مثنوی رازقی ها / کتایون آذرلی

کتایون آذرلی

مثنوی رازقی ها

 

رازقی های باغ تنهایی

از سکوت شبانه آزردند

قمریان غریب مرثیه خوان

آبروی کلاغ را بردند

قصه، کوچه ـ باغ ِ آگاهیست

صحبت ِ ناله ی شبانگاهیست

قصه ی قتل عام زنجره هاست

فتح ِ باب ِ خون ـ خواهیست

مرغ تنهای ِ باغ ِ تنهایی

دل افسرده ی مرا واکن

من ِ آدم گریز گمشده را

پشت ِ پرچین درد پیدا کن

بر حریر ِ خیال ِ پار و پَریر

شدم آواره دوش رازینه

من و این روز کاذب کشدار

عصر غبار روز آدینه

کوچه پس کوچه های باغ صبور

پر شد از قمریان مرثیه خوان

ای تو فصل تنت همیشه بهار

تو در این باغ جاودانه بمان

باد می آید و گلایه کنان

از زمین و زمانه، ریز و درشت

باد، این تاجدار کوچه نشین

در گلو بغض و آرزو درمشت

بوی  عِطر هزار ساله ی گل

به پِر و پای باد می پیچید

مست، از عطر اطلسی ها باد

شاخه ای از بهار را می چید

کوچ کردم به غربت ِ پار

من ِ مخمورتر زنرگس،از زندگی مست

چون بهار آمدم به کوچه ی سبز

بی نیاز آمدم زهر چه که هست

حال من از بلوغ سرشارم

حال من از بهار لبریزم

از تنم صد شکوفه سر زد اگر

شاخه ی خشک فصل پاییزم؟

آفتاب است و نم . نم باران

تن گل، گرم از لهیب بهار

همچون خون می دود به کوچه ی رگ

شوق بودن در آرزوی هَوار

بارش ِ شبهه ریز می ریزد

غنچه بِر بوبه ، جیب پاره کنان

بلبل مست یَلّه گر گردید

قمری از باغ غم، کناره کنان

ناگهان زاغ سوگوار آمد

نرگس ِ نیم ـ خفته روی گرفت

پچ.پچ ِ خفته باز شد فریاد

های ماًمن کنار هوی گرفت

های و هوی شد و زان پس باغ

در سکوتی دوباره پنهان شد

گفته های ناگفتنی از ترس

در زبان اشاره پنهان شد

زاغ های مُفتش بیمار

حمله بردند بر سپیداران

باد، بال پرنده را آموخت

درس خونخواری کمانداران

زندگی در سکوت جاری شد

باز من آمدم به کوچه ی کوچ

کینه در دل دوباره شکل گرفت

خشم، در من چو دستِ بسته ی بلوچ

خاطر ـ آشفته در کنار ی گور

سُهره ی دل ز درد می خواند

این صدای شکستن دل اوست

کین چنین خشک و سرد می خواند

قمری غم بیا دوباره بخوان

هیاًت سوگ ِ باغ بر پا کن

هر که بی در کجای بی کس را

تو در این تَلِ خاک پیدا کن

ذهنم ناگهان به کوچه دوید

که هان کجایید باغ را بردند

جارچی در سکوت می زد جار

رازقی های باغ پژمردند.

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *