دلم که برای تو تنگ می شود…/ مهوش شفیعی

مهوش شفیعی
۱
دلم که برای تو تنگ می شود

خلبانان جت های جنگی

بمب هایشان را خوشه ای می ریزند

و گل های روی پیراهنم…

 

دلم که برای تو تنگ می شود

زندان بان زنی را صدا می زند

که سال ها پیش مردی را دو ست داشته است

و سال های بعد  زندان را

 

دلم که برای تو تنگ می شود

به زن های زیادی فکر می کنم

که شعر های مردانه گفته اند

بر می گردم به تنهایی ام

دکمه های پیراهنش را می بندد

۲

یک آپارتمان چند طبقه

چند اتاق خواب یک تخته

چند تخت یک نفره

هر چقدر بزرگتر می شوی

تنهاتر…

۳

حکم ها را زده اند

چشم ها دست پاچه خورشید را تف میکنند

مغز های مچاله شده

توی زباله های بی بازیافت ریخته می شوند

گربه ها از رفتگرها می ترسند

مغزها توی ماشین هایی خاص می برند

بعد سرباز ها

با سرهایی پر از بغض

به تفنگ ها به سینه هایشان

به  دخترانی که دیده اند فکر می کنند

و چشم هایی که تف کرده اند خورشید را

در کله های بدون مغز گریه می کنند

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *