تنهایی یک پروانه / عبدالله فیض اللهی

تنهایی یک پروانه

لحظه ها میگذرند
دشت در دامن شب خوابیده ست
مرغ شب میخواند
ماه در برکه به رقص آمده است
اشک شوق از دل ابری افتاد
ماه در برکه شکست
قاصدک پر پر شد .
سگی آواز قناری سر داد
زنجره شاد شد از سگ پرسید
فاصله یعنی چه
حاظری دوست شویم ؟
لحظه ها میگذرند
قطره دیگری از ابر فتاد
پروانه در پیله چنین با خود گفت ؛
چه کس احساس پروانه در پیله را میفهمد
یا نگاه چه دلی . . . ؟
من منتظرم ، منتظر زایش خویش .
* * *
لحظه ها میگذرند
زندگی در گذر است
ماه با دشت وداع میگوید
روشنی از پس کوه ها پیداست
نور در چله ، کمان کش خورشید .
بلبل از چهره گل باده شبنم نوشید
پروانه ولی در پیله پرغم بود .
اردکان جیغ زنان شیطنت آغازیدند
موج بر برکه فتاد .
نور از چله پرید
اندک اندک خورشید
پرده از روز کشید .
پیله اکنون خالیست
دشت سرشار از رنگ .
با نسیم سحری
قاصدکها رقصان
بلبل از باده کنون مست و غزل خوان شده است .
پروانه کنون بال گشود ؛
رنگهایی چه قشنگ
طرح هایی چه بدیع .
آیا چشمی
رنگهایی چنین زیبا را خواهد دید
یا دلی زیبا فهم
پروانه را خواهد فهمید ؟
لحظه ها میگذرند
زندگی در گذر است.

 

باید به خورشید رسید

باید آماده شد و

رخت سفر بست به دیار خورشید

باید از ساحل تاریکی و جو خفقان

پا فراتر بگذاشت

باید از بحر گذشت

باید آنسو را دید

باید آنسو به خورشید رسید

باید خورشید در آغوش کشید .

و برای دیدن

و برای گل خورشید چیدن

باید حنجره را خونین کرد

باید از خون گذشت .

۴ / ۱۰ /

 

روزی که خواهد آمد

 

میدانم

روزی خواهد آمد

که همه عاشق خواهیم شد

و سرشار از عشق

و عشق را بهم هدیه خواهیم کرد .

میدانم

روزی خواهد آمد

که شبیه هیچ روزی نیست

و درآن روز

همه از همه چیز

تهی خواهیم شد

جز عشق .

میدانم

آن روز خواهد آمد

وعشق با ما

دوباره پیوند خواهد خورد

و همه شاعر خواهیم شد .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *