انسان آبان ماه،سروده ای از رضا بهادر

انسان_آبان_ماه‌

اولین_سالگرد‌

 

توالیِ دست و پای برگشته از دعا

بازوی بسته در هوای‌ سر‌

سرِ‌ سر آوردن‌ که تشت‌ داشت‌ و صداش‌

افتاده از طریقتِ لشگر

انبوهِ سوگ‌ در سُمِ سر بازان‌

شیهه کشید باران

و آب‌ نداشت که بیاید‌

یال‌ از دعا برداشت‌

موی که می‌سوزانی‌ بگو‌ آب‌

میدانِ خالی را

طواف کن‌

خیابان بی طرف است

به سر‌ زدند و ندیدی

به قلب گرفته‌ام

به گردن‌ که رگ است در دود

رنگِ دو چشم که زنگ زده

آهن‌ که نیست

گفتند به پا زدیم و تو سر نیاوردی

سرباری‌

نفس‌ نمی‌کشد اینجا

کو؟

کی پا به پای ندیدن پرید‌

بال‌ از کجا

به بال‌ هم زدیم

پَر‌ پَر‌

که در گلو‌ می‌ریزد رنگ‌

و خون که رنگ ندارد

صداست‌

آهن که نیست

ابر‌ است‌ و نمی‌بارد‌

یال‌ است‌

گره‌ بزن‌ به زخمِ نگاه‌

دیدی

تو سر نیاوردی‌ اینجا

یک جای خالی است

و خیابان خبر که ندارد

جا کو

پا کو‌ کجاست سر به سر‌ این بارِ اضافه

گلوله را حساب کن مادر

چشمش‌ زدی‌

دو تخم مرغ بشکن

بشکن

تیر دعاست‌ و پا نمی‌گیرد‌

سر به سرِ خودت گذاشته‌ای‌

سکوت‌

سر؛ غنیمت است.

 

تمام‌ شد؟

برای تو می‌نوشتم که کلمه در شهر یائسه شد و خون، در رگِ‌ شوخ‌اش‌؛ عفونت کرد. رنگ‌ در هوای ماه پاشید. به سر زدیم و کلمه درآمد. به پا که الف داشت زدند و جای کلمه باد کرد‌. هوا برداشت‌ که عدد شده است. هزار و پانصد و چند حرفِ غیر طبیعی از صدای سنگ‌…. سنگِ خودت را به سینه بزن‌. سینه اگر که بسوزد مردی‌… بسوز‌… حالا بمیر تا عددت‌ را بسوزانند و نی بزنند با گلوی خالی‌ات‌ که گفت: من هم پسر‌ کسی هستم‌. کافِ کویر در دهانِ خشک…. آب… آب… ماهی که آدم میخورد آبان است…. هنوز هم بی‌ آبان‌ را سراسر تن‌ گرفته یا سر است که می‌برند‌ هر جا…  هزار و پانصد و چند آبان‌ در صدای خیابان می‌افتد‌. بلند می‌شود‌. بلندتر‌… افتاد؟ سرِ آبان را آورده‌اند‌. بمیر…

 

رضا_بهادر

 

بداهه برای بیچهرگان در سالمرگِ آبان‌ ماه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *