خرگوش/ داستانی از احسان حقیقی نژاد

خرگوش

تقدیم به ابوالقاسم آمایه که انسانیت و مهربانی را از دستانش آموختم.

گفتم:«نمی توانم،این یکی کار من نیست! آخر این کودک..! نه! نمی شود!»

چند قدمی دور شدم،آن که موهای جوگندمی داشت صدایم زد،ایستادم،به سویم آمد.دیگری که دست دخترک را در دست داشت،همان جا ایستاده بود.گفت:«پدرش ..با حمید و منصور بود»مکثی کرد،ادامه داد:«تا لحظه ی آخر مقاومت کرد،مادرش را سه سال قبل خودت از این راه رد کردی،»این ها را که می گفت دستش روی شانه ام بود.شانه ام را فشرد.چشم هایش را به من دوخته بود.چیزی در نگاهش بود که توان نه گفتن را از من می گرفت.منصور را می شناختم،از ایران! همنورد و رفیق صعودهایم بود.بر فراز قله ها با هم سرودها خوانده بودیم.زمان زیادی از آن غروب غمگین که رادیو اسمش را خواند نمی گذشت!

گفتم:«کار ساده ای نیست،کوه است و برف و پلیس های مرزی،می دانی که!»

باز شانه ام را فشرد:«تو می توانی،این بچه را نمی توانیم به قاچاقچی ها بسپاریم،فقط تو می توانی»

نگاهی به دخترک انداختم، که  آنسو دستش در دست مرد میان قامت دیگری بود ؛موهایش را بافته بود،کاپشن زرد رنگی به تن داشت و عروسکی صورتی رنگ به شکل خرگوش را در آغوش گرفته بود.

ساده نبود جدا کردنش از آن دو نفر که عمو صدایشان می زد.ابتدا با هم درون شهر قدمی زدیم.شکلاتی برایش خریدم.بهش گفتم:«دندان های جلوت را موش خورده» خندید.زمانی که می خواست از آن دو مرد جدا شود گریه کرد.غریبی کرد.اما برایش یک جفت  پوتین خریدم که نقش گل سرخ بر رویشان بود.جدا از آنکه خوشحالش کرد و موجب شد که احساس آرامش کند کنارم،برای سفری هم که در پیش روی داشتیم لازم بود..

پیش از جدا شدن، ساعت و محل قرار را برای تحویل بچه با آنها هماهنگ کردم.قرار شد با مادر دختر تماس بگیرند که راس ساعت در ایستگاه مرکزی قطار در پاریس منتظرمان باشد.گفتم که چند ساعت تاخیر را هم در نظر بگیرند.شماره تلفن ها را هم رد و بدل کردیم.

باید کاپشن مناسبی هم برایش می خریدم،تجربه ی کوهنوردی هایم و همچنین همه ی کسانی که در گذار از مرزها همراهم بودند به من آموخته بود که رنگ زرد در کوه از دور به خوبی دیده می شود.و این برای گذار غیر قانونی ما از مرز مشکل می آفرید.باید تا جایی که می شد از دید پلیس های دو سوی مرز خودمان را پنهان نگاه می داشتیم.کاپشنی هم برایش خریدم.اگرچه برای آن روزگار من صرف این هزینه ها  دشوار بود اما عشق به آنانی که  با حاکمیت اعدام و شکنجه درآویخته بودند و بناچار راهی تبعید و گریز شده بودند،انگیزه ای قوی برایم محسوب می شد.

(این ها را که تعریف می کند به دست هایش نگاه می کنی،دست هایی که سال ها پیش از آن که به دنیا بیایی بر کوه های سرزمینت میخ ها کوفته اند و گشاینده ی اولین مسیرها برای صخره نوردان بوده اند و چند سال بعد  در کوه هایی اینسوی جهان،فرسنگ ها دورتر از سرزمین مادری،آوارگان و مبارزان تبعیدی را از مرزها گذرانده اند،به موهای سپید روی انگشتانش خیره می شوی و به سپیدی برف نشسته بر صخره ها فکر می کنی)

خرگوش صورتی را از خودش جدا نمی کرد،آن را چون عضوی از تن و جان خویش در آغوش فشرده بود.و چه هنگام غذا خوردن و چه خواب لحظه ای از خودش دورش نمی ساخت .یکی دو بار سعی کردم راضی اش کنم که آن عروسک کوچک را در کوله پشتی بگذارم اما زیر گریه می زد و اشک از دیدگانش جاری می شد.چاره ای نبود.نمی شد از هم دورشان کرد.

بهترین زمان برای گذار از کوهی که قرار بود برای پیمودن مرز میان فرانسه و ایتالیا آن را صعود کنیم، شنبه شب بود.چرا که سپیده بر بلندای کوه و در ابتدای مسیر پیاده روی قرار می گرفتیم و حضور کوهنوردان در روز تعطیل،در صورت مواجه شدن با پلیس های مرزی، شاید خود توجیهی برای حضور ما در کوهستان بود.کوله بار را بستم. و بعد از مسافتی که با اتومبیل پیمودم.هنگام غروب از دامنه ی کوهی صعودمان را آغاز کردیم.در طول راه از میان درختان که می گذشتیم، آنجا که شیب تند نبود دستش در دستم بودو با دست دیگرش خرگوش پشمالوی کوچکش را در آغوش داشت و با پاهای خودش می آمد.در جایی که شیب زیاد می شد او را در آغوش می گرفتم .

(حالا چشم هایت را می بندی و مردی را می بینی که کودکی را در آغوش فشرده و از سینه کش کوهی بالا می رود تا بدانجا که به زیر صخره ای برسد،با کوله باری که طنابی و چند تکه نان در آن است،باید تصورش کنی،به چهره اش خوب نگاه می کنی؛ سبیل های پرپشت جوگندمی اش حتمن سیاه بوده، و بی گمان وزنش کمتر و اندامش ورزیده تر،با خیال خودت نشان قدم های بیش از سی سال را از تنش می زدایی،مثل عکس های سیاه و سفیدش، جوانی بلند بالا و چهارشانه با سبیل و موی مشکی پر پشت، با کوله پشتی بر دوش ودخترکی هفت یا هشت ساله با موهای بافته در آغوش،که در زیر مهتاب و لابه لای سایه سار درختان از شیب کوهی در مرز فرانسه و ایتالیا بالا می رود)

در آن زمان صندلی مخصوص صخره نوردی نداشتم، تنها دارایی ام رشته طنابی بود و چند میخ و چکشی.به زیر دیواره که رسیدم.ماه در میان آسمان بود.باز هم به هیچ زبانی راضی نشد که خرگوشش را از وی جدا کنم، که مگر دست هایش برای بالا رفتن از صخره ای که چندان هم بلند نبود،آزاد باشد.با تکه طنابی خرگوش را به تنش بستم،و گفتم «حالا دست هایت آزاد است.و مواظب باش که هنگامی که بالا می کشمت صورتت به صخره ها اصابت نکند،نترسی ها!عمو پیشته»اولش ترسید.اما شیرینی کوچکی از درون کوله پشتی ام به او دادم.سرش را به سینه فشردم و سعی کردم آرامش کنم.گفتم:«عموجان مبادا گریه کنی یا جیغ بزنی و الا پلیس ها ما را می بینند و نمی توانیم پیش مادر برویم.»

(باز هم تصور می کنی،گره ای که بر سینه ی دختربچه ای زده شود.بی صندلی مخصوص کوهنوردی،این فشار می تواند موجب تنگی نفس بشود.حتمن پس ازاینکه او را بالا کشیده،سریع گره را باز کرده،بی گمان بغض دخترک با نفس های تندش ترکیده،بی گمان به سینه اش چسبانده او را تا هم آرام بگیرد و هم صدای گریه اش در سکوت کوهستان به گوش پلیس های مرزی نرسد،حتمن دستان دخترک در حین بالا کشیدن به سنگ ها ساییده شده،شاید دستکشش پاره شده،شاید دستش زخمی شده،او حرف می زند و تو تصور می کنی)

آن بالا که رسیدیم دیگر نیازی به طناب نبود،طناب را زیر تخته سنگی گذاشتم برای موقع برگشت.دم صبح بود و هوا سردتر شده بود.دکمه های اورکتم را باز کردم و خودش و خرگوشش را در آغوش گرفتم که کمی گرم شوند.جای مسطحی بود.از آن بالا می شد دو سوی مرز را دید.چند لحظه ای نشستم.از سراشیبی پیش رویمان که پایین می رفتم دیگر وارد فرانسه می شدیم.و از آنجا بی کنترل می شد با قطار تا پاریس رفت و کودک را به مادرش سپرد.در آغوشم خوابش برد.و من مسیر سراشیبی کوهستان را به سمت اولین روستای مرزی فرانسه در پیش گرفتم.

***

موهایش که روی شانه هایش ریخته بود زیر نور آفتاب، قهوه ای تیره می نمود.گرمای نیمروز آسمان ونیز چند قطره عرق بر پیشانیش نشانده بود.رو به روی مغازه ی پیتزا فروشی ایستاد.یکی از دستانش را از بند کوله پشتی اش بیرون آورد.به تابلوی مغازه نگاهی انداخت و بعد از مکثی وارد شد.به جلوی پیشخوان که رسید به انگلیسی پرسید:«مغازه ی آقا عدول اینجاست؟» پسر جوانی هم سن و سال خودش از پشت پیشخوان پاسخ داد که« آری.»دخترباز پرسید:«می توانم ایشان را ببینم؟»جوان پاسخ داد:«تا دقایقی دیگر به مغازه خواهد آمد.» نوشابه ی خنکی سفارش داد و بر صندلی کنار پنجره نشست.کوله پشتی اش را روی میز گذاشت وهمین طور که نرم نرم نوشابه اش را می نوشید به فضای بیرون چشم دوخت.کبوترها بر سطح سنگفرش  دانه می خوردند و توریست ها آرام آرام می گذشتند.نگاهش به مشتری هایی که می آمدند کشیده می شد.با خودش فکر کرد:الان باید پنجاه و پنج سالی داشته باشد.کمتر یا بیشتر.سعی کردآن چه را به یاد می آورد با گفته های مادرش کنار هم بگذارد و حدس بزند که مردی که او در انتظارش آنجا نشسته بود چه شکلی باید باشد.باز هم نگاهش به سمت کبوترها کشیده شد.چند نفر تند و تند ایتالیایی با هم حرف می زدند که او نمی فهمید.در این افکار غوطه ور بود که دید مردی قدبلند و چهارشانه با سبیل پرپشت خاکستری به سمتش آمد.بلند شد و کنار صندلی ایستاد. قبل از آن که مرد سخنی بگوید،دختر گفت:«آقا عدول؟» مرد نگاهی به او انداخت و گفت:«آره! شما؟»دختر مرد را در آغوش کشید.با صدای لرزانی گفت:«سپیده هستم آقا عدل،می شناسیم»!

***

در سراسر طول راه به سمت پاریس با خرگوشش در آغوش بر صندلی کنارم خوابیده بود.کمی زودتر از زمان تعیین شده به محل قرار رسیدیم.برای آنکه توقفمان در آنجا شک برانگیز نباشد کمی در آن نزدیکی ها قدم زدیم واز مغازه ای کلوچه ای با آب میوه برایش خریدم.وقتی که به محل قرار باز آمدیم،اطراف را دید می زدم که نشانی از مادرش بیابم که ناگهان زنی به سمت ما دوید و جیغ زنان گفت:بچــــــــــــه م!»زن کودکش را در آغوش کشیدو در حالی که اشک می ریخت او را غرق بوسه کرد. جیغ زدن او و این حرکات هیجانزده اش مضطربم کرد.توجه عابرها به سمت ما جلب شده بود.خم شدم و آرام به زن گفتم:«کمی آرام».اما انگار صدای من را نمی شنید.و من را نمی دید.خودم هم در آن زمان پاسپورت و مدرک ایتالیایی معتبر نداشتم و حضورم در آنجا غیرقانونی بود.بیشتر از این، بودنم آنجا ضرورتی نداشت.چند قدم دور گرفتم و پس از نگاهی به صحنه ی پیش رویم.تصمیم گرفتم برگردم.

(حالا تو تصور می کنی،مادری پس از سه سال کودکش را هزاران کیلومتر دورتر از جایی که آخرین بار او را دیده،دوباره در آغوش می کشد،گریه،بوسه..بعد که سرش را بلند می کنداثری از مردی که کودکش را به او رسانده نمی بیند،همان مردی که سه سال پیش همین مسیر را خودش هم با وی پیموده.و باز تصور می کنی مردی را که اینبار تنها از شیب دامنه ی کوهی در غروب آفتاب بالا می رود،و از بلندای صخره ای با طنابی که از صعودش در آنجا جا گذاشته در زیر سنگی،با دو میخ که بر شکاف صخره ای فرو کوفته پایین می رود،که از زیر نگاه پلیس های دو سوی مرز راه را به سوی خانه بپیماید.)

***

آفتاب در میانه ی آسمان است.روز  گرمی ست.مرد کلاه کاسکت و صندلی مخصوص صخره نوردی را زیرسایه سار سنگ هایی که قرار است صعود کنند از کوله پشتی اش بیرون می آورد و به دختر می دهد.موهایش از پشت کلاه کوهنوردیش روی شانه هایش ریخته.به صخره های پیش رویش نگاهی می اندازد وبا لبخند به مرد می گوید:«عمو جان تصور می کردم خیلی از این سخت تر باشه»مرد می گوید:«معلومه برای جوان ورزشکاری مثل تو سخت نیست.»مرد نفر اول صعود می کند و بالا که می رسد دختر را صدا می زند:«سپیده جان حالا بیا بالا،در حمایتی»دختر بند کوله پشتی اش را محکم می کند و به آرامی دستش را به گیره ی سنگ ها می گیرد و صعود می کند،سبک و نرم،همچون رقصی بر روی سنگ.راحت به بالا می رسد. سطح صافیست برای نشستن.از آن بالا کوهنوردانی که می گذرند دیده می شوند، در دوسوی مرزی که امروز دیگر وجود ندارد. مرد زیر اندازی از کوله پشتی اش در می آورد با ساندویچ هایی که از قبل توی کوله پشتی اش گذاشته.دختر هم کوله پشتی اش را در می آورد.برمی گردد،از آن بالا به مسیر پیموده شده نگاهی می اندازد.بعد از مکثی خم می شود به روی کوله پشتی.اشک در چشمانش حلقه می زند.چیزی را از کوله پشتی بیرون می آورد،مرد چشمانش را تنگ می کند و به دستان دختر نگاه می کند،خرگوش صورتی پشمالوییست!

 

احسان حقیقی نژاد

نگارش اول:آتن زندان آلاداپون 2013/10/16

بازنویسی:کاسل،2015/06/24

براساس خاطره ای از آقای ابوالقاسم آمایه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *