داس / شعری از / محمدعلی شاکری یکتا

سروده ای از محمدعلی شاکری یکتا
 داس 
*
باد سبک پای آمد
رقص ساقه های برنج
شادی ابرهای خزر.
تو هنوز خواب می دیدی
شاید سوار اسبی تیز رو
شاید در گهواره ات
پدرت رقصید و نمازش را شکست
 گذاشت دست بر سینه ی حوریان بهشتی
باجنون افیونی باور سیاه
 ثواب آخرین
شیرین تر از لبخند تو بود.
داسش را برداشت.
هیچ کس باور نداشت
این داس لعنتی
زیر تلألوی خورشید شامگاه
گلوی بی گناه جهان را درو خواهدکرد.
خرداد۱۳۹۹

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *