بال ھای بلند آدراپانا / شعری از / میرزا آقا عسگری مانی

میرزاآقا عسگری مانی

بال ھای بلند آدراپانا

آدراپانا!
زادگاھم!
میھنم!
ریشه ھایم در خاک تو می رقصند
شاداب، نیرومند، ھزاران ساله.

در ھیأت گردبادھایی که از باخترت می آیند
بر دشت ھای تو می چرخم،
ھشدار دھنده، بی تاب!

از بالھای بوبو* ُسر می خورم
مانند سنفونی نکیسائی،
بر باغ ھای زادگاھم می گسترم.

با بخار دھان اسب ھای سرکش
با َدم و بازَدم َرخش ِ
در کوچه ھای تو پخش می شوم.

><><><

اھریمنا!
تو ھرگز نتوانستی نام مرا از بال ھای سیمرغ بزدائی.
نتوانستی جای گام ھایم را در راه ھای دشوار بزدائی.
ھرگز نخواھی توانست شاھین بلند پرواز شعرم را
بر فراز شھر شکار کنی.
خودت ھم می دانی که نمیتوانی!

دیکتاتور بزرگ!
تو یک ُچسنه بیش نیستی!

ھمین که جوانان با سرود درخشان آزادی در رؤیاھای من رژه می روند،
و مادران شعرھای مرا برای فرزندان شان زمزمه می کنند،
ھمین که نوخاستگان بر باورھای تو پای می نھند
تا میوه ی خورشید را بچینند،
سرزمین مرا نامیرا و نیرومند کرده است!
(خودت ھم میدانی که می توانند!)
توفانی در راه است

تا عزاداری ھای تو را از سرزمین من دور کند،
بارانی می بارد تا غبار بیابانی را از چھره ھای ما بشوید
ُتندآبی از دره ھای متفکر راه گرفته تا آیات شما را بشوید،
نو اندیشانی که در کابوس ھای تو رژه
می روند
نشانه ھای من اند
و من نشانه ای از آن ھایم!

><><><

باغبانان، در تاک ھا
و درختان
نوش های پرورده اند برای پایداری ابدی.
صیفی کاران،
خدایاناند که ھستی را در خاک و بر خاک می پرورند.

پرستوھا،
حضور دائم کوچیدگان را بر فراز شھر زنده می دارند

><><><

و تو، ای سوسک بیابانی!
ُچسنه!
و شما سوسمارھای شن زی!
بر خاک من بلولید،
بلولید اما می دانید گام ھای کوبنده در راھند.
رژه ی آزادی در راه است
سرفرازی در راه است.
شما!
شما سوسک ھای حدیثگو
سوسمارھای آیه خوان!
زیرگام ھای پرطنین آینده له خواھید شد.
آینده ای که طنین گام ھایش را از ھم
اکنون می شنوید

><><><

بامداد بیداری بر شانه ی کوه ھای میھن ام می وزد.
زیبایی برگرده ی قله ھایم بال می گشاید.
ما ھربار با عقاب ھای زاگروس زاده می شویم.
ما ھربار با ستاره ھایی به زیبائی رؤیای دختران
به تابش در می آئیم.
ما ھربار چون انگورھای امید در دھان ھای تشنه جای می گیریم.
ما ھربار گلوی قناری ھا را با سرود ھای دلکش خود تازه می کنیم.
و چون آتشفشانی که ناگھان بر می جھد،
بر سیاھی،
بر تباھی فرو خواھیم ریخت.
چون تیغه ی ُبَرنده ی شفق،
از گلوی شما خواھیم گذشت.
چون ترانه ی مستان
در کوچه ھای آینده خواھیم پیچید
ما
ھمین ما،
سربازان عشق،
آزادی
و رھائی
که رژه بر ویرانی اندیشه ھای شما را آغاز کرده ایم!

٣٠ ژانویه ٢٠٠٩
—————————————————————————-
آدراپانا: نام قدیمی اسدآباد و در اینجا کنایه از ایران
بوبو: ھدھد
ُچسنه: حشره ی بدبو

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *