مثنوی  بی تابی / شعری از / کتایون آذرلی

کتایون آذرلی

مثنوی  بی تابی

 

چون صدای عشق می آید به گوش

در رگ من می دود خون و خروش

باز می گویم بخوان در گوش من

سایه ات را کن شلال دوش من

ای نگاهت ریزش باران نور

از تنم سر زد شکوفه، شعر و شور

تیره گون شد بی لَک ِ آبی من

شعر شد محصول بی تابی من

تا که در رویای من پیدا شدی

چون شکوفه در تن من وا شدی

این تنم امشب چه دل. دل می زند

پیکرم را در سَلاسِل می زند

دور از چشمان عیاران شب

آمد و برد از دلم تاب و تَعّب

از سبوی دوستی نوشاندمش

در رادی عاشقی پوشاندمش

خواندَمَش در کوچه ی دلداده گی

بَستَمَش برز پیله ی افتاده گی

عشق را افسانه گون در گوش او

آن قَدَر خواندم که بردم هوش او

گفتمش اینت کنم، آنت کنم

سینه ی خالی ز ایمانت کنم

دَرکشم جامی و بد ـ مستی کنم

لحظه ای خود فارغ از هستی کنم

خاک پای کوی مستان، مست بود

زآن سبب فارغ ز هر چه هست بود

تا بریزد جرعه ای در جام من

پیچد اندر عالم این پیغام من

هر که با دنیای عشق آگاه شد

با همه لب بستگان همراه شد

ساقی من،چشم مست دوست بود

چشم امیدم به دست دوست بود

آه. ای ساقی بیا بیداد کن

عشق را در سینه ام بنیاد کن

عقل مجنون، کوه باران خورده ام

چشم هایی از انتظار آزرده ام

ای گل ذهنم ز باغ آشفته تر

ای ز دریا راز من بنهفته تر

با جهان و اهل آن بیگانه ام

عاشق روی تو صاحب خانه ام

گر به چشمم زندگی زیباستی

چون تو زیب و زیور دنیاستی

همسفر، من حاصل بی تابی ام

چون چراغی در شب مهتابی ام

تا مرا آموختندی سوختن

آتشی در سینه ام افروختن

من زتو، تواًمان خاکسترم

شعر،خاکستر شد اندر دفترم

دفتر مشق دبستانی من

ناله ی نای نی ِ مستان من

نغمه ریز عشق شد در بسترم

سایه ـ سار ِ خاطر خاکسترم

عشق ما فصل شکوفایی نداشت

عشق نَبوُد آن که رسوایی نداشت

چشمه ای پیدا شد اندر دیده ام

جوششی زیبا شد اندر سینه ام

تا که در این چشمه خود را یافتم

سنگی اندر چشمه من انداختم

چشمه لرزید و از آن پس بی خودم

محو شدم من. محو شدم من. محو شدم.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *