در روشنای ماه / داستان کوتاه از / علی رادبوی

علی رادبوی

در روشنای ماه / داستان کوتاه از 

ارسال شده در ۷ مرداد ۱۳۹۹ توسط MODIR

 

امشب آخرین تیر ترکش اش هم به سنگ خورد. در

بزرگ آهنی تعمیرگاه را از بیرون با قفل و زنجیر کت و کلفتی بسته بودند. به نظرش رسید که نباید کسی آن تو باشد، با این حال زنجیر را یکی دو بار تکان داد و صدای گوش خراشش در محوطه‘ تعمیرگاه پیچید.

« راستی کلب حسن کجاست؟ این اسم را به خاطر صاحب گاراژ ، که اسم اش حسن بود، رویش گذاشته بودند. فکر کرد، لابد نیست والا الان صدای پارس‌اش همه جا را برداشته بود. »

چند لحظه بعد چراغی از جایی که در تیر‌رس نگاهش نبود، روشن شد و دقایقی دیگر کسی پا‌کشان به سوی در آمد. نزدیک‌تر که شد با وجود تاریکی، محب‌علی را از اندام لاغر و بلند اش شناخت.

‎*

— سلام مشه محب‌علی، نه وار نه یوخ آی کیشی

(سلام مشهدی محب علی ، چطور هستی مرد؟

‎ سلام آقا فرهاد، سن سن؟. نه عجب گیجه نین بو —

وقتینده*

(سلام آقا فرهاد، شما هستید؟ چه عجب این موقع شب؟)

— والله داشتم رد می‌شدم، گفتم یه سلامی بکنم، خیلی وقته ندیدم‌تون، در و باز کن بیام ، یه هندونه‌ای با هم بزنیم

‎داری بچه گول می‌زنی؟ یعنی چون کارگر »

ساختمانی ام، چیزی حالیم نیست؟ تو، این وقت شب، توی این هوای سرد، گذرت از این برهوت افتاده؟ آن هم با یک هندونه زیر بغل، در ، از بیرون قفل و بست‌دار را زده‌ای که سلامی بکنی؟ دست خوش آقا فرهاد، مارو سیاه می‌کنی؟ آخه قربانت برم، آن موقع که چه چه

مستونت بود، فکر زمستونت هم بود؟

محب علی آدم سر به زیر و کم حرفی است . بیچاره هیچکدوم از این حرف ها را نزد، ولی فرهاد میدانست که لابداز فکرش گذشت. شرمگین و محجوبانه ، تنها بعد از سلام وعلیک و احوال پرسی، در حالیکه سرش را پایین انداخته بود گفت:

— آقا فرهاد، شرمنده‌ام، می بینی که حسن آقا در را از بیرون قفل کرده و به ما هم خط و نشون کشیده که بعد از ساعت کار ، هیچ کس حق ورود به اینجا را نداره!

‎فرهاد از خجالت آب شد رفت زمین. با این که این اولین دست ردی نبود که در این دوران گریز به سینه‌اش می خورد، با این حال نتوانست چشم در چشم محب‌علی نگاه کند، با لکنت ، شب به خیری گفت و راه افتاد.

سر نبش خیابان، کلب حسن نگهبان مادرزاد تعمیرگاه را دید که کنار دیوار ، در خود مچاله شده بود.

«چرا این جا؟ نکند عذر این بیچاره را هم خواستن و سر پیری بی‌خانمان شده ‌است؟ »

حال و حوصله‌اش را نداشت . نای راه رفتن برایش باقی نمانده بود. هندوانه را هم ، که دیگر وبال گردنش شده بود، در سرازیری خیابانی رهایش کرد و در سمت دیگر خیابان، راه خرابه ای را که دیگر زباله دانی شده بود و قبلا یکی دو شب در آنجا خوابیده بود. پیش گرفت. سوز سردی می وزید. دور و اطراف را پایید و وارد خرابه شد. در روشنایی ماه، از میان کیسه آشغال ها دو تا مناسب ترین اش را خالی کرد. یکی برای زیر و دیگری برای رویش . جایی در کنج دو دیوار را که باد گیر نبود، اندکی صاف و صوف کرد و با مقوا و کیسه نایلون ، نشستن گاهی ساخت و نشست . سرش را به کنج دو دیوار تکیه داد و سیگاری روشن کرد. در بحبوهه کشتار سال شصت بود. همه جا در قرق شکارچیان آدم بود. تاب و توانش ته کشیده بود، اگر مرگ راحتی به سراغش می آمد یقین می پذیرفت . فکرش کار نمی کرد . چشم انداز به قدری تیره و تار بود که فرا تر از زمان حال را نمی توانست ببیند

‎سکوت مطلق بود، تنها هر از گاهی اتوموبیلی می‌امد و نوری به تن خرابه می پاشید و به سرعت رد می‌شد. پلک‌هایش سنگین شده بود که با صدای جا به جایی کیسه پلاستیک ها نیم خیز شد. صدا نزدیک‌تر شد، باز هم نزدیک‌تر، نفس اش را در سینه حبس و گوش هایش را تیز کرد. فرهاد در تاریکی بود ولی قسمت اعظم خرابه در روشنایی ماه بود، حتی اگر کسی به قصد شاشیدن هم وارد خرابه می‌شد احتمالا

او را نمی‌دید. از جایش جم نخورد، ولی صدا باز هم نزدیک‌تر آمد و یکباره قطع شد، کلب حسن در برابرش ایستاده بود. دقایقی هر دو سکوت کردند و به همدیگر خیره ماندند.‎

— چه می‌خواهی؟ نگهبانی این جا هم با شماست؟ زهره ام ترکید!۰

‎دقایقی دیگر گذشت. کلب حسن همچنان به وی خیره مانده بود و تکان نمی‌خورد . فرهاد، اندوه و احساس

ترحم را به وضوح در چهره اش می‌دید

— دنیای غریبی است کلب حسن ،می بینی؟

و بعد با خود فکر کرد « چقدر شکسته شده ، شاید هم مریضه و شاید به همین دلیل هم دیگه به تعمیرگاه راهش نمی دن . انگار چیزی گفت۰

‎ـ چی؟ آره ، مرا هم راه ندادند! خوب تقصیر محب‌علی نبود که ، حسن آقا صاحب ملکه، او تصمیم می گیره، بیچاره محب علی چه کاره است ؟ اصلا میدونی کلب حسن، اگه راستش رو بحواهی تقصیر حسن آقا هم نیست. مردم از تقاص پس دادن می‌ترسن . تو که نمی‌دانی چه قیامتیه! خوب مردم دیونه نیستن که بیان به خاطر دیگرون خودشونو به آب و آتش بیندازن

چی گفتی ؟ چرا ما انداختیم؟ هه هه، نمیدونم ! نه این که نمیدونم ، منظورم اینه که…چطور بگم؟ خوب دیوونه بودیم. بیا نزدیک تر.

جایی که کلب حسن ایستاده بود می تونست کار دستشون بده.

۰بیا نزدیک تر، بیا

کلب حسن آهسته در کنارش نشست۰‎

— چه میدونم ، آخه تو که از دنیای ما آدم ها چیز ی نمیدونی . یعنی می خوام بگم اگه پاش بیفته همدیگه رو می خور..

‎اصلا فراموش کن، حالا که وقت این صحبت ها نیست. سردم است کلب حسن، تو سردت نیست؟؟

‎لقمه ای نان و پنیر در جیبش بود، درآورد. نصف اش کرد . نصفی به کلب حسن داد و نصف دیگر را خود به دندان کشید. کلب حسن لختی نگاهش کرد، انگار می گفت خودت بخور، گرسنه‌ای.نه کلب حسن ، نصف آ نصف . این سهم توست بخور. با خجالت لقمه را خورد، قدری نیم خیز شد وغمگنانه نگاه فرهاد کرد، بعد یکی دو بار بناگوش اش را لیسید و آرام سرش را روی شانه‌اش گذاشت و ساکت شد . هوا سرد تر شده بود . قطرات باران بر روی پلاستیک بالای سرشان ضرب گرفته بود. تنگ تر نشستند که باران خیسشان نکند. گرمای ملسی که از تن گرم کلب حسن به تن فرهاد نفوذ می کرد، غنیمتی بود۰

‎صبح خواب مانده بود و هوا کاملا روشن شده بود که کلب حسن یکی دو بار با دست به پای فرهاد زد و بیدارش کرد. فرهاد از جایش برخاست و خود را تکاند و دستی به سر و روی کلب حسن کشید. و از سمت دیگر خرابه بیرون زد. کلب حسن همچنان حیران نگاهش می کرد و دم تکان میداد۰

از سومین مجموعه داستان های کوتاه ام بنام

( باز به بیراهه رفته ام )

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *