فصلِ شوخِ سفره / سه شعر از / رضا بهادر

سه شعر از  رضا بهادر
فصلِ شوخِ سفره
.
جوشیده در تنفسِ مادر
در دستانم چهره می‌تکانی
برجِ هوا   سنگینیِ شکل‌ را
با سایه‌‌ای‌ به جانِ صدا
                   جمع‌ می‌کند
ستونِ تن‌
بلند‌
دخیل پاهایم
به‌ شفا‌
از بوی لهجه‌‌ات
دو زبان باز کرده است
زمزمه‌ای‌ در خاک
مرده مرده
حجامتِ اسم‌ها را
آب می‌دهد
مزه‌ی حشرات در سایه
مزه‌ی حشرات در آفتاب
مزه مزه به زندگی دست می‌زنیم
برگشته‌ای از پا
بلند بلند
فصل شوخِ سُفره‌
زیاد می‌شود.
بیدار دیدن چیزها در روایتِ اسم 
.
.
بیدار دیدی که همه چیز در غبار ذره بود و اسم‌های آسانی که می شناختی را دور می‌زدی‌… دیده‌ام و بارها از بین چند دانه خاک معلق، صدای‌ تو کردم، در جمع‌… درکِ تو در ذره‌های مایل به زرد روشن بود و یک رگِ شوخ‌ات همیشه بیرون‌تر، سطح‌ مواجه دست‌ با افسردگی‌ام را رو می‌کرد‌.
پایین تر از دو دایره
 اینجا
دست می‌زدم به تنهایی‌ای دیگر از بوی آهو که تاریکی را دویده بود.
(نشانی‌ از نشانه چیزها در تصویر)
دیده‌ای؟
ندیده‌ام که حاصل رگ‌ بچه بزاید‌ و بعد از آن‌… خون از به یاد آوردن خودش سکوتِ بدن را مطرح کند با عقل‌… در میان مسئله‌ام تو نبودی که شکل دیگری از زبان داشتی و معنیِ دیدن را حرف می‌زدی‌ با من؟
-اینجا دقیقا همین لحظه چند بار اسم من تکرار شد-
ندیدمت تا این‌که افتادی از زبان.‌.. _شکل دهن‌ به وقت‌ عبور آبی شد._
 خیس‌ در اشاره‌ی انگشت‌، ربط رنگ‌ها به تاریکی را نشان می‌داد‌.
چیزها‌ که افتادند من قطع شدم از کمر تا رد شوم از رگ‌… پا می‌زدم به کلمه… دست… پا…
سنگین بودی و خالیِ دایره‌ درکِ مجدد تو را بر منِ حاصلخیز، تشدید می‌گذاشت.
تصادف کردم در تسخیر کلمه تا زهره از گوسفند گمشده نشانی‌ آخر را حدس بزند.
زدی؟   زدم…  از لابه‌لای‌ افق با بوسه‌ها سوارِ سیاهی چیزها را در صورتِ غلیظ تماشا، مجبور کردم به معنیِ تو… ردِ خودِ تو را، تکرار می‌کردیم. دیدی؟
آن کلمه من بودم. لب از الف‌ که برداشتی، از لای‌ لا‌به‌لا زعامت تن را در تبانی اشیا راه میدادی‌… راه‌… درست‌ کفِ زبان‌…
تنِ دخالت در سفیدی‌ِ خالی و سنگ در صدای پرنده می‌افتاد‌‌. حجم تباه‌ خودم را گم می‌کردم‌. شکلِ زننده‌ای از بودن‌. میراثِ ناگهان که جوشیده در صدای صداها‌.
بعد خوابیدم‌.
وقتی که خون می‌آمد از حرفت‌، بیدار شدم و خوابِ باطله را تکه تکه پاره کردم‌ چون… عدد امانت‌ در زیر پوست (میان پرانتز) جمع می‌شود. پس نوشتن یک چیز در رابطه‌ی تنهایی، حاصلِ زندگی در رگ است و برگشتن به زندگی سگی‌.
خشک می‌شوی و هر دو دایره از دست من نشانی چیزها را خط می‌زنند.
اسم تمام‌ ماجرا ابزار است… زار از تنِ زمین تمام خودش را دم می‌گیرد‌.
عناوین و منابع ذخیره شده در ذکر، صدای دیگری دارند که رنگ نمی‌شوند.
سفید مایل به زردِ دایره‌ در تعامل نام‌ها که می‌شناختم‌شان‌. همه را…
همه را به شکل دقیقی‌ در بی شکلی‌ نگاه می‌کردم‌.
تو … تو… و دوباره چیزها‌ را در ابتدا
اینجا که نمی‌خوانید… می‌دانم.
یادآوری: رضا بهادر
مدلول‌ها در دستِ تعمیر‌ند‌…
در اولِ رضا
.
پذیرفتم دَری‌ باشم
بر کلیشه‌ی خانه
رفتاری باز
دهانی بسته
روزی دو بار به چشم بکوبم‌
که بیایی اگر که بیا برویی‌ داشتیم‌
در اولِ رضا
برای تو می‌بندم چمدانی سرخ‌
لباس‌هایت‌ را یکی یکی
می‌گردم و پیدا نمی‌کنم مگر‌ دو لب‌
لب از ترک‌ به سمت‌ِ زبان
آهسته آهسته
می‌لرزد‌…
دو گوشِ من محفوظ
ندیده‌ام که بلرزی‌…
 انگار
لوحِ نوشته به پیشانی‌ات
شب‌ است در تنِ مو‌
آوارِ هوا بر بغلِ خیس‌
باسمکِ المکنون‌
نان قرض گرفته‌ام برای مسیر
می‌گذریم
از تیزی تقصیر
سنگی به اعترافِ سرم‌
سر می‌دهد صدا‌
و شتک‌
(حجابی از گریه‌های تو
متلاشی شد)
خونِ مثالیِ اسم ‌
جزای‌ دعا را ریخت
مگر اراده‌ نکردی که در به در…
از لای در صدا رسید:
زخم‌های بازاری‌
ظاهرِ پوست را خشک می‌کنند
و باطن‌ات این‌جا
سوزن سوزن دهان مرا‌
به اقتضای زمان و مکان
تبعید کرده‌ست.
راه می‌رفتم
بر دستان زنی با کلاه فرنگی
کفشِ سیاه‌… لباسِ خاکستری
یک تیتر بودم
بر اولین صفحه‌ی روزنامه‌های صبح
اعدام شد…
کلمه‌ها از طناب‌ بالا و پایین می‌آمدند… می‌رفتند… می‌آمدند…
حروف صدادار‌… رابط…
در رابطه تنها دری که باز می‌ماند
 صدای پایش را جارو می‌کند روزی‌…
 از روزنامه پای مرا بیرون کشیدی و بستی به صندلی
باران به جمله‌ها می‌خورد
و باد‌…
یاد‌ها در کلمه
روزنامه‌ها میان هوا
 تمام اتاق را
بیرون‌ می‌آوردی…
خیسِ صدا بر کلمه می‌ریزد
آب‌ می‌شود این حرف
حرف حرف
چکه چکه
حرف حرف
پیشانی‌ات خونی‌ست
خونِ الف‌ از آخر اسم من
و را
راهِ تو را از حرف‌ حرف پیشانی
خشک می‌کنم
دستِ دلت‌ را گرفته‌ام
سرد است
صورت من می‌ترکد در خود
و بازترین‌ زبان
استجابتِ تعویذ
می‌خواند و کبود
تماشای تو را
خاک می‌کند
تماشای تو بالاست
در اولِ آخرِ رضا
آبستنِ عدد بودم
هفده‌ تمام به ابجدِ کوچک
برگشتم از خودم
و اختیار مشاهده
آنجا که باد
یاد مرا به در می‌کوبید
حجله بستم/ می‌بندم
نیستم که بمانم
این‌جا‌
جا‌ به جا

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *