چند شعر کوتاه از / خالد بایزیدی (دلیر)

خالدبایزیدی(دلیر)
«منیمالهایی برای زیستن»
۱-
چشمان ات را
درمردمک شب می کارم
تاکه هرشب
به کلبه ی تنهایی ام
ماه را
داشته باشم
۲-
وقتی که
تورا می بوسم
زنبورعسلی
روی لبانم می نشیند
وگلهای باغچه
درنگاهت به شکوفه ی
بهارمی نشیند
۳-
زنگ که می زنی
بوی عطرت
درتمام گوشی تلفن ام می پیچد
ومن مست ازبوی عطرتن ات
به تمام پرندگان درباغچه ام
عطرنرگس ای تورا
هدیه می دهم
۳-
وقتی که بوسه هایم
برروی لبهایت خشکید
زنبورعسل نیز…
طاقت نیاورد ومرد
وهمه ی خاطرات شیرین را
به گل سپرد
۴-
سالهاست که مادرم
گل های پیرهن اش را
با اشکهایش
آب می دهد
۵-
وقتی که چشمان ات را می بندی
شب ازتنهایی
حوصله اش سرمی رود
ودرنگاهت
به خواب رویاهایت می رود
۶-
کاش!
شب وروز
نیز…
به هم می رسیدند
همانگونه که
من وتو
به هم رسیدیم
۷-
سالهاست که مرا
به قفس عادت داده اند
ازاین روست که…
هروقت رهایم می کنند
باز دلم
هوای قفس می کند
۸-
این باد
هیچ پرچم سرزمین ام را
تکان نمی دهد
نکندباد نیز…
به اشغال دشمن
درآمده؟!
۹-
درسرزمین من
چندین مجسمه ی آزادی هست
چندین کوچه وخیابان
بنام آزادی هست
اما هیچ نشانی از
آزادی نیست
۱۰-
وقتی که بچه بودم
ازنردبان شب
بالا می رفتم
تاکه برای مادرم
ستاره بچینم
حالا که بزرگ شده ام
پشت بام می خوابم
تاکه مادرم را
که چون ستاره ای
برپوست شب می درخشد
ببینم
۱۱-
تمام عمرم
همه درپائیزگذشت
وهرگز!
هیچ برگ سبزی
بردرختم ننشست
۱۲-
آرزوها!
تنها در رویاها
شاداب وجوان اند
اما به گاه بیداری
همه مو سپید کرده اند

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *