غزلواره‌ی شِکوِه‌ی شیرین / فدریکو گارسیا لورکا / ترجمه‌ی علی اصغر فرداد

فدریکو گارسیا لورکا

غزلواره‌ی شِکوه‌ی شیرین

ترجمه‌ی علی اصغر فرداد

 

مگذار این معجزه،

این چشمانِ زیبای تندیس‌وارت را از دست دهم

و عطری را که از رُز ملایم نفس‌ات

شامگاهان بر گونه‌ام می‌وزد.

 

من از آن رنج می‌برم که بر این کرانه

درختی هستم بی هیچ شاخه‌ای

و کرم رنج‌ام دیری‌ست

با هیچ گُلی،

میوه یا گِلی پرورانده نمی‌شود.

 

گر تو گنج پنهان منی، گنج روان

گر صلیب رنج منی، یا که درد منی

و من سگ آستان تو‌ام،

مگذار از دست رود آنچه به دست آورده‌ام

 

این برگ، برگ پاییز دیوانگی‌های من است

بگیرش

زینت امواج رودخانه‌ات.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *