رها نمی کندم / سعید یوسف

رها نمی کندم

 

رها نمی کندم، از چه روست، این زنبور؟
نه نیش می زند و نه شود صدایش دور

و چرخ گردِ سرم می زند مدام انگار
و من فتاده به بستر چو مرده ای در گور

نه خوابِ خواب و نه بیدار، حالتی ست غریب،
و می تکانم از اندیشه این غبارِ قبور

و غیژغیژی از آن پله های چوبی، باز،
نشان زندگی و پویش و عبور و مرور

و می روم سرِ سطری که گشته بود رها
و هست سایه ی ساطور در تمامِ سطور

و می رود گلِ سرخی بر آب چرخ زنان
و رنگِ او کند از حلقه های نور عبور

و من چه کهنه و فرسوده ام درین غربت
و زخمهاش چه تازه سعید سلطانپور

 

(سعید یوسف)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *