سروده ای برای رومینا اشرفی / اردشیر میرزایی

اردشیر میرزایی

رومینا اشرفی

 

رومینا جان،

تو ای مظلومِ طَنّاز

که رخسارت، قشنگتر ازگل ناز

که لبخندت

چو گلهای بهاری

صدای ساز و آواز

قناری

بیا دستمال سبزت را ببینم

گُلِ لبخندِ نازت را بچینم

تو را ، گیسو و رخساری

قشنگ است

تو را

ابرو‌ و چشمی شوخ و شنگ است

گل زیبای من

نازت به چنداست

شکرقندم تو را گیسو کمند است

مگر جُرمت چه بوده

ای پری ناز؟

بجز عشق و فداکاری و پرواز

شنیدم

شورعشق و عاشقی را

چو شمع و شعله و پروانگی را

تو را جرم کلانی  برنوشتن

سیه روزی

مرگت را نوشتن

مگر قاضی

نمیدانست قضارا

مگر نشنید ، اصلِ ماجرا را؟

که گیرم

حقّ و سُنَت و قضا است

نگفتندت، پناهت را کجای است؟

پناه یک صغیر بی دفاع را

که دارد درپی اش

قتل و نزاع را؟

ندید آمد پدر باداسِ بیشه؟

تعصب برزند ، بنیادِ ریشه؟

ورا

کوری غیرت برگرفته

که زنده گوری ی دخترگرفته ؟

نگفتند

این پدر دیگر پدرنیست

درون سینه اش یک قلب سنگی ست؟

شقاوتمند و بی رحم و خزنده است

هیولای خطرناک و درنده است؟

در آخر بره را به گرگ سپردند

که آبروی عدالت راببُردند؟

رومینا جان

تودرخوابت چه دیدی

که ناگه

اینچنین درخون پریدی؟

پدر دیدم که باداسش بیامد

دو دستش برگلوی من برآمد

که بِفشُارد گلویم را دو دستش

هما‌ن دست یدالهی پرستش

سرببریده ام ازخون تراوش

همه بستر پراز خون سیاوش

رومینا جان

تو را مادر ،  عزا دار

قصاص پدرت را خواسته

بردار

ولی می ترسد از این مرد قاتل

همه روز و شبت را کرده  باطل

که مادر را نمانده  های و هوئی

چگونه برکند بی آبروئی؟

نترس مادر چنین مردی

دگر نیست

همه دیدند

که عقل او به سر نیست

تمام خاک عالم را به سر کرد

لباس ننگ  و نفرت را به تن کرد

که گرگ جنگل از او بهتر آمد

که بافرزنِد خود او برتر آمد

کسی نشنید که یک حیوان وحشی

دَرَد فرزند خود را در پلشتی

تف و لعنت بتو ای مرد ابله

که نام نیک مردان کرده  سفله

پدر را آبرو رفته  ز بنیاد

که کُشتی دخترت را داد و بیداد.

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *