امید و پیمان … / شعری از / خسرو باقرپور

خسرو باقرپور

امید و پیمان … 

“پیشکش می کنم به چشمه هایِ چند هزار ساله ی تاق بُستان…”

 

ما وارثانِ جنونیم،

میراث دارانِ قبایلِ خشم و خونیم،

برگذشته ی ما امّا،

آمیزه ای نیز هست؛

از شرارتِ بیدار و هُشیواری ی مست.

ما میراث دارانِ اندوهان،

سرشته ای از داغ های حسرت و شادی های کوتاهیم

ما، (وایِ بر ما)،

هنوز در دایره ای که آن پاسدارِ مغول

با شمشیر آخته،

بر گردمان کشید،

با اضطرابی گداخته،

نشسته ایم

و سوگسرودِ مویه را با گریه ی تنبورِ عرفان می خوانیم.

 

هنوز ما،

در بوی مانده ی اندوه و خونابه،

تکثیر می شویم

و تابوتمان؛

چون سازه ای از حقارت و غرور،

از کابوس به رویا

و از رویا به کابوس؛

در تیزابِ تاریخ فرو می رود.

 

چه با شکوه حقیریم

چه خوشدلانه پلیدیم،

و چه پیروزمند اسیریم.

خطوطِ باستانی ی تَسمه ی تسلیم؛

از یورشِ قبایلِ خونریز

تا نوشدن هایِ شگرفِ امروز

با زخم های نو به نو

بر گرده مان نشسته است.

تقدیرمان اما

پایدار نیست،

پایدار نبوده است.

 

من امّا چونان پدرانِ مغلوبم،

هر شب نیایشِ سنگی ی آن کتیبه نویس را خوانده ام

و با باران و عشق و راستی،

پیوند کرده ام،

و پیمان بسته ام؛

چون جانِ آفتاب،

بر اوجِ کوه ها بمیرم.

 

و به گاهی که رودِ جاری ی جانم،

از هُرمِ پلیدی،

تنها قطره ای شود،

جهانی را بارور خواهم کرد

می دانم.

 

تصویر متن: فرشته ی امید و پیمان (فرشته ی سمت راستِ تاقِ بزرگ، تاق بستان- کرمانشاه)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *