نجف دریابندری: مردی با میراثی سنگین از ادب و فرهنگ / ناصر رحمانی‌نژاد

ناصر رحمانی‌نژاد 
نجف دریابندری وارد راهرو شد که به اتاقش برود و منوچهر و من با نومیدی به همدیگر نگاه می کردیم و منتظر بودیم. همان طور ایستاده در برابر ورودی راهرویی که به اتاق های دیگر منتهی می‌شد. آقای دریابندری آمدند با یک کتاب نو، و در حالی که کتاب را در دست داشت و بالا گرفته بود، گفت، این یک نمایشنامه است از آرتور میلر که همین امسال چاپ شده. هیچ کاراکتر زن هم ندارد، همه مرد هستند. این‌ها را که می گفت من در دلم امیدهایی مبهم دمیده می شد؛ «زن ندارد؛ همه مرد هستند.» آقای دریابندری ادامه داد که، منتها تعداد کاراکترها زیاد هستند. اگر بتوانید این تعداد کاراکتر پیدا کنید، شاید بتوانید
برگرفته از: asre-nou.net

نجف دریا بندری را از سال‌های دور با خواندن نقدی درباره‌ی نمایش اتللو اثر شکسپیر از اجرای تئاتر آناهیتا به کارگردانی مصطفی اسکویی می‌شناسم. نقدی که در آن زمان در میان نقدهای بسیاری که از این اجرا در مطبوعات آن روز بود، متفاوت و نشان از شناخت او به ادبیات و تئاتر معاصر داشت.

در سال ۱۳۴۴ پس از چند سال دوری از تئاتر و زادگاهم تهران، و سرخوردگی هایی چند در ادامه‌ی کار تئاتر پس از ترک تئاتر آناهیتا، سرانجام به این نتیجه رسیدم که جز با تشکیل یک گروه تئاتر مستقل از جریان غالب آن روز تئاتر، نمی‌توانم به کار تئاتر برگردم، و تصمیم گرفتم که کار با جوانان هم نسل خودم شروع کنم. به سرعت برای یافتن یک متن مناسب برای یک گروه جوان و آماتور، اما پر شور و پایبند به اصول، به جستجو پرداختم. در این تلاش یکی از دوستان دوره‌ی کلاس‌های بازیگری آناهیتا همراه و یاور من بود؛ منوچهر عسکری نسب. هر جا را می شناختم که ممکن است نمایشنامه‌ای وجود داشته باشد، سر کشیدم. و بیشتر به دنبال متن هایی بودم که تا آن روز به فارسی ترجمه نشده بودند. از کتابخانه‌ی انجمن ایران و آمریکا تا کتابخانه‌ی آبراهام لینکلن، تا کتابخانه‌های انجمن های فرهنگی ایران و کشورهای اروپایی گرفته تا یکی، دو کتابفروشی‌های انگلیسی زبان در تهران آن زمان، و خلاصه هر جا و هرکس را که می شناختم یا گمان می کردم که ممکن است در این جستجو به من کمک کند، سراغ شان رفتم. هر چه می یافتم به دلایلی برای اجرا مناسب یا ممکن نمی‌نمود. یک روز بعد از ظهر گرم اواخر تابستان، در کمال ناامیدی به منوچهر گفتم بیا یک سری هم به انتشارات فرانکلین بزنیم، شاید کتابخانه‌ای یا چیزهایی داشته باشند. با هم به انتشارات فرانکلین در خیابان شاهرضا رفتیم و در هال انتشارات خانمی پشت میز نشسته بود و پس از سلام، قصدم را از رفتن به آن‌جا توضیح دادم. آن خانم پس از آن که توضیحات مرا با صبر و آرامش مهربانانه‌ای گوش کرد، و پس از کمی تأمل گفت، ما کتابخانه‌ی عمومی نداریم، اما کتاب‌هایی داریم که برای استفاده‌ی کارکنان است. نمی‌دانم می شود به افراد بیرونی داد یا نه. از رفتار آن خانم و از توضیحاتی که می داد کاملاً آشکار بود که به دنبال راهی است تا به ما کمک کند. بعد از مکثی حرکتی کرد و با همان لحن مهربان گفت، اجازه بدهید من از آقای دریابندری بپرسم، شاید ایشان بتوانند به شما کمک کنند.

آن خانم از پشت میزش بلند شد و وارد یکی راهرویی شد که به اتاق های انتشارات منتهی می شد. پس از چند دقیقه آقایی با قدی بلند، چهره‌ای سبزه و جذاب در آستانه‌ی راهرو پیدا شد. من بلافاصله او را شناختم؛ آقای نجف دریابندری بود. من به طرف او حرکت کردم، سلام کردم، و منوچهر هم پا به پای من. اقای نجف دریابندری دستش را دراز کرد و با ما دست داد، و بعد گفت، شنیدم که شما دنبال نمایشنامه می گردید. برایش توضیح دادم که ما که هستیم، علاقه مان چیست و به دنبال چه نوع نمایشنامه‌ای می گردیم.

یکی از مشخصات نمایشنامه‌ای که ما به دنبالش بودیم آن بود که شخصیت زن نداشته باشد، زیرا پیدا کردن زن در آن زمان، به ویژه برای یک گروه تئاتر جوان و تازه کار، و ناشناخته، بسیار دشوار و تقریباً ناممکن بود. آقای نجف دریابندری چندتا سؤال پرسید و من هم جواب دادم. بعد از صحبت هایمان کمی تأمل کرد و بعد گفت، راستش با توضیحاتی که می دهید خیلی مشکل بشود نمایشنامه‌ای با این مشخصات پیدا کرد. من گرفتاری‌تان را می فهمم و خیلی دلم می خواهد که بتوانم به شما کمک کنم، ولی متأسفانه چیزی به نظرم نمی‌رسد. کتاب‌هایی هم که ما این‌جا داریم، نمایشنامه نیستند، بیشتر شعر و رمان و کتاب‌های تئوری و مسایل عمومی سیاسی و اجتماعی است. ولی من خودم یک نمایشنامه دارم که در سفر اخیرم به آمریکا خریدم. بگذارید آن را بیاورم ببینید…

نجف دریابندری وارد راهرو شد که به اتاقش برود و منوچهر و من با نومیدی به همدیگر نگاه می کردیم و منتظر بودیم. همان طور ایستاده در برابر ورودی راهرویی که به اتاق های دیگر منتهی می‌شد. آقای دریابندری آمدند با یک کتاب نو، و در حالی که کتاب را در دست داشت و بالا گرفته بود، گفت، این یک نمایشنامه است از آرتور میلر که همین امسال چاپ شده. هیچ کاراکتر زن هم ندارد، همه مرد هستند. این‌ها را که می گفت من در دلم امیدهایی مبهم دمیده می شد؛ «زن ندارد؛ همه مرد هستند.» آقای دریابندری ادامه داد که، منتها تعداد کاراکترها زیاد هستند. اگر بتوانید این تعداد کاراکتر پیدا کنید، شاید بتوانید بیاورید روی صحنه. من می توانم این نمایشنامه را بدهم به شما، خودتان ببینید چه کار می توانید بکنید. و نمایشنامه را داد به دست من. من از این که دریچه ی امیدی باز شده بود، سخت هیجان زده شده بودم و در عین حال می خواستم هر چه زودتر از مضمون و مشخصات این نمایشنامه سر دربیاورم، نمی دانستم چگونه از آقای دریابندری تشکر کنم که شایسته‌ی این پذیرش، این توجه جدی به دو جوان ناشناس که سرزده به دفتر محل کار او آمده اند، و این کمک بی ریا و مشتاقانه باشد. این یکی از آن حوادث غیرمنتظره، یکی از آن تصادفاتی بود که در آغاز کار مستقل تئاتری من نقشی مؤثر داشت، و در خاطرات خود بر آن تأکید کرده‌ام. همیشه دلم می خواسته که این ماجرا را انتشار می‌دادم، اما نه در این زمان و نه به این مناسبت. اما، گویی بر ما فرهنگ ماتم، فرهنگ مرگ، فرهنگ مرگ پروری و مرگ پرستی همچون تقدیری است که رهایی از آن غیرممکن است، چنگ انداخته است. به امید روزی که خود را از فرهنگ مرگ پرستی و همه ی عوارض هرگونه فرهنگ سخیف در زندگی خود پالوده کنیم.

آن نمایشنامه حادثه در ویشی نام داشت و توسط رفیق مترجم من زنده یاد دکتر رحیم اصغرزاده ترجمه شد و در سال ۱۳۴۵ در انجمن ایران و آمریکا به روی صحنه رفت. اجرای بعدی آن در سال ۱۳۴۷ بود. و اجرای این نمایشنامه در ایران مسلماً مدیون معرفی آن توسط نجف دریابندری است.

میراث فرهنگی و ادبی نجف دریابندری تا نسل‌های آینده همچنان جاری است و می توان هم‌چنان از آن توشه ای برداشت.
خاطره ات گرامی و ماندگار باد!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *