راز گل یاس / شعری از / شریفه بنی هاشمی

شریفه بنی هاشمی

راز گل یاس

 

شبی

گل یاسی بر شاخه شکفت

رو به من کرد گفت

 

دیاری ندارم من

نه این‌جاییم، نه آن‌جایی

از تبار عشقم من و رهایی

 

پدرم

ادغامی پیچیده

از تن‌های عاشق

تلنبار برهم

و دستی بیرون مانده از خاک

برای نواختنم

جرقه‌ای در تاریکی

و اکنون

قبله گاهی

در آن سوی من

 

مادرم کولی عاشقی آواره

در جهانی

با دست‌های بسیاری

روییده برخاک، بر آب

جرقه‌هایی

که می‌ترکاندم هردم

 

نیمی از من اینجا

نیم دیگرم آنجا

دیاری ندارم من

نه این‌جاییم، نه آن جایی

 

آویخته‌ای میان زمین و آسمانم من

آمیخته‌ای بین دو کلام و دو نگاهم من

گم‌گشته‌ی بیابان‌های جهانم من

غربت زده‌ی غریبِ دو دیارم من

 

دیاری ندارم من

نه این‌جاییم، نه آن‌جایی

از تبار عشقم من و رهایی

 

2.11.2016

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *