مراسم زار / هاشم فاضلی

هاشم فاضلی

مراسم زار 

به یاد غلامحسین ساعدی 

گفته بودند شخصی بنام بابا ابراهیم، بابا زار معروف بندرعباس است. این حرف را از سکینه، زن نگهبان یک شرکت نیم

ساخته، در جاده بندرعباس سرخون، شنیده. ساعت هشت شب بود، در اطاقم در شرکتی در دو راهی سرخون، نشسته بودم که پیرمرد کوچک و لاغر اندامی وارد شد و گفت: مادر بچه ها دارد می میرد، اگر میشه، او را تا بیمارستان برسان. لباس پوشیدم و با او راهی اطاقک بدون در و دروازه ای که گوشه ی شرکت بزرگی که در حال ساخت بود رسیدم. زن زیر دو سه پتوی کهنه و لهیده، دندانش از سرما چریک چریک میکرد. دو بچه اش توی دیگ سیاهی دست می بردند و به دهان می رساندند که هر چه دقت کردم کمتر چیزی در دستان کوچکشان دیدم. زن را پشت وانت خوابانده و پتوها را محکم رویش کشیدیم. سیاه و تکیده و کشیده قد بود. درست مثل نی قلیانی، با موهای آشفته و وزوزی، با چشمان نخودی و لبهای کلفت و بی خون . گفتند:باید شب را در بیمارستان بماند تا به او سرم وصل کنند. شوهرش با من به ده برگشت. در راه به من می گفت که حتی برایش مراسم، هم گرفته ام. مدتی

 

خوب بود و حالا دوباره شروع شده، گفتم:چه مراسمی؟

گفت : مراسم زار

پس از دو روز، دوباره راهی بیمارستان شدم و زن را به خانه اش در شرکت برگرداندم، از زن در طول راه از مراسم زار پرسیدم.

گفت: چند سال باد می افتاد تو کله ام. هر چه دوا کردم درمان نشد. رفتم پیش بابا ابراهیم، گفت: باد زار است. باید زارت را پایین بیاریم. تا دو سه سالی خوب بودم، ولی دوباره، باد می افته تو کله ام.

***

همت دوستی آدرس خانه بابا ابراهیم را پیدا کردم. در زدم، چند بچه ی قد و نیم قد، دم در آمدند و پشت سر همه ی اینها زنی چاق و برقع پوش، سراغ بابا ابراهیم را گرفتم!

گفت: خانه ی عیال دیگرش است.

آدرس خواستم. آدرسی از سر بی علاقگی و سرسری داد.

روانه ی خانه ی عیال دیگر بابا ابراهیم شدم. پس از پرس و جوی بسیار، در محله ی نخل زینو، با کوچه های پیچ در پیچ بالاخره خانه را پیدا کردم. در زدم. زن لاغر و سبزه و نسبتا زیبایی، بدون نقاب در را باز کرد. سراغ بابا ابراهیم را گرفتم.

گفت: مراسم دارد. شب، دیر وقت میاید. فردا ساعت ۹ به بعد می توانم او را ببینم. بعدها فهمیدم که این زن دومش هم زمانی زار داشته و وقتی زارش زیر آمده، به عقد بابا ابراهیم هم در آمده، روز بعد بالاخره او را در خانه ی عیال اولش پیدا کردم. مرد تنومند و سفید پوستی در لباس سفید و بلند عربی و صورتی پهن و جذاب، سر سفره ی صبحانه، با چشمانی درشت و کمی پف کرده که معلوم بود تازه از خواب برخاسته، با دادن کلی نشان از آشناییها و وعده و وعید های پنهان و آشکار، راضی شد که در مراسم شرکت کنم. مراسم دوروز بعد بود.

پس از دو روز راهی پیدا کردن آدرس محل مراسم شدم. در کوچه های باریک و تو در تو سرگردان بودم که صدای طبل و دهل را شنیدم، بسمت صدا رفتم، همراه با صدای تپش قلبم صدا بلندتر میشد. از رهگذری سراغ آدرس صدا را گرفتم. مرا راهنمایی کرد. تمام فضای کوچه بوی مخصوص به خود گرفته بودکه بعدها فهمیدم بوی گِشتِه است. در کوچک آهنی باز بود، وارد منزل شدم. در گوشه ای کفش های زیادی روی هم تلنبار شده بود. مرا به اطاقی راهنمایی کردند. چندین زن با برقع و یا بدون آن در راهرو کوچک نشسته و قلیان می کشیدند. بچه های کوچک در حیاط پای شیر آب، نزدیک حوض، بازی می کردند.

اطاق کوچکی بود، که دور تا دورش، زنان و دختران نشسته بودند. به من اشاره کردند که جورابم را باید در بیاورم. من هم اینکار را کردم و داخل شدم. یکنفر وسط اطاق نشسته بود و پارچه ای بزرگ و سفیدروی سرش انداخته بودند و او از زیر ملافه سفید قلیان می کشید. دو زن سیاه پوست، پشت دو طبل، نشسته و طبل می زدند و بابا ابراهیم با دستار پریشان و از سر افتاده، شعرهایی به زبان عربی میگفت و سر تکان میداد و دیگران پاسخ میدادند. اطرافیان دو چوب کوتاه، بدست گرفته و بهم میزدند، از آنها صدای دست زدن جمعی و خشک بلند میشد. اول تعجب کردم که چه وقت قلیان کشیدن مریض است. بعدها فهمیدم که او تنباکو نمی کشد، بلکه ماده ای در سر قلیان است بنام ” گٌرّه کو ” موادیست که بقول بابا ابراهیم، کله را پر می کند.

زنی گشته در مُدْخّنْ ریخته و به اطاق

آورد و زیر دماغ یک به یک گرفت و بیرون رفت. در سه کُنْجْ اطاق، به ارتفاع یک متری پرده ای سفید آویزان کرده بودند. من نزدیک همین پرده نشسته بودم، گوشه ی آنرا کمی بالا زدم و داخل آن را نگاه کردم، چیز خاصی ندیدم جز یک سینی مسی گرد که یک استکان کمر باریک، داخل آن بود.

من هم کم کم با دیگران دم گرفتم. بابا زار ضمن خواندن با سر، به یکی از زنان که بالای اطاق نشسته بود، اشاره کردتا قلیان را از زار بگیرد. ملافه که کنار رفت دیدم زن جوان و لاغربا سیمایی مهتابی، زیر ملافه است. پس از چند دقیقه زن پارچه سفید روی سرش را مرتب کرد و شروع به تکان دادن سر خود زیر ملافه ی سفید کرد. صدای طبل و آواز و چوب زدنها و دود پیچیده ی ” گٌرّه کو ” در اطاق کوچک، چنان فضایی را بوجود آورده بودکه مقاومت سکوت و سکون را در انسان می شکست، حرکات زن زیر ملافه متناسب با ریتم طبل تند تر میشد. باد کم کم بلند شد و رقص شکسته تندی را زیر ملافه شروع کرد. بابا زار چوب باریک و عصا مانندی داشت که به آن خیزران می گویند. ابتدا با ملایمت بر پشت او می کوبید، ولی از خواندن و تن صدایش نمی کاست. چندین زن که قبلا زارشان توسط همین بابا ابراهیم، زیر آمده بود و در بالای اطاق نشسته بودند، توسط باد، یعنی همین زن جوان در حال رقص، یکی یکی به وسط کشیده میشدند و رقص مشترکی را شروع میکردند. درست یکساعت تمام با همه ی آنها رقصید. سپس بابازار ملافه را روی او مرتب کرد و از خواندن ایستاد، کمی استراحت کردند و دوباره گشته و قلیان و گٌرّه کو، به میدان آمد. پس از مدتی باد آهسته آهسته بلند شد و نشست. بابا زار نزدیکش خزید دست زیر ملافه برد. دست باد را گرفت و از باد خواسته هایش را سوال میکرد.

باد ابتدا گوسفندی را طلبید. برایش آوردند. دست روی بدنش کشید و پسندید گوسفند را بیرون برده، آب دادند و در اسرع وقت سر بریدند.

سپس سوالات دیگر و با صدای بلندتری شروع شد.

بابا زار گفت :

– باد چه میخواهی؟ باد چه می خواهی که دست از سر این مظلوم بر داری؟

و زن با صدایی که شبیه صدای خودش نبود، با چرخش صدا در دهانش آهسته و کشیده گفت : النگو، النگو، النگو.

تنها مردی که در جمع بود و پهلوی من نشسته بود شوهرش بود.

بابا زار سرش را طرف او چرخاند و گفت :

– آیا التزام میدهی که یک جفت النگوی باب طبع باد برایش بخری؟

شوهرش سرش را به علامت تایید پایین آورد.

سپس بابا زار و دو زن سیاه پوست طبال، شروع به خواندن و طبل زدن کردندکه از آن بوی پیروزی می آمد، شعرهایی را به زبان عربی، بطور یکنواخت تکرار می کردند، دختر جوان تقریبا چهارده ساله ای کنار درگاه ایستاده بود. اونیفورم مدرسه تنش بود، پدرش را صدا زد. مرد از کنار من بلند شد به حیاط رفت. صورت دختر پر از سوال و تردید و باور بود.

مراسم موقتا تعطیل شد. با کمال تعجب دیدم که باد از زیر ملافه بدر آمد و به دستشویی رفت، با میهمانانی که در راهرو بودند دست داد و احوالپرسی کرد. دست و پایش را حنایی غلیظ و رنگین کرده بود. جمعیت در اطاق کم شد. شوهر باد پس از چند لحظه برگشت و کنار من نشست. از او پرسیدم : مریضی اش چیست؟

گفت : دو سه سال است کم خوراک و لاغر شده، سرش دور میزند، هر جا بگیردش، روی زمین پخش میشود. از وقتی این خانه را ساختیم و آمدیم داخلش روی خوش ندیده. گفتم : کجا کار می کنی؟

گفت : کارمند ثبت اسنادم.

گفتم:تو هم به این مراسم اعتقاد داری؟

گفت: زیاد دکتر بردمش. الان یخچال پر از قرص و دواست ولی اثر نکرد. همسایه ها گفتند: باد دارد. باید برایش مراسم بگیری. گفتم:شاید خوب بشه!

تا همین چند دقیقه پیش زیاد باور نداشتم ولی وقتی باد گفت:النگو می خواهم باورم شد.

– چرا؟

– یادم آمد وقتی خواستم این خانه را بسازم، پول کم آوردم . اولش، خانه ی قدیمی پدرم زندگی میکردیم، خودش می گفت راحت نیست. باید هر روز از صبح تا شام کار پانزده آدم را بکنه و ظرفهای پانزده نفر را بشوره. بپزه و کلفتی کنه. گفتم خانه نو بسازیم که پول کم آوردم، مگه حقوق یک کارمند چنده؟ وام گرفتم، از این دوست و آن دوست قرض کردم دو جفت النگو هم زنم داشت که پدرش وقت عروسی از دبی برایش آورده بود. آنرا هم گرفتم و خرج کردم.

حالا که باد گفت النگو می خواهم اعتقاد پیدا کردم.

کله ی گوسفند را با دیگ زود پز توشیبا در عرض نیم ساعت پختند. مغز آنرا جمله در یک طشت بزرگ، کرده بودند و اطراف آنرا با ظروف کوچک عسل و حلوای خرما و گردو … تزیینش کرده بودند. مراسم با آوردن این طشت رسمیت پیدا کرد. دوباره باد برگشت زیر ملافه و همه سر جایشان قرار گرفتند. سینی پشت پرده را پر از خون گوسفند کرده بودند و استکان خالی را در کنارش گذاشتند.

طشت مغز و حلوا را در اطاق جلو یک یک افراد گرفتند و هر کس، باید انگشتی از هر چیز را که در طشت بود میخورد. باد قبلا جداگانه از همه ی آنها خورده بود.

مراسم با آواز ملایمی توسط بابا زار، شروع شد. جماعت هم دم گرفتند. پس از یک ربع ساعت، طبالها شروع به زدن کردند . آنها هم ابتدا با ریتم ملایمی شروع و پس از اینکه باد قلیانش را کشید وآنرا از زیر ملافه بیرون دادشدتش بیشتر شد. دوباره مُدْخّنْ پر از گشته را دور تا دور اتاق چرخاندند و جلو همه گرفته و هر کسی باید دودش را با دست به سمت دهان و بینی خود میراند.

قلیان گٌرّه کو را زنانی که بالای مجلس نشسته بودند )و از احترام خاصی برخوردار بودند چون توسط همین بابا ابراهیم زارشان گرفته و شفا یافته بودند (کشیده و به یکدیگر رد می کردند.

دو دود و صدای طبل و تاریکی اطاق و آواز بابازار، فضا را برای آمدن باد، مهیا کرد. بالاخره باد از ناحیه ی سر و گردن رقصی شکسته را آغاز کرد. و به مدت یکربع سر میچرخاند و شانه می جنباند،بابازار با خیزران به آرامی بر پشتش میزد که بیشتر حالت نوازش داشت.

باد بطور نشسته خزید و دست یکی از زاریان قبل را گرفت و به میدان آورد. هر دو نشسته و با بیرون دادن صداهایی از گلو روبروی هم میرقصیدند. ناگهان باد بلند شد. دست دیگری را گرفت و بطور قاطعانه ای به چرخش کمر و رقص شکسته پرداخت و پس از آن می غرید. از همه ی زنان، تقاضا ی رقص میکرد که بابا زار با خیزران بر ساق پایش زد و ماما زاری او را سر جایش نشاند. بابا زار، هم آواز میخواند و هم پیش می خزید تا گردن باد را بگیرد، با تقلای بسیار بالاخره گردن باد را گرفت و با کمک ماما زار، خزیده اورا پشت پرده بردند.

حالا هیچکس جز بابازار حق نداشت نه تنها پشت پرده برود که حتی نگاهی هم بیاندازد.

دو ماما زار، مثل دو نگهبان قدرتمند، گوشه ی ملافه را به دیوار ها چسبانده تا کسی جرات نکندحتی از کنار پرده هم داخل را ببیند.

من که کنار پرده نشسته بودم ساعت گرفتم حدود ده دقیقه صدا های عجیب و غریبی از پشت پرده می آمد. به ماما زار گفتم داره چیکار می کنه؟

ماما زار گفت: داره خون به حلقش می ریزه و بادش رو می گیره، باید همه ی این خون گوسفند را که تو سینی هست بخوره. پس از ده دقیقه زار و بابا زار از تقلا افتادند.

گوشه ی پرده کنار رفت و بابا زار، با رنگ بر افروخته و زبان آویزان و چشمانی لوچ شده، روی دستها و زانوهایش و باسنی که در لباس بلند عربی قلنبه شده، گردنش را راست کرده و مثل حیوانی چهار دست و پا، بسمت وسط اطاق می خزید. بچه های کوچک کنار در فرار کردند. دو زن زاری از مریض های قبلی بابا زار، شانه هایش را گرفته شروع به ماساژدادن کردند. پشت شانه هایش را و کمی هم گردنش پس از چند دقیقه مالش نرم، بابا زار عطسه ی محکمی کرد. چشمانش به حالت عادی و زبانش به داخل دهان برگشت. بابا زار بلند شد، خسته و آهسته به حیاط رفت. من از فرصت استفاده کرده و کمی پرده را کنار زدم. زن چنان آرام دراز کشیده و چشمانش را بسته بود و دو دستش موازی بدنش رها شده بودکه فکر میکردی ساعت ها ست به خوابی آرام رفته است.

بابا زار دست و صورتش را شسته بود و با دستمالی سر و صورتش را خشک می کرد.طلب قلیان کرد. صورتش از گل نیفتاده بود و مثل اینکه جلو تنور باشد. داغ و شفاف و سرخ بود. کنارش نشستم و گفتم خسته نباشید.

– سلامت باشید.

گفتم : بابا پشت پرده صداهای عجیب و غریبی می آمد. لبخندی زد و گفت: باد نمی خواست زن را رها کند او را تهدید کردم و گفتم:مگر نه اینکه شوهر زن وعده کرده که برایت النگو بخرد. گوسفند بکشد. دیگر چه می خواهی؟ عصبانی شدم، سرش داد زدم و گفتم برو، برو، برو.

گفتم: باد کجا بود؟

گفت: باد خود زن است.

گفتم: چطور باد را از زن جدا کردی؟

گفت: بوسیله ی دهان.

گفتم: خب، بعد از طریق دهان او به دهان شما و سپس به بدن شما میرود. خود شما مبتلا می شوید. خنده ای کرد و گفت: مگر ندیدی من با یک عطسه انداختمش بیرون.

***

بعد از او خیلی تشکر کردم و او هم، قلیانش را گرفت و شروع به کشیدن کرد.

***

– روز دیگر خانه ی زن دومش پیدایش کردم. زیاد از دیدنم خوشحال نشد. سر صبحانه بود، اما وقتی دید به وعده وفا کرده ام گفت:برایم چای بیاورند و تعارف کرد تا صبحانه بخورم. از کره و عسل شروع کردم و از او پرسیدم:

–  راستی خبر داری که زن خوب شد یا نه؟

– گفت: خوب میشود. دیگر با ما کاری ندارد.

– گفتم: آیا مریض دیگری داری؟

– گفت: دارم، توی محله ی سورو، است.

– گفتم اگر اجازه بدهید منهم بیایم.

– گفت: البته، ولی خب تا سه روز باید دوای مخصوص به تمام بدنش بکشیم بعد از سه روز حمام برود و آنوقت مراسم زار شروع می شود.

– گفتم: چه کسی دوا می کشد؟

– گفت: حالا ماما زار .

فهمیدم که مریض بعدی هم زن است . قرار شد ساعت هفت روز پنج شنبه به آدرسی که داد بروم . می گفت دوشنبه و چهارشنبه مراسم نمی شود .

گفتم : بابا چطوری این طبابت را یاد گرفته ای ؟

گفت: از پدرم .

گفتم : حالا نوبت پسر شماست .

گفت : اصلا استعداد ندارد. بعضی وقتها با خودم می برمش فکر نکنم دیگه یاد بگیره.

میگفت: قدیم مریض را سه روز توی یک چادر کنار دریا می خواباندیم، خودم دوا بهش می کشیدم و احدالناسی جز بابا زار حق نداشت سر بهش بزند، حتی برای غذا دادن. قدیم ها مریض زودتر خوب میشد. مراسم خیلی مفصل بود، حالا خیلی سخته. توی یک اطاق کوچک، باد هم عاجزه.

روز پنج شنبه بوی گشته را گرفته راست به منزل رسیدم ولی صدایی نبود. گفتم شاید مراسم شروع نشده، به اطاق رفتم . بابا زار داشت قلیان می کشید و دختر جوانی زیر توری سفید نازکی وسط اطاق دراز کشیده بود و پاهای باریک و حنایی اش تا زانو بیرون افتاده بود که به محض ورود من زنی ملافه را روی پاهایش کشید.

کمی نشستم پیرمردی لنگان لنگان داخل اطاق شد و کنارم نشست. گفتم بابا جان بد نباشه!

گفت: میگویند باد است و آمده ام پیش بابا زار.

گفتم : خب، بابازار که اینجاست.

بابا زار او را دید بلند شد و به سمتش آمد. پیرمرد لنگش را از روی پاهایش بالا کشید و زانوهایش را نشان بابا زار داد. بابا زار نیز سر دستی کمی زانوهایش را مالش داد و گفت: چیزی نیست، یک روغنی فردا میدهم برایت بیاورند، دو سه بار بکش، خوب می شود. پیرمرد دعای بسیار به جانش کرد و آرام گرفت.

به بابا زار گفتم مگر مراسم شروع نمیشه؟

خنده ای کرد و گفت: دیر آمدید ما زود تر شروع کردیم تا به نماز برسیم.

بلند شده به حیاط رفتم و شوهر زن جوان را پیدا کردم. ماهیگیر جوان و لاغر با قدی کشیده و گندمگون با عضلاتی ورزیده با زیر پیراهنی رکابی توی درگاه اطاق دیگر نشسته بود.

سلام کرده و صحبت را از دریا و ماهیگیری شروع کردم.

گفت : از وقتی این کشتی های ژاپنی دریا را قرق کرده اند ته دریا را می کرونند .چیز زیادی برای ما باقی نمانده.

گفتم: باد چه می خواست؟

گفت: انگشتر و النگو.

گفتم: بابا چقدر می خواهد؟

گفت: پنج هزار تومان نقد که معادل یک انگشتر و النگوی طلاست و یک گوسفند.

حواشی :

۱- زنان یا مردانی که بادشان زیر می آید که اکثرا هم زنان جوان هستند به جمعیت اهل حوا می پیوندند. هیچکس نباید به آنها آزار و اذیتی برساند. از احترام و موقعیت بالاتری نسبت به دیگران برخوردار می شوند . چرا که آنها توانا هستند هر کسی را که اذیتشان کند دچار بیماری زار بکنند.

مخصوصا زنان که از گمنامی و گوشه نشینی در آمده و باید مورد مهر و توجه شوهر و دیگران در جامعه شان قرار بگیرند.

۲- زنان ساحلی جنوب طلا را دوست دارند و بیشتر آنها بخاطر زندگی سخت و فقیرانه خانواده شان قادر به ابراز علنی این خواسته فرو خورده شان نیستند و این وسیله ای ست که اغلب بیماران درخواستشان را علنی کرده و طالب النگو و انگشتر طلا هستند که در دست نمایان است . ( تقریبا هیچکس طالب گوشواره و گردنبند نیست که زیر حجاب پنهان می ماند . )

۳- باد ها متفاوتند و علاج هر بادی جدا و بازی جداگانه ای دارد . در ضمن بادها هم خود یا مسلمان هستند و همان نوبان و مشایخ اند یا کافر و غیر مسلمان که باد زار هستند و از قبیله ی باد سرخ اند.

۴- بیماری زار و طریقه درمان آن در آفریقا ریشه ای طولانی تر داشته و گویا به قبل از ظهور و حضور اسلام میرسید.

با گسترش اسلام در آفریقا و آغاز تجارت بردگی از آفریقا به آسیا و سپس گسترش این تجارت به موادی از قبیل نمک و الوار و پارچه و ادویه جات و به مرزهای گسترده تری چون عربستان و بغداد و هندوستان و یمن و سپس ایران، کشتی های بادبانی مرکب خوبی بودند برای جابجایی و گسترش این بادها در بین مردم فقیر و درمانده ساحل نشین و با قرار گرفتن این بادها از طریق برده ها و جاشویان و بومیان و کارگر ان دنبال لقمه ای نان با رنگ و رسوم و مذهب هر منطقه بادها متنوع و علاج و مراسمشان نیز جداگانه گردید.

۵- درمان زار حضور جمعی را می طلبد تا با آواز دهل و رقص و با حضور یک حکیم آموخته بنام بابا زار یا ماما زار بادها و خیال ها و هوای شیطانی را از مرکب خود یعنی بیمار پیاده و فراری دهند.

و این مستلزم داشتن مکان و فضای نسبتا بزرگ و بازی برای این مراسم است که اغلب در ساحل یا مکانی بینخانه های کپری و کوچک در دل جنگل ها و نخلستانها میسر بوده و میشود گمان کرد که در آفریقا این مراسم کلا ایستاده انجام می گرفته و در ابتدای حضور در سواحل جنوبی ایران نیز به همین منوال بوده است . شاید یکی از دلایلی که در ایران مراسم زار را اکنون نشسته بر گزار می کنند، گسترش خانه سازی و داشتن اتاق های نسبتا بزرگ و امکانات بهتر باشد ولی در هر صورت مراسم درمان نوبان و لیوا را که بادهای مسلمان هستند به علت رنگ عبادی داشتن ایستاده و بقیه را که زار و غیر مسلمان و کافر هستند و فقط جنبه درمانی دارد نشسته انجام میدهد . که از فرهنگ مذهبی و بومی خود منطقه تاثیر پذیرفته است.

۶- بابا زاری قدیمی می گفت:

بابا زار اول باید خود باد داشته باشد تا بتواند بادی را درمان کند دوم اینکه بابا زار یا ماما زار باید حتما سیاه باشند چرا که همه از آفریقا آمده و موروثی است ولی الان اینکار وسیله ی کاسبی شده بابا زار سفید هم مراسم میگیرد.

بابا زاری در منطقه است که نه بابایش بابا زار بوده نه مادرش ماما زار و نه خودش زار داشته فقط خواب دیده بلند شده سفارش خیزران داده و اسم خودش را بابا زار گذاشته.

همچنین می گفت:

– زار ها همه مال آفریقاست و شیخ ها عربند.

– باد مسیحی صلیب میخواهد

– باد هندی بانیان کافر است.

– مراسم لیوا ایستاده است.

– شیخ ها از بغداد یمن عمان و مسقط اند.

– بادها همه جن هستند از هر کجای بدن بیمار بیرون روند همانجا را خراب می کنند . اگر از چشم بیرون برود چشم کور می شود . به همین خاطر ما با موی بز انگشت بزرگ بیمار را به هم می بندیم تا از لای انگشت کوچک پا بیرون برود.

– بعضی از بادها ی شیخ اگر خانواده ای خیلی فقیر باشند باد قرض هم قبول می کند . مثلا می گویند خیزرانی می خواهم باسه بند یا چهار بند نقره، پیراهن و شلوار کامل و النگو و انگشتر . ما می گوییم برای چه مدتی می خواهی؟ یکسال خوب است ؟ او می گوید صبر نمی کند . می گوییم شش ماه خوب است قبول می کند.

– رمضان محرم و صفر نمی شود بازی کرد . دوشنبه و چهارشنبه هم برای بازی مناسب نیست.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *