دوست نویسنده ام / داستانی کوتاه از / فرامرز پورنوروز

دوست نویسنده ام / فرامرز پور نوروز

بیش از یک ساعت بود که با دوستم در پارکینگ مرکز خرید قدم می زدیم و صحبت می کردیم. آفتاب نیمه جان زمستانی بعد از چند روز ابر و باران، خودی نشان داده بود و گرمای دلپذیری داشت.

دوستم داستان نویس بود. از آنهایی که از هر چیز ساده ای سوژه ای می سازند و داستانی تحویلت می دهند. همیشه وقتی همدیگر را می دیدیم، تکه کاغذی از جیبش در می آورد و مطلبی برایم می خواند. از داستان کوتاه گرفته تا طنز و شعر، به همه چیز می پرداخت. می گفت: “من زندگی رو مثل یک داستان می بینم. حس می کنم خودم هم قهرمان داستانی هستم که هر روز که از خواب بیدار میشم، فصلی از آن بصورتِ پیدا و ناپیدا نوشته می شه.”

با قلم و سبک کارش آشنا بودم و او هم اکثر کارهایش را قبل از چاپ می داد که بخوانم.

همین طور که در کنارم قدم می زد، با آب و تاب تشریح می کرد که چگونه با نوشتن عطش زندگی در وجودش ارضا می شود.

آدم دنیا دیده و سرد و گرم چشیده ای بود و تنها دلخوشی اش در نوشتن خلاصه می شد.

دو سالی می شد که مشتری دایمی بیمارستان بود. ولی شورو حالی داشت که باور نمی کردی همین دیروز از بیمارستان مرخص شده است.

همین طور که قدم می زدیم، دوستم دستش را روی قلبش گذاشت و نفس عمیقی کشید و ادامه داد:

“اکثر داستان ها غافلگیرم می کنند. هم صحنه ها و هم شخصیت ها. گاهی خودم هم نمی دانم آخر و عاقبت داستانی که می نویسم، به کجا خواهد کشید. می گذارم شخصیت ها کار خودشان را بکنند. سعی می کنم چندان دخالتی در کارهایشان نکنم. همزمان هم می نویسم و هم مثل صحنه ی فیلم تماشایشان می کنم.”

همچنان که قدم می زدیم، محوصه ی چمن کاری شده را دور زدیم و در کنار سکو مانندی، رو به آفتاب ایستادیم. دوستم سرفه ای کرد و ادامه داد:

“وقتی در باره ی چیزی می نویسی، در حقیقت سوژه را از لابلای میلیونها موجود دیگه که گم و گور شده اند، بیرون می کشی و زنده اش می کنی.”

آخرین داستان طنزی را که نوشته بود، همین هفته ی پیش در مجله خوانده بودم. داستان هایش هم تلخ بود و هم شیرین؛ و فضایی که می آفرید چنان باورپذیر بود که در نمی یافتی همه ی این ها فقط در ذهن او گذشته است و وجود خارجی ندارند.

زن جوانی همراه دختر بچه ی سه – چهار ساله اش از کنارمان گذشتند. دخترک نخ بادبادکی را دور انگشتش حلقه زده بود و گاه سربلند می کرد و بادبادک را که بالای سرش در پرواز بود، نگاه می کرد.

مردی که از روبرو می آمد، لحظه ای سربرگرداند و زن جوان را که آهسته در کنار دخترک قدم می زد، از پشت سر نگاه کرد.

دوستم مرا ملامت می کرد که کم می نویسم و تنبل شده ام. راست می گفت. مدتی بود چندان انگیزه ای برای نوشتن نداشتم. حس می کردم که همه چیز نوشته شده و دیگر چیزی نمانده که من در باره اش بنویسم. ولی  وقتی به داستان های  دوستم فکر می کردم، هیچ سوژه ای را تکراری نمی دیدم.

دوستم همان طور که به سکو تکیه داده بود، دستش را روی سینه اش گذاشت و نفس عمیق کشید.

پرسیدم: طوری شده، ناراحتی؟

گفت: “نه چیزی نیست. گاهی برای چند دقیقه سینه ام سنگین میشه و بعد دوباره همه چیز به حال عادی برمی گرده.”

حس کردم صورت دوستم رنگ پریده است و قدری غیرعادی به نظر می رسد. از او خواستم لحظه ای کنار جدول چمن کاری بنشینیم تا حالش بهتر بشود

در حالی که چشمش دنبال جای مناسبی می گشت، اسپری کوچکی از جیبش بیرون آورد و در مقابل دهانش گرفت و فشارش داد.

حالا داشت در مورد مجموعه داستان جدیدش حرف می زد، که آخرین کارهایش را کرده بود و آماده بود که چاپ بشود.

وقتی صحبت به کتابش کشید، گفت: “کتاب مهم نیست. نوشتن مهم است. من سعی می کنم سوژه هایم را زنده کنم. همین مرا بیشتر راضی می کند.”

بعد سرش را بطرفم چرخاند و گفت: “زنده کردن بمن احساس خدایی می ده. وقتی چیزی یا کسی رو زنده می کنم، دیگر خالی می شوم.

دقایقی بعد دوستم دوباره از اسپری استفاده کرد. بعد در حالی که اسپری را در جیبش می گذاشت، پرسید: تلفن دستی همراهت هست؟

گفتم: آره، میخوایی زنگ بزنی؟

نفس عمیقی کشید و در حالی که روی چمن ها دراز می کشید، گفت: نه، برای احتیاط!

قضیه داشت جدی می شد.حس کردم حالش بدتر می شود.

کاپشن ام را درآوردم و رویش کشیدم و شماره ی ۹۱۱ را گرفتم.

دوستم می گفت که بیخودی زنگ زده ام و حالش چندان هم بد نیست.

دختر و پسر جوانی از کنارمان رد شدند. چند قدم از ما دور شده بودند که دختر چیزی به دوستش گفت و هر دو برگشتند و از من که کنار دوستم نشسته بودم، پرسیدند: طوری شده؟

گفتم که دوستم حالش خوب نیست و آمبولانس خبر کرده ام.

دختر خم شد و سرش را نزدیک دوستم برد و پرسید:Are you ok.?

دوستم در حالی که لبخند کمرنگی روی لبهایش بود، گفت: بد نیستم، نگران نباشید.

حالا آفتاب پشت ابرهای سمت دریا پنهان شده بود و هوا سردتر بود.

جوانی که همراه دختر بود، بطرف دوستم رفت و کنارش نشست و گفت: نگران نباشید، خوب خواهید شد.

دوستم چشمهایش را باز کرد و گفت: میدونم، حالم زیاد بد نیست.

جوان در حالیکه با تلفن همراهش به جایی زنگ می زد، اندکی فاصله گرفت

دوستم سرش را بطرف من چرخاند و گفت: بیخود آمبولانس خبر کردی.

پیرمردی که عصا زنان از کنارمان رد می شد، ایستاد و لحظه ای در من و دوستم خیره شد.

دقایقی بعد صدای آمبولانس در محوطه پیچید. دختر جوان از کنار دوستم بلند شد و با دلهره به آمبولانسی چشم دوخت که با چراغ های گردان نزدیک می شد. نگران شده بودم. دو مرد آبی پوش از آمبولانس پیاده شدند و چیزهایی از کیفشان در آوردند و به معاینه ی دوستم پرداختند.

حالا ما همگی کنار کشیده بودیم تا آنها راحت تر کارهایشان را بکنند.

مردی که داشت معاینه می کرد، چیزهایی از دوستم می پرسید و در جواب دوستم که با بی حالی جوابش را می داد، سرش را تکان می داد. مرد دوم درِ پشت آمبولانس را باز کرده بود و داشت برانکادر را بیرون می کشید.

دقایقی بعد دوستم در حالی که ماسک اکسیژن بر دهانش بود، روی برانکادر دراز کشیده بود و مامورین آماده می شدند که او را داخل آمبولانس ببرند. عده ی زیادی با احساس همدردی دور و بر ایستاده بودند و داشتند به نویسنده ای که حالا فقط یک سوژه بود، نگاه می کردند. دلم می خواست سوژه را زنده کنم!

یک دیدگاه درباره “دوست نویسنده ام / داستانی کوتاه از / فرامرز پورنوروز

  1. داستان کوتاه و زیبایی ست. دست نویسنده – پور نوروز-درد نکند.
    این داستان و رمان جدیدش «آینه در غبار»ش را خوانده ام و براستی اذت برده ام. زبان شفاف و شیرینی دارد.
    عجب سوژه ای بود. باید به خوانندگان توصیه اش کرد.
    م. دوستی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *