دیدار دوباره با منِ فراموش شده/ داستانی از سید علی سیداَلَنگی

 

دو روز قبل طی تماس تلفنی با آن مرد به او گفته بود که می خواهد با وی ملاقاتی داشته باشد. در واقع لازم بود که او را ببیند. می بایست از نزدیک در صورتش خیره می شد و حرف هایی را به او می زد که شاید به کس دیگری نمی توانست بزند. خودش هم دقیقاً نمی دانست که چرا این میل در وجودش بوجود آمده بود که به محل کار سابق خودش برود. پشت تلفن بعد از سلام و علیک بدون هیچ تشریفات و مقدمه ای فقط گفت:

– مهندس می خوام یه سر بیام معدن ببینمت.

دو سه ثانیه مکث آن طرف خط در کلام مرد حس کرد و بدون هیچ گونه پرسشی که چرا می خواهد این مسافت زیاد تا دل کویر طبس را برای دیدن او برود جواب داد:

– بیا هستم.

احتیاجی به توضیح بیشتر نبود. نگاه نافذ و عمیق مرد را از پشت تلفن تصور کرد و می دانست که لازم نیست بیشتر توضیح دهد. گویی که از لحن کلامش می دانست چرا بعد از گذشت دو سال کارشناسی که زیر نظر خودش کار می کرد می خواهد او را ببیند. انگار چنان نزدیکی روانی با پرسنل زیر نظر خودش داشت که می دانست دقیقاً چه می خواهند. احتمالاً از لحن ادای فعل “می خواهم ببینمت” وضعیت روانی که در آن به سر می برد را متوجه شده بود. قدرت تشخیص و تسلط روانی بر آدم ها که در وجود این مرد بود را به خوبی فهمیده بود و نسبت به آن آگاهی داشت. در چند صد متری زیر زمین در آن فضای معدن زغال سنگ، به راحتی از طرز راه رفتن کارگری که از فاصله ی زیاد به او نزدیک می شد می توانست بفهمد که در ذهن این کارگر چه می گذرد. این نفر از حقوق واریزی ماه قبل خود راضی نیست، این کارگر در انتهای شیفت دو سه روز مرخصی می خواهد، این فرد قصد زیرآب زدن سرپرست قسمت خود را دارد یا هر نیت دیگری که در سر دارد را می فهمید. “فهمیدن” و “تسلط روانی” بارزترین مشخصه ی این مرد بود.

بیش از دو ساعت از شهر طبس تا قسمتی از کویر که معدن قرار داشت و موبایل هم حتی آنتن نداشت فاصله بود. تا چشم کار می کرد فقط بیابان بود. تا چشم کار می کرد فقط کویر بود و هیچ اثری از گیاه یا درختی نبود. 40 کیلومتر آخر مانده به معدن هم جاده ی خاکی بود. حس لرزش های جاده ی ناهموار برایش یادآور روزهای اول و آخر شیفت کاری 15 روزه ی معدن بود. چندصد نفر آدم در دل این کویر سال ها نصف هر ماه را کار می کردند و به نوعی با اینجا خو گرفته بودند.

در این ساعت از صبح نباید انتظار داشت کارشناسان دفتر فنی پشت میزهایشان باشند. معدن زغال سنگ و نشستن پشت میز در ساعت کاری! همه غیر از سرپرست ماشین آلات و کمپرسورها می بایست در کارگاه استخراج و تونل باشند. حرف های آن مرد را در ماه های اول حضورش در آن معدن بخاطر می آورد که خطاب به سرپرستان و مهندسین گفت:

– کدوم کارشناسی خایه داره تو ساعت کاری زیر کولر تو دفتر بشینه؟! همه باید تونل باشن و بعد از کارگر بیان بالا.

با آبدارچی قسمت اداری سلام و احوال پرسی گرمی کرد و دیگر کسی را در اتاق ها ندید. وارد دفتر مهندسی شد و روی یکی از صندلی ها نشست. برای لحظه ای چشم هایش را بست و اولین دیدار خودش را با آن مرد بخاطر آورد. روی همین صندلی نشسته بود و در صورت مردی نگاه می کرد که نزدیک به 40 سال داشت. صورتش سبزه و موهای سیاهش پرپشت و دماغش کشیده بود. پا روی پا انداخته بود و سیگار می کشید. به یکی از مهندسان گفته بود که به کارشناس جدید بگوید تونل نرود می خواهد با او صحبت کند.

با نگاه نافذ و دقیق او را برانداز می کرد و سیگار می کشید. این چشم ها انگار فقط می خواستند واقعیت عریان هر چیزی را ببینند. با نگاهش او را به خوبی برانداز می کرد. با لحنی که عاری از گرمی و هرگونه صمیمیت باشد پرسید:

– قبلاً کجاها کار کردی؟

– قبلاً مسئول فنی معدن شن و ماسه…

هنوز جمله اش تمام نشده بود که حرفش را قطع کرد و گفت:

– پرسیدم کار چی کردی! این گزارش نویسی ها و کاغذ بازی ها که کار به حساب نمیاد!

– قبلا چندماه تو معدن X افسر ایمنی بودم.

– حتماً می دونی که اینجا هم قراره افسر ایمنی باشی.

– من غیر از ایمنی به استخراج هم علاقه دارم…

دوباره مرد اجازه ی ادامه ی صحبت به او را نداد که حرف اضافه ای از دهانش بیرون بیاید و با سردی در کلام گفت:

– ما اینجا کاری به علایق شما نداریم! شما فقط افسر ایمنی هستین.

با وجود اینکه بیش از 3 سال از اولین دیدارشان می گذشت اما طرز بیان صریح و قاطع مرد را به خوبی بخاطر می آورد. کلماتی که از دهانش بیرون می آمدند هیچ ابهامی در آنها نبود و کاملاً واضح بودند مثل کارد و چاقویی که به قصد پاره کردن و دریدن شکم زده می شوند. از جایش بلند شد و شروع به قدم زدن کرد. روبروی اتاق بهداری ایستاد. روی همین تخت بود که کارگرهای مصدوم را می خواباندند. دست و پای شکسته، دنده های شکسته، گازگرفتگی، گردن شکسته و… آن پیرمرد به اسم سلطان را بخاطر می آورد که به دلیل استنشاق گاز مونوکسید کربن و کمبود اکسیژن تا دم مرگ رفته بود. وقتی که خودش نگران بالای سر کارگر بیچاره ایستاده بود و ناگهان آن مرد با حالتی خونسرد و زیرپیراهن رکابی و شلوارک از اتاق خواب خودش بیرون آمده و وارد بهداری شد. آرام خطاب به او گفت:

– برو ببین شلنگ تهویه رو کی بسته اسمش رو تو نامه ی گزارش حادثه بزن می خوام جلوی همین تونل از سینه ی مادرش آویزون کنم!

از لخت بودن و ظاهر شدن حتی بدون زیرپیراهن جلوی در اتاق آسایشگاه خودش ابایی نداشت. در واقع برایش اهمیتی نداشت که دیگران چه فکری می کنند. آنچه اهمیت داشت این بود که خودش با فقط یک شلوارک بر تن حس بهتری دارد! برخلاف عادت مردان که در زمان برهنه بودن با منقبض کردن عضلات شکم سعی در کمتر نشان دادن چربی های شکم و ورزیده بودن بدن خود دارند، این مرد کوچکترین تلاشی در جهت بهتر نشان دادن بدن خود نمی کرد و هرچه بود را به همان صورت نشان می داد! علاوه بر میل به لخت بودن تن، تمایل به برهنه دیدن آنچه آدم ها هستند داشت و همیشه در رفتارهایش سعی داشت نقاب روی صورت آدم ها را کنار بزند و خود واقعی شان را ببیند. البته خود هم کمترین سعی در جهت پنهان کردن واقعیت خودش و نقاب گذاشتن نداشت.

انگار فقط از غریزه پیروی می کرد! آنچه که در لحظه می خواست را می نمایاند. به راحتی غشاء و پوسته ی روی رفتار آدم ها را کنار می زد و با خود واقعی شان ارتباط برقرار می کرد. خیلی از آدم ها در برخورد با او خود را می شناختند و می فهمیدند دقیقاً کی هستند و در درون آنها چی می گذرد. هر آنچه بود را نشان می داد و آنچه که دیگران بودند را به آنها می نمایاند.

روزهایی را بخاطر می آورد که بعداز بالا آمدن از تونل، با تن خسته و سر و صورت و هیکل زغالی در صف دوش حمام منتظر بودند و شوخی های بی پرده ی مرد را می دید. شوخی هایی که نشان از شناخت کنه وجود آدم ها داشت. روزی که از او شامپو خواست را به یاد می آورد:

– اون شامپوی خودت رو بی زحمت میدی؟!

شامپو بزرگی که داخل کمد داشت را به او داد. مرد با نگاهی معنادار و لبخندی بر لب در چشم های او دقیق شد و گفت:

– شامپو به این بزرگی… راستش رو بگو با این شامپو هربار میری دوش بگیری چند دست جلق می زنی؟!

حروف “ج” “ل” “ق” را آنگونه غلیظ و با احساس بر زبان آورد که می شد لذت این عمل را جاری و سوار بر این حروف حس کرد. چنان به خود ارضایی اشاره کرد که غریزه و امیال انسانی از چشم هایش بیرون می زد!

حتی زمانی که حرفی نمی زد و برای دقایقی جلوی تونل ها ایستاده و به دهانه ی تاریک تونل های پرشیب حفر شده در دل کویر خیره می شد و واگن های زغالی که بالا می آمدند را نگاه می کرد، در صورتش اراده و خواستن موج می زد. آن چشم ها مملو از میل به جلو بردن و خواستن بودند. از آن نگاه ها میل به جلو بردن و انجام دادن می بارید. مثل گرگی که قبل از حمله به طعمه، دندان های تیز و چشم هایش نشان از آماده شدن برای دریدن و پاره کردن دارند… انگار این نگاه می خواست همه چیز را کنار بزند و به جلو حرکت کند. این معدن را در وسط کویر از هیچ ساخته بود. با هر دروغ و کلک و بی رحمی دل زمین را سوراخ کرده بود و واگن واگن زغال را بیرون می کشید. هر جایی که لازم بود هر کاری انجام داده بود تا این میل درونی خودش را ارضاء کند و با بی رحمی دست به هرکاری زده بود. تبحر خاصی در راضی نگه داشتن همه داشت حتی وقتی حقوق پرسنل چند ماه عقب بود.

در حالی که لیوان چای در دست داشت به نقشه های زمین شناسی روی دیوار دفتر فنی خیره شده بود. لایه های زغال تشکیل شده از چند صد میلیون سال قبل که با رنگ های مختلف مشخص شده بودند و پیشرفت استخراج از لایه ها روی آنها نشان داده شده بود. با خودش فکر می کرد که چه چیزی بعد از گذشت این همه مدت او را به اینجا کشانده است. چه چیزی در وجود آن مرد می دید که باعث شده بود بعد از گذشت 2 سال نیاز به دیدار با او را در وجود خود حس کند؟! آیا دچار سندرم استکهلم شده بود و این میل به دیدار دوباره ریشه در این داشت که در مدت زمانی که زیر نظر او کار می کرد همانند دیگران فشار کاری و روانی زیادی را از جانب او متحمل می شد و همزمان و بطور موازی مورد شوخ طبعی ها و محبت های او واقع می شد؟! اما نه… می دانست که گرفتار این سندرم و یا مهرطلبی نشده است. کشش و جاذبه به شخصیت کاریزماتیک آن مرد هم علت اشتیاق به دیدار او نبود. چیزی در وجود او می دید که انگار سال ها با آن آشنایی داشت. نزدیکی عجیبی حس می کرد…

آنقدر به ذهنش فشار آورد که ناگهان متوجه دلیل این عطش ملاقات با او شد. او قسمتی از وجود خودش را در آن مرد می دید! بخشی از وجود خودش که ترکیبی از غریزه، میل خواستن و رفتارهای بی پروا بود. آمیزه ای از شهوت خواستن، میل به دریدن و جلو رفتن و کنترل کردن. همه ی این ها را در خودش داشت و از اولین دیدار با این مرد، این منِ خفته در وجودش بیدار شده بود. قسمتی از وجود خود را در روابط، حرف زدن، نشست و برخاست با او کشف کرده بود و اکنون بعد از گذشت دو سال به صورت ناخودآگاه میل و اشتیاق دیدار با او را داشت. گویی احتیاج داشت آن “منِ فراموش شده” را لمس کند. دلش می خواست دستش را تا آرنج در روان خودش فرو برد و آن “من” را بیرون آورد و با دست روی آن بکشد و حض کند… دیدار با این مرد به نوعی ارتباط با این قسمت از روحش را فراهم می کرد.

تویوتا هایلوکس در حال نزدیک شدن از سمت دورترین تونل معدن به طرف ساختمان اداری بود. باید خودش می بود. معمولاً هر روزی که در معدن حضور داشت لباس کار می پوشید و از کارگاه های استخراج بازدید می کرد. از نزدیک حضور داشت تا خودش کار را جلو برد. تمام وجودش تشنه ی کنترل کردن و جلو بردن بود. ماشین جلوی ساختمان اداری متوقف شد. چکمه پوشیده و آستین ها بالا زده با صورت و هیکل سیاه و زغالی از ماشین پیاده شد. تمام وجودش عین خودِ واقعیت بود. خودِ غریزه بود بدون هیچ غشاء و پرده ای… واقعی بود همانند حس لمس آب سرد…

با گام های آرام و شمرده در چندمتری او رسید. با نگاهی عمیق و خونسرد در حالی که لبخندی بر صورت داشت گفت:

– خوش اومدی!

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *