دو سروده از / سعید یوسف

دو سروده از: سعید یوسف 

 

اسبِ خرَد

اسبِ خرَد، علیقِ توهّم نمی خورد
یعنی فریبِ بازیِ انجم نمی خورد

داند رهِ نجات نه هموار می شود
تا لطمه ها ز کوفتنِ سُم نمی خورد

داند که اژدهای جهالت، شکارِ خویش
از سر خورد همیشه و از دُم نمی خورد

داند گزیر نیست ز گردابِ هائلش *
تا چون نهنگ غوطه به قلزم نمی خورد

بر پایه های محکم اگر نیست استوار
تعلیمی ات به دردِ تحکم نمی خورد

جانم گرش به جامِ خرد شوکران دهند
آن شوکران بدون تبسم نمی خورد

غم را بقدرِ حاجتِ خود می خورد دلم
این چشمْ سیر، روزیِ مردم نمی خورد *

گر لحظه های شاد می آیند و می روند
نازم به غم، که آمده و جُم نمی خورد

غمخوارِ من نشد کس و گویند مردمان
تا جامِ می پُر است، کس از خُم نمی خورد

این شعر بهرِ مزمزه گفتم، نه زمزمه،
شعری چنین به درد ترنّم نمی خورد

 

* اشاراتی به حافظ و محمد قهرمان

 

بجای آبِ خنک

گاهی به خویش نیز کلک می زند دلم
بر زخمهای کهنه نمک می زند دلم

در عشق، هرکه را که کند دعویِ ثبات،
پرسد ز قلبِ ریش و محک می زند دلم

تا خواب را ز دیده براند، دو قطره اشک
بر رو، بجای آبِ خنک، می زند دلم

یادت گلی ست سرخ که مستانه گِردِ آن
بس چرخها چو شاهپرک می زند دلم

از روی ماه، پاک کنم لکّه هاش را
وقتی برای مهرِ تو لک می زند دلم

عمری گذشت و بینم ازین سیلِ خاطرات،
چون عکسهای کهنه، کپک می زند دلم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *