مامورِ سِترِعورت / مسعود نقره کار

مامورِ سِترِعورت

مسعود نقره کار

 

۱

خورشید رجی از نور روی میزِکارش  زده است.

کرکرۀ پنجره را می بندد.

پشتِ میز کارش می نشیند.

با مجله ها و کتاب های پزشکی شروع می کند. آن ها را یکی یکی پیش می کشد، به دقت  ورق می زند تا هرجا پستانی، آلت تناسلی ای یا باسنی دید با ماژیک سیاه و کَت و کلفت اش  روی آن ها خط بکشد، سیاه شان کند، زن و مرد هم فرق نمی کنند.

شغل اش این است.

خطی سیاه وسط آلت تناسلی زنی که زخم های عفونی ناشی از بیماری مقاربتی روی آن، و دور و برش دیده می شود، می کشد، کمی مکث می کند و بعد با عصبانیت همه عکس را خط  خطی می کند. با خودش حرف می زند:

” اجازه بد آموزی نمیدیم  زنیکۀ جنده”

از لای کرکره بیرون را تماشا می کند.

دختری روی نیمکت حاشیۀ کوچه باغی که  دانشکده پزشکی بن بست آن است، کتاب می خواند. روسری رنگین بر سر دارد.

بر می گردد، پشت میزش می نشیند.

عکس، زخم بیماری سیفیلیس برآلت تناسلی مردی را نشان می دهد.

” حالمو بهم زدی، جاکش”
آلت تناسلی را سیاه می کند.

ورق می زند.

چشم ها به ناگهان خیره و درشت می شوند. حیرت زده  گردن و سینه  راست  می کند.

” عجب مالیه، چه تاقچه ای”

مدتی به عکس خیره می مانَد.

ماژیک را روی میز می اندازد. در اتاق اش را از تو قفل می کند. مجله را به چراغ روی میز نزدیک تر می کند  تا نور بیشتری بر آن بتابد. کرکرۀ پنجره را می بندد.  زیپ شلوارش را باز می کند، تُفی برکف دستش می اندازد  و شروع می کند.

دو سه دقیقه بیشتر طول نمی کشد. کارش که تمام می شود، لَخت و وارفته روی صندلی ولو می شود.

چند دقیقه ای طول می کشد تا حال اش عادی شود.

یا علی گویان به سختی بلند می شود، به طرف توالت می رود تا دست و آلت بشوید.

برمی گردد.

مجله را پیش می کشد. نگاهی دیگربه همان عکس می اندازد، تصویری از بیماری شقاق در زنی جوان، مقعد و باسن را خط  خطی می کند.

از بیرون موسیقی ای آرام با نوای تار و ویلون شنیده می شود.

کرکرۀ پنجره را باز می کند.

دختر، پاهایش را روی نیمکت دراز کرده، و کتاب می خواند.

 

۲

همسرجوان اش آرایش کرده و نیمه عریان در به رویش بازمی کند.

خودش را توی بغل مردش می اندازد. مرد لُپ هایش را می بوسد.

بوی قورمه سبزی خانه را پُر کرده است.

زن، شاد و شنگول سفره ای رنگین چیده است.

روبرویش می نشیند. عشوه گرانه زبان باریک اش را دور لب های غنچه ای و صورتی زنگ اش می چرخاند. ران های بلند و بلورین اش را ازهم دور می کند.

مرد می خندد.

ران هایش را بیشتر باز می کند، تا شورت بندیِ سیاه اش را مرد ببیند.

بعد از شام  به پشتی تکیه می دهند.

زن سر روی زانوی مرد می گذارد و به تماشای سریال تلویزیونی مورد علاقه شان مشغول می شوند.

پای تختخواب زن عریان می شود.

بهم می پیچند.

دو شعلۀ آتش.

مرد آرام آرام  تا روبروی شورت بندیِ سیاه رنگ سُر می خورد.

خطی سیاه  میانۀ چند زخم.

یخ می زند.

از زن دور می شود.

تاق بازبه سقف خیره می شود.

زن  کنارش می نشیند.

به پنجره، که کرکره اش نیمه بازاست چشم می دوزد.

ماه رجی از نور بر دیوار و میزآرایش زن زده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *