آن دَم جادوئی / شعری از / عباس سماکار

آن دَم جادوئی

خوابم در پیچ وتاب تاریکی گُم می­‌شود

و من با چشمانی پُرگداز و زا به‌­راه

از صبحِ هولناک می‌­ترسم

و به خواب فکر می­‌کنم

به خوابی

که در آن صبحدم جادو

پیش پای توست وقتی که

شب هرگز صبح نمی­‌شود

و تا صبح

شب

همان­جا ست

که چشمِ پر گدازِ تو

در تاریکی به آن خیره مانده است

 

فردا

با پلک فروبسته به مادرت بخند

بگذار باور کند که هنوز صبحدم فرا نرسیده است

فردا به لحظه­‌ای بخند

که جهان از آن پس

نه تاریک است

و نه روشن است دیگر

 

آه

کودکیِ پایان نیافتهٔ ریحانه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *