سرطان دهان، شعری از رضا بهادر

یادداشت را خواندم

دست از ضخامتِ مه‌

برداشت

زن گفت نمی‌رسیم‌

صورت ناشناس‌ چرخید

زن، نمِ مویش‌ را از صدا گرفت‌

لهجه‌ی‌ ناشناس‌ پهن‌‌تر شد.

 

تراشِ اسم در ذکر‌

شکسته‌ بود‌

مرد گفت:

درخت‌ از بوی‌ این حرف می‌روید‌

و ریشه‌هاش‌ در چشم ناشناس‌

سنگ می‌شدند‌.

 

زن در اقامتِ سنگین‌اش‌

جادوی‌ جاده را درخت می‌کاشت…

 

مسافران‌

نفس‌هاشان‌ از چمدان

بیرون افتاد

جا که

جمعیتی قانونی‌

حالتِ خسارت‌ را با دست‌

آغشته است.

 

آغوشِ چرکِ آب‌

صورتِ ناشناس را‌

کنار‌ زد‌ و پرسید:

کی می‌رسیم؟

 

دستم را گرفته بود

شخصیتی‌ که از بوش‌ درخت رویید

برگ برگِ خودش را در آفتاب

ریخت‌:

 

از رسیده‌هاش‌ بچین‌

اسم‌های سبک‌

سرطان دهان دارند.

 

رضا بهادر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *