چهار سروده از / شریفه بنی هاشمی

شریفه بنی هاشمی

 

آویزانی

بر شاخه‌ی فریبی دلنشین

دلنشین!

یا…

 

تن‌آسائی، لختی، سنگینی

که هیچ تکانی را تاب نمی‌آورد

 

فریبی خودساخته، شکننده

دلهره از سقوطی

به ناچار

انفجاری و

برملائی‌ی

تکه تکه‌های خیالت

در رقصی نافرجام

 

پنجره‌ای بسته

پرده‌ای کشیده

که مبادا

کولی‌باد

ذره‌های ذهنت را

بوزاند

در چهارراه

لرزش‌ها

و دلهره‌های

بی‌فرجام

 

**********

باد که می‌آمد

کجا بودی تو؟

 

نگاهت،

چنبره زده

بر پنجره‌ی خیال

به چه می‌اندیشیدی؟

 

وقتی من

سلانه سلانه

نگاهت را

دزدیدم

 

وتو بی‌نگاه ماندی

با پنجره‌ای بسته

درخود فرورفته

 

***********

 

سالی که گذشت

سال باران نبود

 

گل بوسه‌ها را

چیده بودند

از باغچه

و باغچه

در تب بی‌آبی

می‌سوخت

 

سالی که گذشت

سوزشی داشت

بارانش

اسیدی

که زیبائی را

شسته بود

از چهره‌های

خندان و شاد

 

سالی که گذشت

چهره‌ها

جذامی بودند

از نکبت

خشکسالی ذهن

 

شریفه بنی هاشمی

بروکسل ۱۶ ژوئن ۲۰۱۵

 

خواب نیلوفر

نشسته برآب

نیلوفر

خواب دید جهان را

 

دلم می‌خواهد

قوطی رنگم را بردارم

بپاشم

بر خوابش

 

برلین ۲۰۱۹

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *