سال‌های رویایی…/ سه شعر از / عبدالله فیض‌اللهی

عبدالله فیض‌اللهی
سالهای رویایی
خاطرم میآید
سالها دور ، شبی رویایی
آسمان مهتاب و دریا آبی
قوها همراه موج
آرام می‌رقصیدند
شاعری با ساز و شعرش
زندگی را کوک میکرد و
دو دلداده سرود عشق میخواندند  .
اختران
شیطنت آمیز چشمک میزدند و
ماه‌ میخندید .
کودک احساسِ من
شادی کنان ، خنده زنان
آزاد از بند زمان
بی خیال هست و نیست این جهان
مستانه میرقصید .
ولی امشب
چه شبی ابری
چه شبی ظلمانی
چه شبی طوفانی
چه شبی ظلمت خیز
چه شبی طولانی .
صدای رعد و برق و زوزه گرگان
صدای غرش دریای طوفانی
صدلی جغد از ویرانه ای متروک
شبی آکنده از وحشت
شبی مغموم .
راستی آن شب خاطره انگیز چه شد ؟
دو دلداده کجا رفتند ؟
شاعر کو ؟
بجای شاعر و سازش
صدای زوزه گرگ و صدای جغد میآید .
راستی قوها کجا رفتند
چشمک ستاره ها و خنده ماه چه شد ؟
کودک احساسمان دلتنگ لبخند ست
شادی و لبخند و رهایی را
دگر از یاد برده ست او .
راستی آنهمه شادی و لبخند چه شد ؟
آیا باز
صدای شاعر و سازش را
خواهیم شنید ؟
آیا باز
چشمک ستاره را خواهیم دید ؟
آیا باز
در شبی رویایی
ماه خواهد خندید ؟
آیا باز
کودک احساسمان
مستانه خواهد رقصید ؟

آتشکده خاموش
چه کسی بود که گفت
زندگی زیباست
زندگی آتشگهی دیرینه پا بر جاست ؟
آری آری زندگی زیباست
لیک آن زیبا
سالهاست در خواب و در اغماست .
آری ای شاعر
زندگی زیباست
زندگی آتشگهی دیرینه پا بر جاست
لیک آن زیبا کنون خفته ست و
آن آتشکده خاموش و

خاموشی گناه ماست .

گنج پنهان

در من چیزی هست
آری در من چیزی هست
که بیقرارم کرده ست
شعر است یا فلسفه
دُر ست و گهر
یا رازی سر به‌ مُهر
نمیدانم .
چیست آن
که بیقرارم کرده ست
گنجی در من پنهان ست .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *