گشت. از کشتی پیاده می‌شد و پا توی ساحل می‌گذاشت. پیش از آنکه راهی خانه شود، اول با ژول و ژرژ و دو سه تا ملوان دیگر سری به میخانه می‌زد، چند گیلاس شراب قرمز می‌خورد، سپس بسوی خانه می‌شتافت. مادام لیدیا برانژه پدرش موسیو ژان شارپانتیه را از حال و روز خودش بی‌خبر نمی‌گذاشت. موسیو ژان شارپانتیه نگران لیدیا بود. او خیلی دلش می‌خواست صاحب نوه شود. روی همین اصل مادام لیدیا برانژه در نامه‌هایش تأکید می‌کرد که در سن مالو همه چیز بخوبی و خوشی می‌گذرد و جای نگرانی نیست. تا اینکه درست در سالروز ازدواجشان پیر برانژه به مأموریت رفت. قرار بود برای تحویل گرفتن امتعه‌ای با کشتی عظیم باربری به قاره آفریقا سفر کند، گاهی اوقات پیر برانژه از طریق پست چیزی برای همسرش حواله می‌کرد، اما پیر برانژه نه اهل نامه نوشتن بود و نه دوست داشت که تلفن کند؛ به همان فرستادن بسته بسنده می‌کرد. پیر برانژه در پانزدهم ماه آوریل سال ۱۹۷۵ عازم سواحل آفریقا شد، در آنجا مالاریا گرفت و درگذشت. بنا به وصیت خودش جسدش را سوزاندند. در جعبه‌ای ریختند و با نام و نشانی، با ذکر علل و تاریخ فوت به آدرس همسرش پست کردند. لیدیا نتوانست بخودش بقبولاند که دیگر چشمش به شوهرش نخواهد افتاد. جامه سیاه به تن کرد. چند ماهی عزاداری کرد. هنگامی که موسیو ژان شارپانتیه از فوت نابهنگام دامادش باخبر شد، عصر شنبه‌ای به بندر سن مالو آمد. موسیو ژان شارپانتیه شب اول چیزی نگفت. صبح یکشنبه پدر و دختر به کلیسا رفتند. در بازگشت به قهوه‌خانه‌ای رفتند، قهوه نوشیدند. در آنجا موسیو ژان شارپانتیه از دخترش لیدیا خواست که به دهکده زادگاهش برگردد. مادام لیدیا برانژه زیر بار نرفت، اما به پدرش جواب رد هم نداد. تلویحاً حالیش کرد که هنوز زود است و از پدرش خواست که به او فرصت دهد تا در این مورد فکر بکند. چند سالی بود که از سن میشل شف شف دهکده زادگاهش دور شده بود. تا آنجائیکه بخاطر داشت جوانی‌اش را در آن دهکده گذرانده بود. کار کرده بود بدون آنکه وقت داشته باشد از زندگی بهره ببرد. مادرش «لوئیزا» را در کودکی از دست داده بود. لوئیزا در جوانی از بیماری آسم مرده بود. موسیو ژان شارپانتیه دست تنها دخترش را بزرگ کرده بود. مادام لیدیا برانژه یک عمو داشت که خیلی خاطرش را می‌خواست. عمو «ونسان» در شهر «لیون» زندگی می‌کرد و سرش به زندگی‌اش گرم بود. با همسر و چند تا بچه قد و نیم قد فرصت سر خاراندن نداشت. عمو ونسان سالی یکبار دست زن و بچه‌‌ها را می‌گرفت و به دهکده سن میشل شف شف می‌آمد. دو هفته‌ای نزد آنها می‌ماند. روزها برای آب‌تنی به کنار ساحل می‌رفتند، شب‌ها در مغازه کرپ‌فروشی بدور هم جمع می‌شدند و می‌خوردند و می نوشیدند. در پایان تعطیلات عمو ونسان از برادرزاده‌اش می‌خواست که با آنها بشهر لیون برود. مادام لیدیا برانژه اما کار و گرفتاری را بهانه می‌کرد و می‌گفت بعداً خواهد آمد. وقتی عمو ونسان اصرار می‌کرد، می‌گفت چند ماه بعد خواهد آمد. اما هرگز پایش را از دهکده بیرون نمی‌گذاشت. مادام لیدیا برانژه از دل و دماغ افتاده بود. دلش نمی‌خواست سربار کسی شود. عمو ونسان خودش باندازه کافی گرفتاری داشت. در شهر لیون برای یک شرکت داروسازی کار می‌کرد. مادام لیدیا برانژه نمی‌خواست خودش را به عمو ونسان تحمیل کند. گذشته از این چیزها «لی‌لی» همسر مسلمان عمو ونسان زنی سردمزاج بود. سر هیچ و پوچ داد و قال می‌کرد و به پر و پای عمو ونسان می‌پیچید. مادام لیدیا برانژه همه این چیزها را می‌دانست. دلش نمی‌خواست با حضورش در خانه آنها، رابطه لی‌لی و عمو ونسان را بدتر از آنچه که هست بکند. مادام لیدیا برانژه مثل همه بیوه‌زن‌ها از حقوق ماهانه شوهرش برخوردار بود.

مادام لیدیا برانژه در ماه ژوئن با قطار سریع‌السیر به پاریس آمد. هوای پاریس گرم بود. در ایستگاه راه‌آهن «گار دو نورد»[۱۱] از قطار پیاده شد. به مسافر‌خانه ارزان قیمتی رفت. اتاق کوچکی اجاره کرد. چمدان را کنار تخت گذاشت. دوش گرفت. از توی چمدان یک دست لباس تابستانی بیرون کشید، تنش کرد و از مسافرخانه بیرون زد. سوار مترو شد. در ایستگاه «اپرا» پیاده شد. در میدان اپرا، روبروی اپرا در یک رستوران فرانسوی شام مختصری با یک گیلاس شراب قرمز خورد. بعد توی شهر به گردش پرداخت. شب خسته با سری سنگین به مسافرخانه برگشت. لباسش را درآورد. پیراهن خواب تنش کرد. پنجره را باز کرد و خودش را روی تخت انداخت. چون سخت خسته بود، بزودی خوابش برد. صبح دست و رویش را شست. از مسافرخانه بیرون زد و به اولین کافه‌ای که رسید، رفت تو و یک قطعه کیک با یک فنجان شیر قهوه سفارش داد. بعد از ناشتایی از پشت شیشه‌ها، مردم را که با عجله از جلوی کافه می‌گذشتند، تماشا کرد. در کیفش را باز کرد. آئینه کوچک دستی را بیرون آورد. نگاهی به چشم‌های خسته‌اش انداخت. همانجا، در برابر آئینه، دستی به صورتش برد. بعد عکس خودش را در آئینه دید. پیش خودش گفت: «هرگز به سن مالو باز نخواهم گشت.»

هال بوی مادام لیدیا برانژه را می‌دهد. محققاً این بو، بوی تنش نیست. بوی لباس‌هایش نیست. بوی شیرینی‌هایی هم که می‌پخت، نیست؛ بوی عطر است.  بوی عطر توی آپارتمان منتشر است، بوی عطری که اغلب روزها مادام لیدیا برانژه بخودش می‌زد. انگار که عطر را به تازه‌گی از نافه آهو گرفته‌ باشند. سالن لخت است. اتاق‌ها هم. حتی پشت دری‌ها را کنده‌اند و با خودشان برده‌اند. در حمام تنها یک آئینه شکسته به جا مانده. درهای پنجره‌ها را گل گرفته‌اند. آشپزخانه لخت لخت است. گاز و یخچال و ماشین لباس‌شویی و ماشین ظرف شویی را برده‌اند. حتی کابینت‌های آشپزخانه را از روی دیوار کنده‌اند و برده‌اند. تنها یکی از کابینت‌ها را جا گذاشته‌اند. کابینت چرب است. بوی غذاهایی را می‌دهد که مادام لیدیا برانژه بر روی گاز می‌پخت. زیر دستشویی آشپزخانه یک شئی آهنی نظرم را جلب می‌کند. برش می‌دارم و سبک و سنگین می‌کنم. یک آچار پیچ‌گوشتی است. به چه درد می‌خورد. می‌توانم با آچار دیوار مانع را از میان بردارم؟ نه، این کار شدنی نیست. ساعت‌ها وقت می‌خواهد تا یک سوراخ کوچک ایجاد کنم. تازه من، ضعیف و ناتوان شده‌ام. قوه و توان کافی برای این کار را ندارم. بیهوده است. با این آچار پیچ‌گوشتی نمی‌توانم کاری از پیش ببرم. آچار پیچ‌گوشتی به دست به اتاق خواب مادام لیدیا برانژه می‌روم. یادم است درست یک هفته قبل از وقوع حادثه، مادام لیدیا برانژه با آسانسور به طبقه هفتم آمده بود و از من کمک خواسته بود. در اتاق خواب جالباسی وجود داشت که توی دیوار تعبیه شده بود. معمولاً مادام لیدیا برانژه چمدان‌های سفری‌اش را توی آن می‌گذاشت. مانتوهای زمستانی را به چوب‌رختی، به میله‌ای که بالای کمد جاسازی شده بود، آویزان می‌کرد. درست زیر کمد دو تا کشو وجود داشت. مادام لیدیا برانژه خرت و پرت‌هایش را توی آن می‌ریخت. آن روز گویا مادام لیدیا برانژه، بعد از آنکه شال و کلاه کرد، یک تک پا به بازار لباس‌فروشان رفت. طبق عادت در کمد را قفل کرده بود و از آپارتمانش بیرون رفته بود. در راه بازگشت دست به کیفش برد تا از توی آن بلیط مترو بیرون بکشد. ظاهراً کلید جالباسی زمین افتاده بود. مادام لیدیا برانژه سر راهش از نانوایی محل یک نیمه نان «باگت» می‌خرد و به آپارتمانش برمی‌گردد. روز بعد متوجه می‌شود که کلید جالباسی را گم کرده است. مادام لیدیا برانژه از من کمک می‌خواهد. زیر جالباسی جعبه‌ای است که معمولاً مادام لیدیا برانژه وسایلش را توی آن می‌گذارد. وقتی در جعبه را باز می‌کنم، چشمم به یک چکش کوچک می‌افتد، یک بیلچه باغبانی، آچار پیچ‌گوشتی، میخ و اره و طناب نازک پلاستیکی. دست بکار می‌شوم. اول به ضرب آچار قفل در را باز می‌کنم. سر آچار را در حلقه قفل می‌کنم و می‌پیچانم و چون زورم نمی‌رسد با چکش به سر آچار می‌کوبم. دست آخر جلو چشمان متعجب مادام لیدیا برانژه با چکش قفل در را می‌شکنم. در بازگشایی در جالباسی آچار می‌خمد. ژولیا از قول مادام لیدیا برانژه می‌گوید:

«اگر می‌رفتم قفل‌ساز می‌آوردم، برایم ارزان‌تر تمام می‌شد.»

بعدها هم ژولیا، هم مادام لیدیا برانژه هر وقت به یاد قفل باز کردن آن روز من می‌افتند، غش غش می‌خندند.

به ژولیا گفتم: «من آدم بی‌دست و پایی هستم. این نوع کارها از دستم ساخته نیست. بهرحال مادام لیدیا برانژه از من کمک خواسته بود و من باید کاری برایش انجام می‌دادم.»

آچار دستم است. به گمانم چون بی‌مصرف شده بود، مادام لیدیا برانژه آن را زیر دستشویی آشپزخانه پرت کرده بود. درهای جالباسی را برده‌اند. کشوی زیر جالباسی را از جا کنده‌اند. از ابزار و اسباب آلات اثری نمانده است. فکری بخاطرم خطور می‌کند. معمولاً سرایدارها ابزاری، وسیله‌ای در دفتر کارشان دارند و از آنها در مواقع اضطراری استفاده می‌کنند. شمعدان را برمی‌دارم و خودم را به طبقه همکف می‌رسانم. وارد دفتر برتا می‌شوم. نگاهی به گوشه و کنار دفتر می‌اندازم. در گوشه‌ای جعبه‌ای چهارگوش می‌بینم، شمعدان را زمین می‌گذارم. آچار را در حلقه قفل می‌اندازم و بسوی خودم می‌کشم. قفل ترق صدایی می‌کند و می‌شکند. در جعبه را باز می‌کنم. شمعدان را بالا می‌گیرم و توی جعبه را نگاه می‌کنم، طویله‌ای می‌بینم سنگچین شده. با یک الاغ باربر. یک مشت کاه جلوی الاغ ریخته‌اند. برتا مجسمه مریم عذرا با نوزادش لای پارچه‌ای ارغوانی پیچیده است. مجسم می‌کنم، سه پیرمرد رداپوشیده با محاسن سفید و هر یک عصایی در دست کنار درگاه ایستاده‌اند و با شگفتی به نوازد خیره مانده‌اند. نوری شگرف از جای نامعلومی به درون طویله می‌تابد، علاوه بر این بالای سر مریم عذرا و نوزاد، حلقه‌های نور دیده می‌شود. مردمانی چند، زن و مرد و کودک با قیافه‌های حیرت‌زده بیرون از طویله ایستاده‌اند. بخاطر می‌‌آورم، هر ساله چند روز مانده به عید کریسمس برتا اسباب و وسایلش را از توی جعبه بیرون می‌کشید و توی هال می‌چید. اشیاء چیده شده از نور لامپ‌های کوچک که به چند رشته سیم وصل بود، روشن بود. شمع هم می‌آورد. درست شب میلاد مسیح شمع‌ها را روشن می‌کرد. برتا یک کاتولیک مؤمن بود. یکشنبه‌ها به کلیسا می‌رفت. از دفتر کار برتا بیرون می‌آیم. نگاهی به صندوق پستی نامه‌ها می‌اندازم. صندوق خالی است. زیر صندوق پستی نامه‌ها یک سطل است. چند برگ کاغذ تبلیغاتی توی سطل است. چشمم به آستین پیراهنم می‌افتد، پوشیده از غبار است. شمعدان را زمین می‌گذارم. با تلنگری غبار از آستین پیراهنم پاک می‌کنم. غبار نیست. دوده است. انگار که از دودکش بخاری دوده بریزد، کف زمین همه جا سیاه است. در پرتو نور شمع به کف وپشت دست‌هایم نگاه می‌کنم. سیاه است. از دوده سیاه شده است. این دوده هر چی که هست از بیرون از ساختمان تو زده است. از لای جرز درب گل گرفته‌ی ساختمان تو آمده است. به یاد دارم من بارها به هنگام پائین رفتن از طبقات دست بر دیوار کشیده بودم. اما هیچوقت دست‌هایم سیاه نشده بود. این سیاهی آغشته به دوده است. مجسم می‌کنم، غباری سیاه از سقف آسمان فرو می‌ریزد. ساختمان‌ها، درخت‌ها، گل و گیاه پوشیده از دوده است. پاریس می‌سوزد. بناها فرو می‌ریزند. موزه‌ها ویران می‌شوند. کتابخانه‌ها می‌سوزند. سینماها و تأترها می‌سوزند. رود سن از لوش و لای و لجن پر شده است. درخت‌ها سوخته، پارک‌ها ویران شده است. در پاریس دیگر دروازه‌ای[۱۲] وجود ندارد. تراموایی وجود ندارد. پاریس با خاک یکسان شده است.

زیر لب می‌گویم: «مباد. هرگز مباد. پاریس شهر رویاهایم. شهر غم‌ها و شادی‌هایم. شهر خاطره‌ها.»

من در پاریس باندازه کافی خاطره دارم. در محله چهاردهم پاریس بدنیا آمده‌‌ام. کوچه «پلانت» شماره ۲٫ پدر و مادرم نانوا بودند. در پاریس یازدهم بلوار «ولتر». پدرم هر نیمه شب خانه را ترک می‌کرد. به نانوایی می‌رفت. در زیرزمین آرد را ورز می‌کرد و نان به تنور می‌چسبانید. شیرینی هم می‌پخت، از همه نوع. پدرم دلش می‌‌خواست که من بنا بر سنت خانواده یک روزی جایش را بگیرم. اما من رغبتی به این کار نشان نمی‌دادم. در دبیرستان یک کتابخانه کوچک وجود داشت. خوراک من کتاب بود. من یک نویسنده گمنام هستم. در پاریس نویسندگان گمنامی وجود دارند که نوشته‌هایشان هیچوقت با اقبال عامه مواجه نشده است. من هم یکی از آنها هستم. چندتایی نام و آوازه پیدا کرده‌اند. مابقی در سایه بسر می‌برند. من هم در سایه بسر می‌برم.

در همین حین صدایی به گوشم می‌رسد. بسوی صدا برمی گردم. یک چشم است. در تاریکی ایستاده. اما تا چشم بهم می‌زنم، غیبش می‌زند. لابد در تعقیب من است. اگر می‌دانستم در کدام طبقه و در کدامیک از آپارتمان‌ها بیتوته می‌کند، می‌توانستم با او رابطه برقرار کنم؛ به او بقبولانم که من همچون او زندانی راهرو، راه‌پله و اتاق‌‌های نمور بی‌روزن هستم.

با صدای بلند می‌گویم: «من این جا هستم.»

جواب نمی‌دهد.

می‌گویم: «خودت که میدانی، درب ورودی را گل گرفته‌اند، باید وسیله‌ای پیدا کنیم. ابزاری که بشود با آن در را شکست و سوراخی توی دیوار ایجاد کرد.»

سکوت

می‌گویم: «می‌دانم که اینجا هستی. لابد می‌دانی که در این ساختمان به جز من و تو آدمیزاد دیگری وجود ندارد.»

به صدای پا فکر می‌‌کنم. راستش خودم هم به آنچه که بر زبان می‌آورم، چندان مطمئن نیستم.

می‌پرسم: «به گمان تو شخص سومی هم وجود دارد؟»

خیر، پاسخی در کار نیست.

می‌گویم: «گمان نمی‌کنم.»

از خودم می‌پرسم چرا یک چشم از رو به رو شدن با من پرهیز دارد. من بدجوری از شکل افتاده‌ام. لابد به دیدن من به هراس می‌افتد. پاهایم سست می‌شود. شمعدان را زمین می‌گذارم. می‌نشینم کف راهرو و تکیه به دیوار می‌دهم. از خودم می‌پرسم یک چشم از چه تغذیه می‌کند؟

پا می‌شوم برمی‌گردم به اتاقم. چند برگ از شاخه می‌چینم و زیر دندان می‌جوم. برگ آبدار است. طعم برگ لیموترش می‌دهد. حالم که جا میاید، می‌روم روی تخت دراز می‌کشم. دست‌ها را روی سینه چلیپا می‌کنم و چشمانم را می‌بندم.

 

 

 

چشم باز می‌کنم. نه از باریکه نوری که از جرز دیوار تو می‌زده، اثری است نه از نور فسفری خوشه‌های گیاه ویواس. نمی‌دانم چند ساعت خوابیده‌ام. دلم نمی‌خواهد از روی تخت برخیزم. زیر پتو دراز کشیده‌ام. هوای اتاق سرد است. خسته‌ام. نا ندارم از روی تخت پا شوم. قلبم یخ کرده. با هر جان کندنی که هست از روی تخت پا می‌شوم. توی کشوی میز یک قوطی کبریت پیدا می کنم. کبریت می‌کشم. شعله‌ای در کار نیست. دندان‌هایم از سرما بهم سائیده می‌شود:

«نمی توانم در تاریکی سر کنم و از سرما بلرزم. باید یک وسیله آتش‌زنه پیدا کنم.»

مطابق معمول از زوایه اتاق شروع می‌کنم. بعد زیر پاتختی، در صندوقچه قدیمی را باز می‌کنم. محتویاتش را به زمین می‌ریزم. آتش زنه پیدا نمی‌‌کنم. دست به اشیاء اتاق که می‌زنم، دستم یخ می‌کند. سرما تا مغز استخوانم نفوذ می‌کند. من از تغییرات فصول سر درنمی‌آورم. به جست و جو ادامه می‌دهم. پایم به یک شئی می‌خورد. یک سبد حصیری است به ارتفاع یک متر. سبد لباس چرک‌هایم است. لباس چرک‌ها را از توی سبد بیرون می‌ریزم. دست می کشم ته سبد. بعد از غیظ نمی‌‌دانم چی‌ لگدی به سبد می‌زنم، سبد به کناری می‌افتد. یک شئی براق بچشم می خورد. خم می‌شوم برش می‌دارم. یک فندک است. امتحان می‌کنم. جرقه می‌زند. از شادی از جا می جهم. از توی کشوی میز یک شمع تازه بیرون می‌کشم، توی جاشمعی می‌گذارم. روشنایی به اتاق برمی‌گردد. گیاه ویواس خوشه داده. اما نارس است. ته‌رنگی از روشنایی در زمینه تابلو دیده می‌شود. محاسن سفید پیرمرد خاکستری می‌زند. چشمانش مثل چشمان یک پیرمرد نابینا است. گیسوانش اما بلندتر شده، دیوارهای اتاق طبله کرده، پوسته پوسته شده. از سرما دست به هم می‌سایم. یک بلوز پشمی تنم می‌کنم. سرما تا مغز استخوان آدم رخنه می‌کند. انگشت‌های پایم از سرما کرخ شده. بنا می‌کنم توی اتاق راه رفتن. بعد شروع می‌کنم به رقصیدن، رقص پا؛ پایکوبی. دست‌ها را از دو سو بالای سرم بهم می‌زنم. عینهو سربازهایی که در پادگان در ورزش صبحگاهی در میان صف درجا می‌زنند، به کف اتاق پا می‌کوبم. بعد طول و عرض اتاق را طی می‌کنم. یک، دو سه چهار، به راست راست، یک، دو، سه، چهار، به چپ چپ. یک، دو، سه، چهار. کم کم، گرمای ولرمی زیر پوستم می‌دود. پتو را روی پشتم می‌اندازم. لبه تخت می نشینم، توی خودم قوز می‌کنم. با پاها روی زمین ضرب می‌گیرم. با ضربآهنگ پاها ترانه‌ای زیر لب زمزمه می‌کنم. به گمانم صدای آوازم یک چشم را تا دم در اتاقم کشانده است. اگر از بالای شانه نگاهی به آستانه در بیاندازم، می‌توانم یک چشم را در روشنایی نیمه جان اتاق ببینم. به خیالم یک چشم را دیده‌ام. بعله اطمینان دارم که به شنیدن ترانه به اتاقم آمده است. اما در چشم بهم‌زدنی از نظر می‌افتد. آه از نهادم برمیاید. فرصت دیدار او را از دست داده‌ام. نه، این را باید بفال نیک بگیرم. به گمانم یک چشم از تنهایی خسته شده، به شنیدن صدای آوازم به دیدنم آمده است. احساس گرسنگی به من دست می‌دهد. چند برگ می‌چینم و زیر دندان می‌جوم. هوس کشیدن سیگار می‌کنم. در اتاقم توتون تنباکو ندارم، یک برگ کاغذ را با دو بند انگشت‌ می‌گیرم که پاره می‌کنم. کاغذ مثل لایه‌های پیاز شکننده است. در میان انگشت‌هایم پودر می‌شود. چشمم به برگ‌‌های گیاه ویواس می‌افتد. خوشه‌ها در حال پلاسیدن است.

 

 

صدایی می‌شنوم. صدای پای کسی است؛ صدای پای بیگانه‌ای است که روی از من پنهان کرده است. اما هست. همه جا هست. من حضورش را بوضوح حس می‌کنم. شاید صدای پای آدمیزاد نیست. صدای پای روح است. یک روح گمشده، سرگردان در راهروها و راه‌پله و طبقات. با خودم می‌گویم باید پا شوم، شمعدان را بردارم و از اتاق بیرون بروم و پیدایش بکنم. همین کار را هم می‌کنم. از اتاق بیرون می‌روم. دری را که به راهرو باز می‌شود با پا کنار می‌زنم. در راه‌پله چشمم به موش‌ها می‌افتد. خم می‌شوم و شمعدان را پائین می‌گیرم. چشم‌ها سرخ می‌زند. موهای پشتشان ریخته است. موش‌ها جیز جیز می‌کنند. بدیدن موش‌ها چندشم می‌شود. سریع از پله‌ها پائین می‌روم. بیگانه را کجا می‌توانم پیدا کنم. در کدام یک از طبقات. بسرم می‌زند که خودم را به طبقه همکف برسانم. شاید چیزی که در طبقه همکف دیده‌ام، خواب و خیال باشد. در یک لحظه، چشمم به طرح اندامی می‌افتد، درست وقتی که دری را که به طبقه همکف باز می‌شود، با دست کنار می‌زنم. همینکه پایم را روی کاشی‌های چهارگوش طبقه همکف می‌گذارم، تا بیایم بخودم بجنبم می‌بینم او رفته است. شمعدان را بالا می‌گیرم و بدقت اطرافم را نگاه می‌کنم. نه، بیگانه نیست، یک چشم است. حالا دیگر حتم دارم. آن سایه، آن آدم گریزپا، سایه لغزنده اوست. صاحب صدای پا آدمی کسی به جز یک چشم نیست. از این قرار در این ساختمان ویران به جز من و یک چشم کس دیگری وجود ندارد. این بار او را از پشت دیده‌ام. بلند و باریک اندام است. موهای بلندش به کمرش می‌رسد. حالا دیگر این را به یقین می‌دانم که یک چشم یک زن است. زنی که مرا از دور می‌پاید.

می‌اندیشم: «حتم دارم که او هم مثل من درد می‌کشد. او هم مثل من روز به روز پیر و فرسوده می‌شود. تنهاست و این تنهایی عذابش می‌دهد. هر چه باشد او یک آدم است. آدم زخم‌پذیر است. ظاهراً فقط من و یک چشم زنده مانده‌ایم. بقیه نیست و نابود شده‌اند. اما نه من و نه یک چشم نمی‌توانیم به تنهایی از این در، درب ساختمان خارج شویم. اما نقش من چیست. وظیفه انسانی به من حکم می‌کند که راهی پیدا کنم و به او نزدیک شوم. طوری اطمینانش را نسبت بخودم جلب کنم. به او بفهمانم که برای رهایی باید چاره‌ای بیاندیشیم.»

صدای پا می‌شنوم. صدای پا در چند قدمی من است. بدنبال صدای پا راه می‌افتم. بی‌فایده است. صدای پا محو می‌شود. راهم را می‌کشم و از راه پله به طبقه اول می‌روم. طبقه اول در سکون و ظلمت فرو رفته است. کنار آسانسور ایستاده‌ام . سمت راست آسانسور در آپارتمانی باز است. پا توی هال می‌گذارم. شمعدان بدست توی هال می‌ایستم:

«کسی اینجاست؟»

دری که به سالن باز می‌شود، بسته است. دستگیره در را می‌پیچانم. در بروی پاشنه می‌چرخد و با صدای زنگ‌داری باز می‌شود.

تکرار می‌کنم: «کسی اینجاست؟»

می‌روم توی سالن. بوی تن آدمیزاد را می‌شنوم. اما فقط بوی تن آدمیزاد نیست. بوهای دیگر هم هست. از میان بوهای درهم بوی رنگ را بوضوح تشخیص می‌دهم. بوی رنگ توی سالن، توی اتاق و آشپزخانه پیچیده است. سالن لخت است. پنجره‌ها را گل گرفته‌اند. می‌پیچم به راهرویی که سمت چپ آپارتمان قرار دارد. یک کمد جالباسی در شکم دیوار قرار دارد. جالباسی بدون در و پیکر است. ته کمد یک روپوش زنانه از چوبرختی آویزان است. در پرتو شمع لکه‌هایی را روی روپوش تشخیص می‌دهم. روپوش بدون دکمه است. ماشی رنگ است. من پیشتر این روپوش را به تن «والری» دیده‌ام، مادموازل «والری توسن». آتلیه‌اش کنار آشپزخانه قرار دارد و مشرف به میدان سن نیکلا است. اولین بار که با ژولیا بدیدن تابلوهای والری توسن به آپارتمانش رفتیم، والری توسن همین روپوش را به تن داشت. والری توسن ما را به نوشیدن یک فنجان قهوه دعوت کرده بود. در آتلیه والری توسن کارهای تازه‌اش بود. قرار بود ماه نوامبر کارهایش را در یکی از گالری‌های کوچه «سن» به نمایش بگذارد. والری توسن در تابلوهایش خانه‌های خشن روستایی را به نمایش گذاشته بود. خانه‌ها همچون لانه زنبور روی هم سوار شده‌ بودند. طبیعت را محو نشان می‌داد. والری توسن در «نورماندی»[۱۳] در روستای کوچکی که فقط دویست خانوار داشت، چشم به جهان گشوده بود. به روایت والری توسن در روستا یک دام پزشک کار می‌کرد. یک قصابی، یک داروخانه و یک نانوایی وجود داشت که علاوه بر نان و شیرینی و شکلات، شیر و عسل و مربا و شراب هم می‌فروخت. والری هژده سالش بود که روستا را ترک می‌کند و برای پیدا کردن کار راهی پاریس می‌شود. در پاریس در یک رستوران مشغول به کار می‌شود. از آنجا که استعداد زیادی در زمینه پرتره‌کشی دارد، بزودی پایش به مونمارتر کشیده می‌شود و به پرتره‌کش‌های مونمارتر می‌پیوندد. عصرها تا نیمه شب در مونمارتر پرتره می‌کشد. پولش را پس‌انداز می‌کند. در یک آتلیه نقاشی نام‌نویسی می‌کند. همزمان بدیدن موزه‌ها و گالری‌های نقاشی پاریس می‌رود. از کار در رستوران دست می‌کشد. چند تا تابلوی سفارشی می‌کشد. بیشتر روی «قدیسین» کار می‌کند. دلالی تابلوهایش را به شهرستان‌ها می‌برد و آب می‌کند. اما بعد از یکسال، دلال، حاصل کارش را بالا می‌کشد و غیبش می‌زند. والری توسن خودش دست به کار می‌شود. یک روز برای من و ژولیا اینطور حکایت کرد، یک وقتی برای تابلوهای «قدیسین» مشتری‌های پر و پا قرص وجود داشت. بخصوص صاحب‌منصبان شهرستانی. والری توسن زن دست و پا داری بود. حواسش به کارش جمع بود. بلد بود نظر مشتری را نسبت به کارش جلب کند. اما گیر کار این بود که مشتری اهل چانه‌زدن بود. والری توسن چانه زدن را برنمی‌تابید. واقعیت این بود که دیگر دوره کار روی «قدیسین» تمام شده بود. از سوی دیگر رقیب زیاد بود و دلال‌ها با ارائه تابلوهایی با سبک جدید سعی می‌کردند رقبا را از میدان بدر کنند. والری توسن هم در رقابت شرکت می‌کرد. از آنجا که روستازاده بود و ناحیه نورماندی را بخوبی می‌شناخت، چندتایی از تابلوهایش را به کلیساهای روستاهای اطراف زادگاهش برد. بزودی توانست چند تابلو مریم عذرا را به کلیسا بفروشد. اما همزمان سر و کله دلال‌ها در روستاها پیدا شد. تابلوهایی با کیفیت بهتر و قیمت نازلتر به مقامات کلیسا ارائه داده شد. والری توسن مجبور شد از سفر به روستا دست بردارد. برای همیشه در پاریس کار کند. بدنبال بدست آوردن سبک تازه‌ای در آتلیه یک استاد شناخته شده نام‌نویسی کرد. بعد از آن، هفته‌ای دست کم یکبار ژولیا و والری توسن به آپارتمان یکدیگر می‌آمدند. بعضی وقت‌ها مرا هم برای نوشیدن یک فنجان قهوه دعوت می‌کردند. من با دسته گلی بدیدنشان می‌رفتم. گپ می‌زدیم، از هر دری. می‌خندیدیم، غیبت می‌کردیم. لبی هم تر می‌کردیم. به گمانم در کارهای اخیر والری توسن تحولی بوجود آمده بود. می‌شد اثرات زندگی فردی در پاریس را در تابلوهایش دید. ژولیا با من هم‌عقیده بود. ژولیا اعتقاد داشت که در آینده والری توسن در پاریس جای واقعی خودش را پیدا خواهد کرد. حالا یادم است. آخرین دیدار ما چند روز پیش از حادثه در همین آتلیه بود. والری توسن می‌خواست چند تا از تابلوهایش را در یک نمایشگاه بین‌المللی که قرار بود در موزه آمستردام برقرار شود، به نمایش بگذارد. کارهای اداری انجام شده بود. قرار بود مؤسسه ای که کارش رسیدگی به این امور بود، به آپارتمانش بیاید و ترتیب کارها را بدهد.

آتلیه از بوی رنگ اشباع است. سرم گیج می‌رود. آتلیه را ترک می‌کنم. از آپارتمان والری توسن بیرون می‌آیم. در راه پله موش‌ها را می‌بینم. موش‌ها همدیگر را لیس می‌زنند. به شنیدن صدای من از هم جدا می‌شوند و گوش تیز می‌کنند. دوباره به همدیگر می‌چسبند. شمعدان را جلو می‌برم. موش‌ها نه می‌بینند و نه می‌شنوند. لابد با شامه تیزشان حضورم را احساس کرده‌اند. موش‌ها را به حال خودشان رها می‌کنم که همدیگر را لیس بکشند. از پله‌ها بالا می‌روم و خودم را به اتاقم می‌رسانم. لبه تخت می‌نشینم. یکبار دیگر از خودم می‌پرسم، یک چشم از چه تغذیه می‌کند؟ فکری بخاطرم خطور می‌کند. شمعدان را روی میز تحریر می‌گذارم. از توی گنجه یک حوله کوچک پیدا می‌کنم. چند برگ از گیاه ویواس می‌چینم. لای حوله می‌گذارم. شمعدان بدست به آپارتمان والری توسن برمی‌گردم. در آتلیه والری توسن حوله را باز می‌کنم و کف زمین می‌گذارم و بسرعت از پله‌ها بالا می‌روم. به اتاقم که می رسم، از نفس می‌افتم. برای رفع خستگی چند دقیقه‌ای روی صندلی می‌نشینم. در حالت خواب و بیداری به ژولیا فکر می‌کنم. خودم را در آپارتمان ژولیا می‌بینم. در سالن پذیرایی توی صندلی راحتی نشسته‌ام. یک گیلاس شراب دستم است. به تناوب جرعه‌ای می‌نوشم. ژولیا به تازه‌گی به دیدن نمایشگاه دادائیست‌ها در پاریس رفته است. گزارش تهیه کرده. ژولیا این رویداد ادبی را از آغاز پیدایش تا پایان بررسی کرده است. جای جای نمونه‌هایی ارائه کرده است. گزارشش موجز و مفید است. به گمانم ژولیا توانسته بخوبی از عهده کار دربیاید. در مجموع موفق شده است یک تصویر عمومی از دادائیست‌های آن دوره بدست بدهد. یک گیلاس دیگر برای خودم می‌ریزم. دست آخر توی صندلی راحتی خوابم می‌برد. ژولیا به سالن پذیرائی می‌آید. من متوجه حضورش نمی‌شوم. ژولیا به آشپزخانه می‌رود. از توی یخچال یک قالب پنیر می‌آورد. یک تکه از پنیر را می‌برد. برای خودش یک گیلاس شراب می‌ریزد و با پنیر می‌خورد. از خواب که پا شدم، از پشت پنجره بیرون را نگاه کردم. بیرون هوا تاریک بود.

گفتم: «یعنی من چند ساعت توی همین صندلی راحتی خوابیده بودم.»

ژولیا گفت: «بعله، تو چند ساعت خوابیده بودی.»

گفتم: «می‌دانی، دیشب تا دیر وقت کار می‌کردم.»

ژولیا گفت: «بدن آدم به استراحت احتیاج دارد. تو از مغزت زیاد کار می‌کشی و این برای سلامتی‌ات خوب نیست.»

گفتم: «تو حق داری، من نباید از مغزم زیاد کار بکشم.»

دفعتاً چشمم به تابلوی مرددانا می‌افتد. مرددانا توی خودش قوز کرده است. از شمعی که بالای سرش می‌سوخت، اثری نیست. چیزی که عجیب است، چشمانش هنوز جوان است. ته‌رنگی از روشنایی آفتاب غروب در چشمانش منعکس شده است. این چشمان مخمور جادوئی، زیر ابروهای پهن می‌درخشد. لب‌ها کبود است. سه چین بزرگ روی پیشانی دیده می‌شود. بالای سرش سایه‌ای گرد و مدور دیده می‌شود. لابد سایه بتدریج بر اثر رنگ‌باختگی تابلو بوجود آمده، آن چشمان مخمور جادوئی، سه چین بزرگ بروی پیشانی و آن سایه گرد و مدور به مرددانا ابهت خاصی بخشیده است. آدم در نگاه اول خیال می‌کند که اندیشه بزرگی دارد باو الهام می‌شود. نمی‌دانم چند دقیقه در حال فکر و خیال بوده‌ام. دلم می‌خواهد روی تخت دراز بکشم و قدری استراحت کنم. نه حالا موقع استراحت کردن نیست. می‌ترسم خوابم بگیرد. باید پا شوم بروم سری به آپارتمان مادموازل والری توسن بزنم. پیش از آنکه خواب بسراغم بیاید و هوش از سرم ببرد، باید یک جوری خودم را به آپارتمان والری توسن برسانم. همین کار را هم می‌کنم. شمعدان را برمی‌دارم. از اتاقم بیرون می‌روم. خودم را به آپارتمان والری توسن می‌رسانم. آپارتمان از بوی رنگ اشباع شده است.

صدا می‌زنم: «کسی اینجاست؟»

جوابی نمی‌شنوم. می‌روم تو. پا می‌گذارم توی آتلیه والری توسن. حوله است. اما اثری از برگ‌ها نیست. حوله را برمی‌دارم و به اتاقم برمی‌گردم. احساس راحتی و سبکی می‌کنم. حس خوشایندی به من دست می‌دهد که نمی‌توانم بخوبی آنرا وصف کنم. همینقدر می‌توانم بگویم که از بعد از وقوع حادثه، برای اولین بار احساس می‌کنم که آدم مفیدی هستم که یک کار درست و بموقع انجام داده‌ام. این بار بسرم می‌زند که همراه برگ‌ها یادداشتی ضمیمه کنم و لای حوله بگذارم. همین کار را هم می‌کنم.

هوای اتاق سرد است. شمع آب می‌شود. دچار اضطراب می‌شوم. بی‌درنگ دست به کار می‌شوم. روشنایی که اتاق را روشن می‌کند، دلم آرام می‌گیرد. می‌روم کنار پنجره. دست می‌کشم روی شاخ و برگ‌های گیاه ویواس، بوی عطرش سرم را پر می‌کند. گیاه ویواس کاری به کار تغییرات فصول ندارد. بی‌اعتنا به همه این چیزها، غرق در عوالم گیاهی به رشد و نمو طبیعی خود ادامه می‌دهد. گرچه یکبار، تنها یکبار، مورد هجوم حشرات موذی قرار گرفت. یک مدتی از این بیماری رنج می‌کشید. برگ‌‌هایش سوزن سوزن شده و نوکش جویده شده بود. خوشبختانه به موقع به دادش رسیدم. با قوطی سمپاشی که توی گنجه داشتم ـ چند قطره‌ای از مواد شمیایی ته آن باقی مانده بود ـ گیاه ویواس را از شر حشرات موذی نجات دادم. من تابحال توانسته‌ام به برکت وجود گیاه ویواس به زندگانی‌ام ادامه دهم. شمعدان را بدست می‌گیرم و از اتاق بیرون می‌روم. در راه پله از کنار موش‌ها می‌گذرم. در نیمه راه چیزی نظرم را جلب می‌کند. وقتی دست به دیوار می‌کشم، حس می‌کنم که دیوار مخملی است. شمعدان را جلوی دیوار می‌گیرم. دیوار پوشیده از خزه است. چشمم به مارمولک کوچکی می‌افتد که دارد از دیوار بالا می‌رود. مارمولک آنقدر سبز است که من در نظر اول نمی‌توانم ببینمش. رنگش با رنگ خزها درآمیخته است. مارمولک چشمان وحشت‌زده‌اش را به من می‌دوزد. روی دیوار میخکوب شده و از ترس و نمی‌دانم چی، حرکت نمی‌کند. دری را که به راهرو باز می‌شود، با پا کنار می‌زنم. همان آپارتمان، همان آتلیه، و بوی اشباع شده‌ی رنگ‌ها. از حوله‌ای که من لای آن برگ و یادداشت گذاشته‌ام، اثری نیست. این را به فال نیک می‌گیرم. راهم را کج می‌‌کنم و به اتاقم برمی‌‌گردم. به طبقه ششم که می‌رسم صدای پا بگوشم می‌رسد. چند دقیقه پیش، گمان می‌کردم که صدای پای یک چشم است. حالا دیگر یقین دارم که صدای پای شخص سومی است. حس مرموزی مرا وامیدارد که توقف کنم. درهای آپارتمان‌ها چارتاق باز است. سمت چپ، آپارتمانی نظرم را جلب می‌کند. با خودم می گویم بهتر است اول سری به این آپارتمان بزنم، شاید هم ـ کسی چه میداند ـ یک چشم را آنجا پیدا کنم. انگار کسی به من می‌گفت: «همین جاست. یک چشم در همین آپارتمان زندگی می‌کند.»

در همان بدو ورود شئی‌ای نظرم را جلب می‌کند. خم می شوم و آنرا از کف سالن برمی‌دارم. یک دکمه سردست زنانه است. زیر نور شمع می‌چرخانمش. تلألواش نظرم را می‌گیرد. «لئا» و «سیلوی» دو خواهر دوقلو بودند و مثل اغلب دوقلوها شبیه هم بودند. موهای خرمایی رنگ، پوست سفید و چشمانی سبز رنگ داشتند. لاغر اندام بودند. اغلب اوقات جامه یکرنگ به تن می کردند. بطوری که نمی‌شد به آسانی آنها را از هم تشخیص داد. آهنگ صدایشان بفهمی نفهمی مثل هم بود. تنها فرقی که لئا و سیلوی با هم داشتند، این بود که لئا گاهی وقت‌ها حرف «د» را «ذ» و «ش» را «س» تلفظ می‌کرد. سیلوی با شنیدن هر چیز تازه‌ای کلمه «عجب!» را بکار می‌برد. ژولیا بواسطه مادام «دوسونیه» با آنها آشنا شده بود. گویا یک شب در آپارتمان مادام دوسونیه مجلس شام برقرار بود. از ساختمان ما ژولیا، مادام لیدیا برانژه و والری توسن به شام دعوت شده بودند. لئا و سیلوی دوقلوی جوانی بودند که تحصیلاتشان را تمام کرده بودند و داوطلب امتحان کنکور محلی شده بودند. جالب این بود که دوقلوها  هر دو ـ ادبیات خوانده بودند، هر دو شعر می‌گفتند. ژولیا به لئا و سیلوی خواهران شعر خطاب می‌کرد. وقتی یک شب ژولیا دوقلوها را برای صرف شام به آپارتمانش دعوت کرد، من تازه از گرد راه رسیده بودم. پائیز بود. برایش یک گلدان «گل کاغذی» برنگ بنفش خریداری کرده بودم. از گل‌فروش خواسته بودم که گلدان پلاستیکی را عوض کند. گل کاغذی را در یک گلدان سفید سرامیک بکارد. گل‌فروش آن را با کاغذ سفید ابریشمی بسته‌بندی کرده بود. یک روبان سفید هم زده بود. من روی کارت چند کلمه‌ای نوشتم. دوقلوها از گل کاغذی خوششان آمده بود. مادام دوسونیه یک جعبه شکلات سویسی آورده بود. دوقلوها دسته گلی با «لیس سفید» مادموازل والری توسن یک بطری شراب قرمز و بالاخره مادام لیدیا برانژه یک بسته کلوچه محصول دهکده زادگاهش «سن میشل شف شف». یادم است لئا و سیلوی در کمد جالباسی، جعبه بزرگی تعبیه کرده بودند. کلکسیونی از دکمه سردست‌های زنانه گردآوری کرده بودند. انواع دکمه سردست با مارک و بدون مارک. دکمه سردست‌هایی که نگین فیروزه‌ای داشتند. دکمه سردست‌هایی که طلایی بودند. چیزی که جالب بود، این بود که لئا و سیلوی در اغلب مهمانی‌ها از این دکمه سردست‌ها استفاده می کردند. البته نگین دکمه سردست مطابق با رنگ لباس و کیف و کفش و عینک و رژ لب. ژولیا برای من تعریف کرد که لئا و سیلوی البسه‌ها را اغلب در زمان حراجی به قیمت نازلی خریداری می‌کردند. در فصل آخر زمستان لباس زمستانی، در فصل آخر تابستان لباس تابستانی. به جرأت می‌توان گفت که ظرف پنج سالی که از آمدن دوقلوها به این ساختمان می‌گذشت، کلی البسه خریداری و در اشکاف و چمدان‌ها انبار کرده بودند. دوقلوها تا روزهای آخر با هم زندگی می‌کردند. بجز با ژولیا و والری با بقیه آمد و رفت چندانی نداشتند. در آپارتمان مادام دوسونیه بروی هر کسی باز نبود. والری مدام در سفر بود. لیدیا زنی بود بدخلق و منزوی. اساساً با همسایه‌ها نمی‌ساخت. دوقلوها کم حرف بودند. اهل بگو و بخند هم نبودند. همیشه از روزگار شکوه و شکایت داشتند. هرگز در هیچ جشنی شرکت نمی‌کردند. علیرغم اصرار ژولیا اشعارشان را برای کسی نمی‌خواندند. حالت زن‌هایی را داشتند که انگار تازه شوهرشان را از دست داده و بیوه شده بودند. با هیچیک از ساکنان ساختمان راز دل نگشوده بودند. روزهای شنبه و یکشنبه در آپارتمان را قفل می‌کردند. با چمدان از آسانسور پائین می‌آمدند. پیراهن بلند سفید به تن، کلاه تابستانی بسر. شال کشمیر بدور گردن می‌پیچیدند، نگاهی به صندوق پستی نامه‌ها می انداختند و از درب اصلی ساختمان بیرون می‌رفتند. یکشنبه شب، برمی‌گشتند. از آسانسور بالا می‌رفتند. می‌چپیدند در آپارتمانشان. چند روزی کسی آنها را نمی‌دید. چیزی که برایم عجیب بود، هم لئا هم سیلوی در ظرف این پنج سال شکسته شده بودند. موها خاکستری شده بود. پیشانی چین برداشته شده بود. عینک ذره‌بینی بچشم می‌زدند. قوز درآورده بودند. پاها واریس گرفته. خلاصه، دوقلوها از ریخت و قیافه افتاده بودند. اخمو، بدخلق، بشدت حساس شده بودند. دگمه سردست را توی مشت می‌فشرم. به سالن نهارخوری می‌روم. سالن نهارخوری لخت است. اتاق‌ها هم. در دستشویی یک جاصابونی جا مانده است. دکمه سردست را تو جا صابونی می‌گذارم. یک قالب کوچک صابون تویش است. دست به صابون می‌زنم. تر است. لابد کسی به تازه‌گی از آن استفاده کرده است. اما برای چی از صابون استفاده کرده. لابد برای شستن برو رو یا دست‌ها. اما کو آب؟ شیر آب را باز می‌کنم. دریغ از یک قطره آب. بعید نیست یک چشم آب باران ذخیره کرده باشد. حتماً برای حوایج و نیازمندی‌هایش آب باندازه کافی ذخیره کرده است. از آپارتمان بیرون می‌آیم. راهرو سوت و کور است. ته راهرو آپارتمان کوچکی نظرم را جلب می‌کند. در واقع آپارتمان نیست. اتاقی است بزرگ و چهارگوش با پنجره‌های گل گرفته. دیوارها طبله کرده. سقف اتاق پائین آمده، کچ‌کاری‌ها ریخته. روی قاب پنجره خزه بسته. دست می‌کشم روی خزه‌ها. یخ زده. اما شاخه نازکی از توی خزه‌ها قد کشیده، ساقه بدون برگ. اول خیال می‌کنم از جنس همان گیاه ویواس است که در کنار پنجره اتاقم روئیده است. با خودم می‌گویم این شاخه لابد زمانی برگ داشته، بر اثر سرما و یخبندان بار و برگش ریخته.

از خودم می‌پرسم: «تو بدنبال چه می‌گردی؟»

ـ من در جست و جوی قربانیانی هستم که از این حادثه جان سالم بدر برده‌اند و هنوز هویتشان بر من آشکار نیست.

دفعتاً ضعف و خستگی بر من عارض می‌شود. کف زمین می‌نشینم. شمعدان کنارم می‌سوزد. شمع پت و پت می‌کند:

«بهتر است چند دقیقه استراحت کنم.»

صدایی از توی راهرو بگوشم می‌رسد. صدای پای آدمیزاد است. صاحب صدا در درگاه ظاهر می‌شود. بلند قامت است با موهای بلند افشان. برای اولین بار با شنیدن صدایش، ده‌ها تصویر و خیال و خاطره پیش نظرم می‌آید. قلبم شروع می‌کند به تپیدن.

می‌گویم: « ـ حتماً صدایم می‌لرزد ـ می‌دانید، من در طبقه هفتم زندگی‌ می‌کنم.»

می‌گوید: «می‌دانم.»

می‌پرسم: «اینجا چه اتفاقی افتاده؟»

می‌گوید: «راستش خودم هم نمی‌دانم چه اتفاقی افتاده.»

می‌گویم: «این حادثه قطعاً قربانی زیاد داده.»

می‌گوید: «خودتان که می‌بینید، ساختمان ویران شده، اشخاصی که در این ساختمان زندگی می‌کردند، نیست و نابود شده‌اند.»

من این صدا را می‌شناسم. من صاحب این صدا را می‌شناسم. قلبم درد گرفته است. حس می‌کنم شقیقه‌هایم می‌زند. دلم می‌خواهد برخیزم. شمعدان را بدست بگیرم و از نزدیک بینمش. اما احساس ضعف و خستگی و ناتوانی می‌کنم و قادر نیستم برخیزم.

می‌پرسم: «شما می‌دانید ما حالا در چه زمانی هستیم؟»

ـ زمان؟

ـ یعنی می‌خواهم بگویم شما می‌دانید که حالا ما در چه فصلی هستیم.

ـ خوب، چطور بگویم. حالا فصل سرماست.

ـ یعنی زمستان است.

ـ بعله، زمستان است.

ـ شما وسیله کافی برای مقابله با سرما دارید؟

ـ نگران من نباشید.

ـ غذا چی، آذوقه باندازه کافی ذخیره کرده‌اید؟

سرفه خشکی می‌کنم و می‌پرسم: «منظورم اینست که…»

می‌دود وسط حرفم: «من به چیزی احتیاج ندارم.»

ته دلم می‌گویم: «چه سئوال پرتی، ما جزو ارواح هستیم، روح که نیازی به خوردن و آشامیدن ندارد.»

می شنوم: «شما لطف دارید، از بابت من نگران نباشید، می‌دانم چگونه احتیاجاتم را برطرف کنم.»

سکوت

می‌گویم: «اینجا زمان زود می‌گذرد. فصل‌ها مدام در حال تغییراند، آدم نمی‌داند چه کار کند.

می‌گوید: «نگران این مسئله نباشید، آدم به همه چیز زود عادت می‌کند.»

می‌پرسم: «شما پیشتر چه کار می‌کردید؟»

می‌گوید: «من آن آدمی نیستم که شما در تصورتان ساخته‌اید.» نمی‌فهمم چی می‌خواهد بگوید. چرا این را گفته است. درمی‌مانم چه جوابی به او بدهم. سکوت می‌کنم.

می‌گوید: «حالا از خودتان بگوئید. شما کیستید و در این ساختمان با شمعدان پی چه کسی می‌گردید؟»

می‌خواهم بگویم: «بعله، من بدنبال روح گمشده ژولیا هستم.»

اما جواب می‌دهم: «من بدنبال راهی هستم که از این بیغوله نجات پیدا کنم.»

سکوت می‌کند.

بعد: «می‌فهمم. من هم دنبال چاره می‌گردم.»

دلم می‌خواهد از خواب‌هایم برایش بگویم، اینکه با هر بیداری فصلی به پایان می‌رسد و فصلی دیگر آغاز می‌گردد. چهره‌اش توی تاریکی است. دلم می‌خواهد از او بخواهم که اجازه دهد به او نزدیک شوم و چهره‌اش را بوضوح ببینم.

ـ خوب دیگر، من باید بروم.

ـ حالا حتماً باید بروید.

ـ بی‌فایده است. ماندن در اینجا بی‌فایده است. بهتر است بروم پی کارم.

هاج و واج نگاهش می‌کنم. نمی‌دانم چه بگویم. پیش از آنکه برود، دل به دریا می‌زنم و می‌گویم:

«می‌توانم شما را برای صرف ـ درمی‌مانم چه بگویم ـ یک نوع مائده زمینی دعوت کنم.»

می‌گوید: «مائده زمینی؟»

مکثی می‌کند و، «کی»

ـ امروز

ـ امروز نه، باشد یک وقت دیگر.

دیگر معطل نمی‌کند. روی پایش چرخی می‌زند و توی راهرو از نظر می‌افتد.

به اتاقم برمی‌گردم. شمع دارد آب می‌شود. پیش از آنکه شمع خاموش شود، از توی کشوی میز یک شمع تازه برمی‌دارم و با شعله شمع روشن می‌کنم. لبه تخت می‌نشینم و سرم را توی چنگ می‌گیرم. افکار غم‌انگیزی بسرم هجوم می‌آورد. همه چیز از دست رفت. نمی‌دانم چه خاکی بسرم کنم.

زیر لب با خودم می‌گویم: «من هم از دست رفته‌ام. پیر و فرتوت شده‌ام.»

تنم از بی‌خوابی کش و قوس می‌رود. روی تخت دراز می‌کشم. دست‌ها را روی سینه چلیپا می‌کنم و چشمانم را می‌بندم.

 

 

 

چشم باز می‌کنم. هوای اتاق گرم است. بوی دود توی اتاق پیچیده. از روی تخت برمی‌خیزم. لبه تخت می‌نشینم. شمع آب شده، خوشبختانه، از خوشه‌ها نوری فسفری ساطع می‌شود. یک شمع تازه روشن می‌کنم. با شمعدان از اتاق بیرون می‌زنم. بوی هیمه سوخته می‌آید. لابد یک چشم توی آپارتمانش بخاری دیواری را راه انداخته است. پله‌ها را یکی دو تا می‌کنم. خودم را به طبقه همکف می‌رسانم. هیچکس در طبقه همکف نیست. کف هال، جلو دفتر کار مادام لوپز هیمه آتش ساخته‌اند. شعله خُرد است. جانی ندارد. فرو می‌میرد. لابد اینکه اینجا آتش‌بازی راه انداخته، یک چشم نیست، شخص سومی است که من گاه‌گاهی صدای پایش را از توی راهرو می‌شنوم؛ بیگانه‌ای که همه جا حضور دارد و هیچوقت خودش را به من نشان نمی‌دهد. هوا گرم است. خیس عرق شده‌ام. از خودم می‌پرسم چرا یک چشم یا شخص سوم با وجود گرمای طاقت‌فرسا هیمه آتش راه انداخته، چرا دست به اینکار زده، ناگهان از شوق فریادی می‌زنم. با خودم می‌گویم نباید فرصت را از دست داد. یک ترکه از وسط هیمه بیرون می‌کشم و با تمام قوا فوت می‌کنم. دود بچشمم می‌رود. چشم و چالم می‌سوزد. توی این هیر و ویری یک چشم پیدایش می‌شود. بدیدنش دست و پایم را گم می‌کنم. راستش هر بار که چشمم به او می‌افتد همین حالت به من دست می‌دهد. بعد بخودم می‌آیم. بزبان بی‌زبانی از او می‌پرسم که احساس گرما نمی‌‌کند.

می‌گوید: « ـ حالت چشمش خاطرات جوانی را در من زنده می‌کند. ـ بخاطر گرما نیست که هیمه آتش زده‌ام.»

می‌گویم: «می‌فهمم» از تیره‌های پشتم دانه‌های عرق شره می‌کند.

می‌گوید: «اگر بشود درب ساختمان را آتش زد. شاید بتوانیم راه خروجی پیدا کنیم.»

اضافه می‌کند: «من به تنهایی قادر به این کار نیستم.»

من به شخص سوم فکر می‌کنم. او چی، او چه کار خواهد کرد.

می‌گوید: «شاید بتوانیم با کمک همدیگر از این مخمصه نجات پیدا کنیم.»

می‌گویم: «حق با شماست.»

بعد برایش از شخص سومی حرف می‌زنم که من گاهی وقت‌ها صدای پایش را در راهرو‌ها می‌شنوم.

سکوت می‌کند. سرش را پائین می‌اندازد. چشمش زیر انبوه موها دیده نمی‌شود. چیزی که برایم عجیب است، صدایش برایم آشنا و در عین حال بیگانه است؛ صدای کسی است که حنجره‌اش سوخته و واژه‌ها بیخ گلویش قرقره می‌شود. اما از صدایش که بگذریم، عطوفتی در حالات و رفتارش است که پاره‌ای از لحظات مرا بفکر می‌اندازد.

می‌گویم: «بس که با جسم علیل، از پله‌ها بالا و پائین رفته‌ام، قلب درد گرفته‌ام. نفسم هم تنگی می‌کند.»

دلم می‌خواهد به یک چشم بگویم که لحظه‌هایی، او مرا بیاد ژولیا می‌اندازد. دلم می خواهد برایش از ژولیا بگویم؛ از ژولیا که بخاطره تبدیل شده است.

اما می‌گویم: «من نمی‌دانم شما چه فکری در باره من می‌کنید، اما شما باید به من اعتماد کنید. تنها در اینصورت است که می‌توانیم…»

می‌خواهم بگویم از تنهایی دربیائیم، اما زبانم را گاز می‌گیرم و خاموش می‌شوم. ظاهراً حرف آخرم رویش اثر کرده. در سکوت ژرفی که بوجود می‌آید، یک چشم برای اولین بار یک قدم بطرف من برمی‌دارد. بدقت نگاهم می‌کند. پلک می‌زند. چشمش پْر می‌شود. این بار من یک قدم بسویش گام برمی‌دارم. شمعدان را بالا می‌گیرم. یک چشم را می‌بینم با صورتی که آثار سوختگی در آن دیده می‌شود، زیر گلویش هم سوخته است، جامه‌اش پوشیده از غبار است. پاهایش برهنه است و پر از لکه‌های سوخته. دست‌هایش زیر آستین بلند جامه‌اش پنهان است. نمی‌دانم توی چشم‌هایم ـ عینک به چشم زده‌ام ـ چه دیده است که با وحشت ناله می‌کند. همچون آهویی رمیده جست می‌زند و از پیش رویم می‌گریزد. سر جایم خشکم زده. زانوانم سست می‌شود. روی پایم چمباتمه می‌زنم و به آتشی که وسط هیمه‌ها کورسو می‌زند، نگاه می‌کنم. دقایقی بی‌حرکت کف زمین می‌نشینم و در حیرت فرو می‌روم. اما چون برای خودم پاسخی پیدا نمی‌کنم، تکانی بخودم می‌دهم، شمعدان را از زمین برمیدارم و برمی‌خیزم. بنا به عادت نگاهی به جعبه پستی نامه‌ها می‌اندازم. در راه‌پله چشمم به مارمولک می‌افتد، دور و بر موش‌ها ورجه ورجه می‌کند. لابد مارمولک هم از تنهایی جانش به لب رسیده، دنبال یک همزبان می‌گردد. بالاخره با هر زحمتی که هست خودم را به اتاقم می‌رسانم. از تشنگی دارم هلاک می‌شوم. در یخچال را باز می‌کنم. توی بطری یک چکه آب نیست. چند برگ می‌چینم و زیر دندان می‌جوم. آبدار است. باز هم. ای کاش یک بطری آب ذخیره کرده بودم. تساهل کرده‌ام. تقصیر خودم است. لبه تخت می‌نشینم و به یک چشم فکر می‌کنم. دوباره آن صحنه پیش نظرم زنده می‌شود. سرم را توی چنگ می‌گیرم و زیر لب می‌گویم: «ژولیا، ژولیا.» کمبودش را احساس می‌کنم. برای اولین بار بعد از حادثه به هق هق می‌افتم. قلبم درد می‌گیرد. آرزو می‌کنم که قلبم از تپیدن باز ایستد و هر چه زودتر به ژولیا به‌پیوندم. گرچه به عالم بالا اعتقادی ندارم. اما خودم هم نمی‌دانم که چرا فکر می‌کنم که ژولیا هست، وجود دارد. در کنارم است. اگر قلبم از تپش باز بایستد، روح من با روح ژولیا درخواهد آمیخت. به روح گمشده ژولیا فکر می‌کنم. باید بخواب بروم. خواب مرا از جهانی که در آن رنج می‌کشم، جدا می‌کند. در خواب تغییرات جوی را حس نمی‌کنم. گرسنگی، تشنگی آزارم نمی‌دهد، در خواب کابوس‌های روزانه از یاد می‌رود. گرسنگی، تشنگی، تاریکی. ای کاش توی اتاقم یک مشعل داشتم. روشنایی نمی‌میرد. آتش همیشه در معابد اجدادم روشن بود. آتش فروزان. آتش فروزنده، آتش، ای منزلگاه روشن:

«ژولیا قسم به روشنایی به جست و جوی تو ساختمان مخروبه را وجب به وجب خواهم گشت.»

برمی‌خیزم. خوشه‌ای می‌چینم و در مشت می‌چلانم. نوری فسفری از خوشه‌ها ساطع می‌شود. انگار گیاه ویواس در گرمای طاقت فرسا پیش از هر وقت دیگر شکوفه کرده است. خوشه‌ها باندازه خوشه‌های اقاقیاست. این بار خوشه‌ را برنمی‌چینم. در مشت می‌چلانم. خوشه به خوشه، اتاق از نور فسفری خوشه‌ها روشن می‌شود. دلم روشن می‌شود. به قاه قاه می‌خندم. به سکسکه می‌افتم. گریه امانم نمی‌دهد. می‌خندم و می‌گریم، می‌گریم و می‌خندم. من آدم مضحکی هستم. یک دلقک؛ دلقکی که هر آدمی بدیدنش به خنده می‌افتد. حالا دیگر می‌توانم زوایای اتاق را بوضوح ببینم. زیر سقف عنکبوتی تار تنیده. از خودم می‌پرسم یک چشم و شخص سوم دو موجود جداگانه هستند؟ یک چشم در روشنایی نیمه جان آشکار می‌شود. شخص سوم همیشه در تاریکی است. در همین عوالم هستم که از بیرون اتاق صدایی می‌شنوم. شمعدان را بدست می‌گیرم و خودم را به راهرو می‌رسانم. گرمای کشنده. احساس می‌کنم نفسم دارد بند می‌آید. کف راهرو لغزنده است. شمعدان را پائین می‌آورم و نگاه می‌‌کنم. کف راهرو خزه بسته. پای دیوار هم. بدون روشنایی و هوا. بله، در راهرو هوای کافی وجود ندارد. توی راهرو بوی بخصوصی منتشر است؛ مثل بوی گل‌های گندیده در ظرف آبی که هفته‌ها آبش را عوض نکرده باشی. یا درست مثل اینکه در ماه اوت کنار برکه راکد ایستاده باشی. شاید هم بوی لاشه سقط شده حیوانی باشد. دست روی دیوار می‌کشم. بی‌درنگ دستم را عقب می‌کشم. در پرتو شمع نگاه می‌کنم. حلزونی است که از لاکش بیرون آمده. صدای جیز جیز موش‌ها نظرم را جلب می‌کند. کنار دیوار بهم چسبیده‌اند و پوزه همدیگر را لیس می‌کشند. شاید بهار در راه است، موش‌ها نرد عشق می‌بازند. از دور، از جای نامعلومی صدای نی می‌شنوم. بی‌اختیار به سوی صدای نی کشیده می‌شوم. از پله‌های لیز و لغزنده پوشیده از خزه پائین می‌روم. صدای نی می‌آید، کدام طبقه. دری را که به راهرو باز می‌شود، باز می‌کنم. صدای نی دور و گم است. از پله‌ها پائین می‌روم. طبقه دیگر دری را که به راهرو باز می شود، باز می‌کنم. صدا از پائین می‌آید. بالاخره خودم را به طبقه سوم می‌رسانم. دری را که به راهرو باز می‌شود، باز می‌کنم. صدای نی خفیف شنیده می‌شود. درهای آپارتمان‌ها چارتاق باز است. جنبنده‌ای دیده نمی‌شود. پا توی آپارتمان می‌گذارم. آپارتمانی در خاموشی مرگباری فرو رفته است. ناگهان کسی جلو رویم سبز می‌شود. یک چشم است.

می‌گویم: «صدای نی را می‌شنوید. گمان می‌کنم همان شخص سوم باشد. شما چی فکر می‌کنید.»

یک چشم پلک می‌زند. بزبان درمی‌آید: «من هم گاهی اوقات صدای نی را می‌شنوم.»

مکثی می‌کند و اینطور ادامه می‌دهد: «گاهی وقت‌ها هم کسی ویولون می‌زند.»

ویولون، من تا بحال نشنیده‌ام. وقتی این را به یک چشم می‌گویم، آهی می‌کشد و می‌گوید: «شاید شما خواب بودید.»

«خواب، بله من گاهی اوقات می‌خوابم، چطور بگویم، خواب‌هایم طولانی است. عجیب اینست که هیچ وقت خواب کسی را نمی‌بینم.»

جواب نمی‌دهد.

چشمم به جامه‌اش می‌افتد. جامه‌اش نخ‌نما شده است.

وقتی حرف می‌زند، صدایش می‌لرزد. من هم سر و وضعم بهتر از او نیست. قوز درآورده‌ام. کمرم تا شده. صدایم وقتی که حرف می‌زنم، انگار که از ته چاه در‌می‌آید. دلم می‌خواهد این را به یک چشم بگویم. اما نمی‌دانم به چه زبانی باید گفت.

می‌گویم: «زمان می‌گذرد. ما گذشت زمان را حس نمی‌کنیم.»

می‌گویم: «انگار آخر زمان است. همه چیز در حال زوال و نابودی است.»

می‌گویم: «بلای آسمانی نیست، هر چه است از همین کره خاکی است.»

می‌گوید: «همه چیز به حالت تعلیق افتاده است.»

وقتی یک چشم حرف می‌زند، من به یاد ژولیا می‌افتم، می‌خواهم بگویم: «همه چیز نیست و نابوده شده،. دیگر چیزی برای آدمی باقی نمانده.»

اما سکوت می‌کنم.

انگشتان دستش را روی گونه‌هایش می‌کشد. دستش از زیر آستینش بیرون می‌زند، دستش تا ساعد سوخته است: «چه بر سر ما آمده» در همین حین صدای ویولون بگوش میرسد. صدای ویولون از دیوارها می‌گذرد، سقف را می‌شکافد و به گوش ما می‌رسد.

می‌گویم: «می‌شنوید؟»

یک چشم انگار سراپا گوش شده است. چشمش را می‌بندد. دارد به چی فکر می‌کند. صدای ویولون او را به یاد چی انداخته است. اشک به پهنای صورتش می‌ریزد و لای چین‌های ریز گیر می‌کند. من به ژولیا فکر می‌کنم. یک چشم به چه کسی فکر می‌کند و آن شخص سوم، که همیشه نامرئی است. چه کسی آرشه را رو سیم‌ها می‌کشد. یک چشم در چشم بهم زدنی از پیش نظرم محو می‌شود، در فاصله دم و بازدم. من هستم و گرمای کشنده و شمعی که توی شمعدان پت پت می‌کند. صدای ویولون اوج گرفته است. به اتاقم برمی‌گردم. روی صندلی می‌نشینم. دو دست را روی میز می‌گذارم و چشمانم را می‌بندم.

 

 

 

چشم که باز می‌کنم می‌بینم پشت میز خوابیده‌ام. با پیشانی تبدار از خواب پا می‌شوم. نخوابیده‌ام. یک چرت کوتاه زده‌ام. شمع آب شده. از خوشه‌ها نوری فسرفی می‌تراود. در روشنای نیمه جان به دست‌هایم می‌نگرم. لکه‌های قهوه‌ای پشت دست‌هایم را پوشانده. توی کشوی میز یک سنگ شیشه‌ای است. وقتی خودم را توی سنگ شیشه‌ای نگاه می‌کنم، دهانم از تعجب باز می‌ماند. زیر ابروان پرپشت دو چشم ورقلمبیده. دماغ تیر کشیده، پیشانی پْرچین، موهای سفید، ریش انبوه. یکه می‌خورم. از چشم‌ها که بگذریم، بی‌شباهت به تابلوی مرد دانا نیستم. البته نمی‌توانم بوضوح ببینم. سنگ را پشت و رو می‌کنم. صورتم بزرگ‌تر می‌شود. چشم‌ها مورب است. نمی‌دانم این صورتی که در سنگ شیشه‌ای می‌بینم، خودم هستم یا نه. سنگ شیشه‌ای طوری ساخته و پرداخته شده است که صورتک‌ها را یکسان و مشابه هم منعکس می‌کند. به یاد ژولیا می‌افتم. بغض می‌کنم. دلم می‌خواهد یکبار، فقط یکبار دیگر ژولیا را به چشم ببینم، آرزویی محال که در دل نهفته است. می‌دانم که نباید خودم را گول بزنم. هرگز ژولیا را نخواهم دید.

با خودم می‌گویم: «بهتر است دیگر فکرش را نکنم.»

بغضم می‌ترکد. به خشم مشت روی میز می‌کوبم. با کف دست اشک‌ها را پاک می‌کنم. ای کاش من هم با ساکنان این ساختمان نیست و نابود شده بودم. هوای اتاق ملایم است. نه تشنه‌ام و نه گرسنه‌ام. با آتش‌زنه یک شمع تازه روشن می‌کنم. از بیرون صدای آدمیزاد بگوش می‌رسد. کسی دارد می‌خواند، با صدای ملایمی یک ترانه قدیمی می‌خواند. دلم نمی‌خواهد شمعدان را بردارم و بدنبال صدا بروم. می‌خواهم استراحت کنم. باید قدری بخوابم. خواب به من آرامش می‌دهد، مرا از دنیای برزخی که محکوم به سر کردن در آن هستم، جدا می‌کند. بعله، باید بخوابم. از روی صندلی پا می‌شوم و می‌روم روی تخت دراز می‌کشم. روانداز را بروی خودم می‌کشم. پیش از آنکه پلک‌ها را روی هم بگذارم، چهره ژولیا، آخرین باری که او را دیده‌ام، پیش نظرم مجسم می‌شود.

زیر لب می‌گویم:«من فنا شده‌ام ژولیا.»

 

 

 

چشم باز می‌کنم. اتاق تاریک است. شمع آب شده، نور فسرفی خوشه‌ها فرو مرده است. از روی تخت برمی‌خیزم. دولا دولا بسوی میز تحریرم می‌روم. از توی کشوی میز یک شمع تازه بیرون می‌کشم. اما آتش‌زنه پیدا نمی‌کنم. کمرم راست نمی‌شود. قوز درآورده‌ام. ریشم بلند شده و تا سینه‌ام می‌رسد. کورمال به زاویه اتاق می‌روم. زیر میز عسلی دو سنگ آتش‌زنه پیدا می‌کنم. سنگ‌ها را بهم می‌سایم. جرقه می‌زند.شمع را روشن می‌کنم. خوشه‌ها رنگ انگور یاقوتی است. اما نوری از آن ساطع نمی‌شود. تابلوی مرد دانا رنگ باخته است. حس می‌کنم که روی فرش مخمل راه می‌روم. نگاهی به زیر پاهایم می‌اندازم، کف اتاق پوشیده از خزه است. روی دیوارها هم خزه بسته. جای شکرش باقی است که حشرات موذی به اتاقم یورش نیاورده‌اند وگرنه به جان گیاه ویواس می‌افتادند و یک شبه بار و برگش را می‌خوردند. فکری بنظرم می‌رسد:

«بهتر است با حشره‌کش از تولید احتمالی حشرات موذی جلوگیری کنم.»

حشره‌کش زیر تخت است. امتحان می‌کنم. از کار نیافتاده. دست بکار می‌شوم. همه سوراخ سنبه‌ها را «امشی» می‌زنم. سرم به دوران می‌افتد.

پیش خودم می‌گویم: «این بو آدم را مسموم می‌کند. بهتر است از اتاق خارج شوم.»

شمعدان را بدست می‌گیرم و پا توی راهرو می‌گذارم. راهرو پوشیده از خزه و حشرات موذی است. پیچک رونده دیوارها را پوشانده. مارمولک‌ها ورجه ورجه می‌کنند. سوسک و مورچه بالدار و کرم شبتاب همه جا دیده می‌شود. توی هوا انگار ماده‌ای شیمیایی منتشر کرده‌اند. ماده شیمیایی نفس‌بر است. بویی که توی راهرو پخش شده، کشنده و آزاردهنده است. چیزی که عجیب است، حشرات در حال جفت‌گیری و زاد و ولد هستند. مورچه‌‌های بال‌دار در حال پریدن هستند. موسم بهار است. زمان جفت‌گیری است. به باران فکر می‌کنم. باید آب باران ذخیره کنم. بدون آب آشامیدنی زنده نخواهم ماند. چشمم به دری است که به راه‌پله‌ باز می‌شود. منتظر هستم. دلم می‌خواهد یک چشم را ببینم. دلم می‌خواهد صدای پای شخص سوم را بشنوم. حشرات ریزی به دیواره خزه بسته چسبیده‌اند و با ولع در حال خوردن خزه‌ها هستند. نمی‌توانم شمعدان بدست توی راهرو بایستم. ساق پایم سست شده است. سرم بدوران افتاده است. به گمانم از گرسنگی است. معده‌ام خالی است. دلم می‌خواهد چند دقیقه‌ای صبر کنم. شاید یک چشم پیدایش بشود. دیگر قوه و توان سابق را ندارم. پیر و فرسوده شده‌ام. به اتاقم برمی‌گردم. بوی امشی کم شده و تا حدی قابل تحمل است. شمعدان را روی میز می‌گذارم.

چند برگ از گیاه ویواس می‌چینم و شروع می‌کنم به جویدن. طعم برگ لیموترش می‌دهد. با خوردن برگ‌ها توش و توان تازه پیدا می‌کنم.

با خودم می گویم: «من آدم جان سختی هستم. با بلایی که سرم آمده، هنوز سرپا هستم.»

نه دارم بی‌ربط می‌گویم. من از پا در‌آمده‌ام. من در زمان از پا در‌آمده‌ام. زمان مرا از پا انداخته است. من هیچ درکی از زمان ندارم. زمان همچون پیچکی بدور پیکرم پیچیده و تنم را مچاله کرده است. زمان مجالی برای دم و بازدم باقی نگذاشته است. زمان چون رود می‌گذرد. بر بستر حادثه می‌گذرد؛ حادثه‌ای که ساکنان این ساختمان را نیست و نابود کرده است. ژولیا را از من گرفته است. حالا خاطره‌اش باقی مانده است. من با خاطره ژولیا زندگی می‌کنم. در هر دم و بازدم چهره ژولیا را آنطور که بار آخر دیده‌ام، بیاد می‌آورم. نه با هر دم و بازدم ژولیا پیش نظرم مجسم می‌شود. ژولیا در مونمارتر، ژولیا در کنار رود سن، ژولیا در آتلیه‌های کوچه سن، ژولیا در باغ «لوگزامبورگ»، ژولیا در کافه «یک گوشه دنج» در میدان «سن میشل»، ژولیا در تآتر سارا برنارد در میدان «شاتله» ژولیا در کافه «مونپارناس» در بلوار مونپارناس. ژولیا نزد مادام دوسونیه. ژولیا نزد لیدیا، ژولیا در آتلیه والری، ژولیا در سالن لئا و سیلوی. ژولیا در آپارتمانش، ژولیا در اتاق من، ژولیا در اتاق من کنار پنجره، ژولیا و یک شاخه گل رز قرمز که من دیروز، نه چند روز پیش در میدان شاتله، در کافه سارا برنارد به او هدیه داده بودم.

با یادآوری خاطره‌ها قلبم فشرده می‌شود.

می‌اندیشم: «زمان چه زود گذشت.»

عده‌ای می‌آیند. با عجله می‌روند. زود می‌روند. عده‌ای بتدریج از صفحه گیتی محو می‌شوند. عده‌ای دیگر می‌آیند و جای عده قبلی را می‌گیرند. عقربه زمان بی‌وقفه می‌چرخد. روز بسر می‌رسد. شب فرا می‌رسد. خورشید طلوع می‌کند. خورشید غروب می‌کند. آدم فراموش می‌کند. آدم به همه چیز زود عادت می‌کند و زندگی از سر گرفته می‌شود. عمر می‌گذرد. لحظات که اصلاً بحساب نمی‌آیند.

بخودم می‌آیم. می‌بینم کنار پنجره ایستاده‌ام و تخیل می‌کنم.

می‌اندیشم: «هرگونه تلاشی بیهوده است.»

من در این جا در این ساختمان مخروبه محکوم به مرگ تدریجی هستم. خواب‌هایم این را برایم تعبیر کرده‌اند. خواب‌های موسمی من. تصور من اینست که هر بار که به خواب عدم فرو می‌روم، زمان جسمم را فرو می‌شکند بی‌آنکه بتوانم درکی از زمان داشته باشم؛ بی‌آنکه زمان را زندگی کرده باشم. در همین حال و هوا هستم که صدایی مثل خش خش دامنی توجهم را بخود جلب می‌کند. با تردید به در اتاق نزدیک می‌شوم. از سوراخ زیر در یاداشتی تو داده‌اند. در پرتو شمع نگاهی به یادداشت می‌اندازم. یادداشت خوانا نیست. لابد با نوک مداد نوشته است: «همه چیز برایم روشن شده است، می‌دانم تو کی هستی. اما این را بدان که من وضع ترا درک می‌کنم.»

یادداشت بدون امضاء است. می‌شناسم. من صاحب این خط را می‌شناسم. سرانگشتانم را روی خطوط محو ‌می‌کشم. چشمانم پْر می‌شود. خطوط ریز را به لب‌ها نزدیک می‌کنم. روی صندلی وا می‌روم. یادداشت توی دستم است و من به نقطه نامعلومی خیره گشته‌ام. بغضم می‌ترکد و به تلخی می‌گریم:

«یادداشت از آن کیست. یک چشم یا شخص سوم.»

زیر لب آه می‌کشم: «ژولیا، ژولیای من.»

بسرفه می‌افتم. در واقع، بعد از آنکه از خواب بیدار شده‌ام، در هر دم و بازدم احساس ضعف و خستگی به من دست می‌دهد. تنم خیس آب و عرق می‌شود. بطرز غم‌انگیزی پیر و کم بنیه شده‌ام. حتی نمی‌توانم دو قدم بردارم. خوب می‌دانم اگر اینطور پیش بروم بزودی زمین‌گیر خواهم شد و دیگر کارم ساخته است. آن وقت چه کسی از من مراقبت خواهد کرد. یک چشم. یکدم شادی زودگذری به من دست می‌دهد:

«اما نه، من به کسی احتیاج ندارم. من خودم می‌دانم چگونه حوایجم را برطرف کنم.»

احساس عطش به من دست می‌دهد. ای کاش ببارد و من یک بطری آب ذخیره کنم.

می‌اندیشم: «آدم وقتی از پا درمی‌‌افتد، همه درد و مرض‌ها سراغ آدم می‌آید. بدرک. هر چه می‌خواهد پیش بیاید. من که آب از سرم گذشته، چه یک وجب، چه صد وجب.»

حس می‌کنم که لثه‌های دهانم ورم کرده. شاید هم چرک کرده. از توی کشوی میز دستمالی بیرون می‌کشم جلوی دهانم می‌گیرم. متعاقباً سرفه‌ام می‌گیرد. سرفه امانم را می‌برد. یک قطره خون از سینه‌ام بیرون می‌چکد. سر می‌چرخانم که نگاهی به در اتاق بیاندازم. انگار گردنم رگ به رگ شده. دفعتاً دردی مافوق طاقت انسانی عضلات بالاتنه‌ام را می‌پیچاند. قلبم درد می‌گیرد. خوشبختانه با دم و بازدمی، عضلات شل شده و نفسم که بند آمده بود، رها می‌شود. مشتم را روی میز می‌گذارم. پیشانی‌ را روی مشتم می‌گذارم. چشمانم را می‌بندم. روی میز، شمع پت پت می‌کند. حالا که درد عضلاتم خفیف شده می‌توانم افکارم را روی یادداشت متمرکز کنم. پیش از آنکه شعله فرو بمیرد. با آتش آن یک شمع تازه روشن می‌کنم.

از خودم می‌پرسم: «یک چشم و شخص سوم یک نفر هستند؟»

به ترانه فکر می‌کنم؛ به صدای نی و ویولون. چه کسی ترانه می‌خواند. چه کسی در نی می‌دمد. چه کسی آرشه را روی سیم‌ها می‌کشد. در همین حال و هوا هستم که صدای فریادی از بیرون شنیده می‌شود. شمعدان را برمی‌دارم. دولا دولا خودم را به راهرو می‌رسانم. صدا از طبقه پائین می‌آید. بی‌اعتنا به حشرات موذی و حیوانات خزنده پا بر خزه‌ها می‌گذارم. پله‌ها را یکی دو تا می‌کنم. خودم را به طبقه ششم می‌رسانم. یک نفر توی راهرو می‌دود، لابد شخص سوم است. توی سیاهی ایستاده است. با زبان بی‌زبانی از او می‌خواهم بمن بگوید که پائین چه خبر است. شخص سوم می‌دود. من بدنبالش، از راهرویی به راهروی دیگر. طبقه همکف. بدنبال صدا هستم. صدا از زیرزمین شنیده می‌شود. سایه‌ای از کنار من می‌گریزد. دری را که به زیرزمین می‌رسد با پا کنار می‌زنم. ظاهراً در دو لنگه است. اما یک لنگه پوسیده است. از چند پله پائین می‌روم. شمعدان را بالا می‌گیرم. آه چه می‌بینم. جسمی از سقف آویزان است. معطل نمی‌کنم، شمعدان را کف زمین می‌گذارم . بازوانم را بدور پاهایش حلقه می‌کنم. سنگینی‌اش را بروی شانه‌ام هموار می‌کنم. دست دراز می‌کنم و حلقه طناب را از دور گردنش باز می‌کنم. چارپایه زیر پایش است. با احتیاط او را زمین می‌گذارم. مچ دستش را می‌گیرم. گوشم را روی سینه‌اش می‌گذارم. قلبش هنوز می‌زند. موهایش صورتش را پوشانده. موها را کنار می‌زنم. یک چشم است. چشمم به گوشواره فیروزه‌نشان می‌افتد. چهارشنبه ماه پیش روز تولدش بود. من این گوشواره را به او هدیه کرده بودم. سرم را بالا می‌گیرم، فغان برمی‌آورم. چانه‌اش را به دو دست می‌گیرم. نفسم را از هوای مانده پر می‌کنم و توی دهانش می‌دمم. دو بار، سه بار. سینه‌اش بالا می‌جهد. معطل نمی‌کنم. پا می‌شوم. شمعدان را برمی‌دارم می‌برم کنار درگاه می‌‌گذارم. لنگه دری را که پوسیده است، از جا درمی آورم. دست‌ها را زیر کمر و پاهایش می‌سرانم. به یک ضرب بلندش می‌کنم. از پله‌ها بالا می‌روم. خودم هم نمی‌دانم که با چه قوه و توانی توانسته‌ام او را بروی دست بلند کنم و جلوی دفتر مادام برتا لوپز زمین بگذارم. به یک جست شمعدان را برمی‌دارم کنارش زمین می‌گذارم. خرخر می‌کند. دم و بازدم. تنفس مصنوعی. آب، اگر یک چکه آب داشتم، وقت را نباید از دست داد. باید کاری کرد. باید. کف زمین زانو می‌زنم. دو دستش را می‌گیرم. بالاتنه‌اش را بلند می‌کنم. درآغوشش می‌گیرم. گل و گردنش را می‌بوسم. چشمش را به نیمه باز می‌کند. دوباره از هوش می‌رود. دقایقی می‌گذرد. شمع پت پت می‌کند. من همچنان کنار جسمش زانو زده‌ام. نمی دانم چه خاکی بسرم کنم. پا می‌شوم. دری را که به راهرو باز می‌شود، باز می‌کنم. تکه چوبی زیر در می‌گذارم. شمعدان را برمی‌دارم کنار درگاه می‌گذارم. ده‌ها کرم شبتاب در راه‌پله میان خزه‌ها می‌لولند. صعود از راه‌پله آسان نیست. اما چه باک. جسم نیمه جان او روی دستم مانده است. گرچه راه‌پله را مثل کف دستم می‌شناسم. می‌توانم با چشم بسته از پله‌ها بالا بروم. یک چیزی توی سرم است، صعود از پله‌ها، رسیدن به طبقه هفتم، گذاشتن این جسم نیمه جان بروی تخت. خودم هم نمی‌دانم چگونه توانسته‌ام این کار را انجام دهم. طبقه هفتم. جسم نیمه‌جان او را روی تخت می‌گذارم. نفسم بند آمده، عرق از هفت چاک تنم می‌ریزد. به روشنایی نیاز دارم. دست بکار می‌شوم. با سنگ‌های آتش‌زنه یک شمع روشن می‌کنم. شمع را توی جاقلمی جا می‌دهم. چند برگ از گیاه ویواس می‌چینم. برگ‌ها را توی ظرفی چدنی که به هاون می‌ماند، می‌ریزم و با ته آچار پیچ‌گوشتی در هاون می‌کوبم. دو سه قطره شیره‌ی گیاه ویواس، باز هم برگ می‌چینم در هاون می‌کوبم. دست آخر باندازه دو بند انگشت شیره‌ی گیاه ویواس بدست می‌آورم. آنرا در استکان می‌ریزم. سرش را زیر بالش می‌گذارم. با قاشق مرباخوری چند قطره از شیره گیاه ویواس را از لای دندان‌های کلید شده‌اش توی حلقش می‌ریزم. لحظاتی بعد چشم باز می‌کند. دست روی پیشانی‌اش می‌کشم، تب‌دار است.

می‌گویم: «نگران نباش، من در کنارت هستم.»

شیره گیاه ویواس معجزه می‌کند. دست بکار می‌شوم. باندازه یک قاشق مرباخوری شیره می‌گیرم توی حلقش می‌ریزم. به خواب می‌رود. کنارش روی تخت می‌نشینم. دستش توی دستم است. پشت دستش را نوازش می‌کنم. حالا دیگر حتم دارم که به جز یک چشم شخص سومی هم است. همو بود که به دیدن جسد حلق‌آویزش، بالا آمد و مرا باخبر کرد. چیزی که برایم عجیب است شخص سوم چگونه توانسته است به این سرعت خودش را به طبقه هفتم برساند و مرا خبر کند. شاید هم شخص سوم در زیرزمین بیتوته می‌کند. یک چشم وقتی داشته دست به این کار می‌زده از حضور او در زیرزمین باخبر نبوده. از خودم می‌پرسم، یک چشم و شخص سوم از وجود همدیگر باخبر بودند؟ وقتی که یک چشم دست به این کار می‌زند لابد شخص سوم پیش خودش فکر می‌کند که کار از کار گذشته است. شاید هم وقتی یک چشم داشته حلقه طناب را به دور گردنش می‌انداخته، او را دیده است. از پله‌ها صعود کرده آمده که مرا خبر کند. سر درنمی‌آورم. از خودم می‌پرسم از چه رو شخص سوم در سایه زندگی می‌کند. هیچوقت خودش را نشان نمی‌دهد. شخص سوم هست، نیست. حضور مادی دارد، یا نه روحی است گمشده در راهروهای تودرتو. در همین حال و هوا هستم که صدای پای شخص سوم را از بیرون اتاق می‌شنوم. قلمدان را بدست گرفته و در روشنای شمع از اتاق بیرون می‌آیم. حالا صدای پایش را به وضوح می‌شنوم.

می‌گویم: «زنده است. ژولیا زنده است.»

یکدم صدای پایش قطع می‌شود.

می‌گویم: «هر چه بود بخیر گذشت.»

صدای تنفسش را می‌شنوم.

می‌گویم: «من اینجا زندگی می‌‌کنم. هر وقت دلت خواست می‌توانی پیش ما بیایی. ما از دیدنت خوشحال خواهیم شد.»

صدای پاهایش را می‌شنوم که دور می‌شود. به اتاق برمی‌گردم. قلمدان را روی میز می‌گذارم. می‌روم کنارش لبه تخت می‌نشینم. صدای تنفسش دلگرمم می‌کند. زیر گلویش کبود شده و اثر طناب دار بر پوستش دیده می‌شود. چند ساعت می‌گذرد؟ نمی‌دانم، خودم را می‌بینم که کنار تخت، کف اتاق نشسته‌ام و سرم را لبه تخت گذاشته‌ام. به شنیدن صدای پیانو چشم باز می‌کنم. صدای پیانو، از طبقات بالا می‌آید. در راهرو‌ها می‌پیچد. صدای پیانو را خوب می‌شناسم. من و ژولیا بارها آنرا شنیده‌ایم. «سونات مهتاب» بتهون. برمی‌گردم به ژولیا نگاه می‌کنم. ژولیا چشمش را باز کرده و به صدای پیانو گوش می‌کند.

برویش خم می‌شوم. و می‌گویم: «می‌شنوی، صدای پیانوی موسیو ادوارد پواتیه است.»

ژولیا لبخند می‌زند. زیر لب می‌گوید: «می‌دانستم.»

 

[۱] ـ فرانسوی‌ها به آن کاز ـ case ـ جعبه ـ می‌گویند، « dans une case » داخل یک جعبه. و آن مجموعه‌ای است خانه خانه، هر خانه‌ای به عمق چهل سانتی‌متر. کازها را در دل دیوار تعبیه می‌کنند. خاکستر جسد را توی کاز می‌گذارند. روی کاز تاریخ تولد و وفات می‌نویسند. روی بعضی از کازها عکس متوفی دیده می‌شود. هر کازی یک شماره دارد، شماره را در قسمت پائین کاز حک می‌کنند.

[۲] ـ «کراسان Croissant هلال، ماه نو، نان کوچکی است هلالی شکل که با کره یا بدون کره پخت می کنند و معمولاً بعنوان صبحانه با قهوه یا شیر قهوه یا شیر شکلات می‌خورند.

[۳] ـ « Plantes vivaces » نباتاتی که چند سال دوام می‌آورند. گیاهانی که در عین طراوت و تر و تازگی چند بار میوه دهند. Vivace: پردوام، طویل‌العمر.

[۴] ـ Collection، مجموعه، کلکسیون.

[۵] ـ Pain au chocolat، نان و شکلات.

[۶] ـ Georges Brassens یکی از خواننده‌های مردمی فرانسه که ترانه‌هایش هنوز سینه به سینه می‌گردد. براسنس در میانه‌سالی با جهان زندگان وداع کرد. براسنس شاعر و ترانه‌سرا بود.

[۷] ـ Saint Nazaire

[۸] ـ Saint Michel Chef Chef

[۹] ـ crêpe غذایی است سبک. کرپ را معمولاً با آرد و تخم‌مرغ و کره پخت می‌کنند.

[۱۰] ـ Saint Malo

[۱۱] ـ Gare du Nord یکی از بزرگترین ایستگاه‌های راه‌آهن پاریس است. از این ایستگاه می‌توان سوار قطار سریع‌السیر شد و به تمام خاک فرانسه، همچنین به کشورهای اروپا مسافرت کرد. گار دو نورد در منطقه دهم پاریس واقع شده است.

[۱۲] ـ شهر پاریس دارای بیست دروازه‌ی ـ تاریخی ـ است. برای ورود به شهر باید از یکی از دروازه‌ها گذر کنیم.

[۱۳] ـ Normandie.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *