زیبا‌ترین لبخند جهان/ علی رادبوی

هوا هنوز گرگ‌ ‌و‌میش است. اتومبیل‌ام را در پارکینگ خلوت و کم‌نوربیمارستان پارک می‌کنم و به‌سمت راهروی هوایی که محوطه‌ی پارکینگ را به ‌ساختمان اصلی بیمارستان، وصل می‌کند، راه می‌افتیم. هنوز چند قدمی نرفته‌ایم که به ناگاه پایش به مانع بتنی کف پارکینگ، گیر می‌کند و برای این‌که به بچه آسیبی نرسد، بین زمین و هوا، دست‌هایش را حایل شکمش کرده و با پیشانی زمین می‌خورد. هر‌چه دستم بود رها می‌کنم و به سمت‌اش می‌شتابم. دست به‌زیر بازوانش می‌برم و بلند‌اش می‌کنم. پیشانی‌اش از روی ابروی سمت راست، شکاف برداشته و خون از سر ‌و روی‌اش جاری است. دست‌ وپایم را گم می‌کنم، بعد با عجله در حالی که زیر بغل‌اش را گرفته ام، وارد بیمارستان می شویم، نرس‌ها با دیدن سر و صورت خونین‌اش، بلافاصله، بجای اطاق عمل، به قسمت اورژانس منتقل‌اش می‌کنند. بالای سرش، در‌گوشه‌ی اطاق، خشکم می زند. اشکم بی‌اختیار سرازیر می‌شود. نمی‌دانم برای بدبیاری همسرم است، یا به غریبی و بی‌کسی هر دویمان.

بعد‌ازظهر همان‌روز، طی یک عمل جراحی مقدماتی، جریان خون‌رسانی به غده را، از طریق مسدود کردن چند رگ اصلی، متوقف کرده و با آمبولانس به بیمارستان اصلی منتقل‌اش می‌کنند. تا ساعت مجاز پیش‌اش می‌مانم و بعد راهی خانه‌می شوم.

صبح روز بعد، راه می افتم و خودم را به بیمارستان می رسانم. اعضای خانواده و دوست و آشنای ده‌،دوازده بیمار دیگر که همزمان به اطاق عمل برده خواهند شد، در سالن انتظار به دور میز‌های گرد و سفید رنگی نشسته‌اند. عده‌ای ورق بازی می‌کنند. عده‌ای دیگر در حال خوردن کیک و قهوه هستند. در هر گوشه‌ای از سالن، تلویزیونی روشن است. می گویند، می‌خندند، شوخی می‌کنند. انگار نه انگار که عضوی از خانواده‌شان در اطاق عمل، مرگ و زندگی‌اش به اندازه‌ی مویی از هم فاصله دارد.

به خودم می‌گویم: عجب مردمانی هستند اینها! نمی‌خواهند حتی برای لحظه‌ای هم که شده، در مورد مرگ، قبل از این‌که اتفاق بیفتد، فکر کنند.

سر‌میزی در گوشه‌ای از سالن نشسته‌ام. میز من بدجوری توی چشم می‌زند. لخت و عریان. همه‌ی صندلی‌هایش را به سر میز‌های دیگر برده‌اند. فقط یک صندلی ملنده است که من رویش نشسته‌ام. انگار می‌دانستند که بی‌کس‌وکارم. راحت نیستم. احساس می‌کنم که همه نگاهم می‌کنند. کتاب سینوهه را از کیفم در‌میاورم و می‌گذارم روی میز که کسی میزم را اشغال نکند. می روم از بوفه‌ی بیمارستان قهوه‌ای می‌خرم و از سالن می‌زنم بیرون. باد است و باران و سرما. سرپناهی می‌یابم.

در یک چنین حال و هوای برزخی، سیگار با قهوه‌ی داغ وپرملات می‌چسبد.

راستی چقدر شانس موفقیت وجود دارد؟ شکافتن سر زنی که شش ماهه حامله است و درآوردن غده‌ای به اندازه‌ی یک تخم‌مرغ از قسمت تحتانی مغز، چیزی در حد به استقبال مرگ رفتن نیست؟ دکتر استیج، جراح متخصص مغز تاکید کرده است که اگر عمل هر‌چه زودتر انجام نگیرد، غده، که در اثر تغدیه از هورمون‌های حاملگی، سریعا در حال رشد است، بیمار را در آستانه ی کوری، فلج شدن و مرگ فرار خواهد داد. اگرچه در صورت انجام عمل نیز،احتمال چنین خطراتی هنوز باقی‌است.

نمیدانم چندمین سیگار است که می‌کشم. باد و باران شدید‌تر شده است. به سالن برمی‌گردم. کت‌ام را که خیس خالی است، به پشتی صندلی می‌آویزم و می‌نشینم. از شلوغی و سروصدای سالن چیزی کم نشده است. چندین بار دکتر‌ها با یونیفورم‌های سفید به سر میز‌ها آمده و خانواده‌ها را در جریان چگونگی پیشرفت عمل جراحی مریض‌های‌شان قرار داده‌اند. ولی من هنوز از حال مریض‌ام بی‌اطلاع هستم.

،، نکند در غیاب من آمده و رفته باشند؟ ،، می‌خواهم بروم و پرس‌ و جویی بکنم ولی یک نوع نگرانی همراه ترس، بازم می‌دارد. جرات نمی‌کنم. خود را با این دلیل که ،، شاید عمل مریض من از بقیه مشکل‌تر و پیچیده‌تر است،، راضی می کنم و می‌نشینم و منتظر ‌می‌مانم.

افکار مشوشی از هر طرف به سویم هجوم می‌آورند و من بیهوده تلاش می‌کنم که از چنگشان بگریزم.

،، راستی اگر نتواند از زیر عمل جان سالم… زبانت را گاز بگیر مردک. آن‌وقت بچه ی شش ماهه توی شکمش چی؟… نفوس بد نزن احمق جان. اگر فلج، نابینا، اگر ناقص… خفه، خفه، خفه‌شو! دست‌هایم را روی‌میز بالشت سرم می‌کنم و پلک هایم را برهم می‌گذارم.

با دورنمایی از اهرام ثلاثه، انبوه جمعیت را می‌بینم که در اطراف کاخ فرعون حلقه زده‌اند. سینوهه، پزشک و سرشکاف مخصوص فرعون، بعد‌از شکافتن و خارج کردن بخارات مسموم از سر فرعون و نجات وی، از کاخ خارج می شود. مردم هلهله می‌کنند، بر دهل‌ها می کوبند. بر سرنا‌ها می دمدند و پای می کوبند. من از میان جمعیت به هزار زحمت و تلاش، راهی به سویش باز می‌کنم و دامن‌اش را می‌گیرم و های،‌های می گریم.

با تماس دستی بر شانه ام، بیدار می‌شوم و چشم می‌گشایم. مردی با یونیفورم سفید در برابرم ایستاه است.یونیفورم سفید، با چند لکه‌ی قرمز خون. می‌ترسم، جرات نمی‌کنم یکباره در چشمانش نگاه کنم. آهسته، آهسته سرم را بلند می‌کنم و نگاهم با احتیاط و نگرانی، با نگاهش تلاقی می‌کند. بناگاه، زیبا‌ترین لبخند جهان در چهره‌ی دکتر استیج نقش می بندد.

ــ تبریک می‌گویم. عمل با موفقیت انجام گرفت. چند ساعت دیگر به هوش می‌آید، می توانی ببینی‌اش.

زبانم از بیان واژه‌ای درخور وا‌می‌ماند و برخورد انسانی و فروتنانه‌اش، تمامی دروازه‌های دلم را تسخیر می‌کند. دلم می‌خواهد به پای قدم‌هایش بیفتم و سراپای وجودش را غرق بوسه کنم و در برابرعمل معجزه‌آسای این قهرمان راستین، سرتعظیم فرود آورم. ولی قبل‌از‌اینکه من از خود عکس‌العملی نشان دهم، به یکباره تمامی جمعیت حاضر در سالن، قبل از من به‌پا می‌خیزند و با هلهله و کف زدن‌های مداوم، ابراز احساسات می‌کنند. من هیجان زده و شرمگین از این همه ابراز همدلی و همبستگی و قدردانی پرشورشان از یک ناجی، از یک قهرمان واقعی، دیوانه‌وار شروع به دست‌زدن می کنم و غریو شادی سر‌می‌دهم. ولی یک آن، از‌سر کنجکاوی رد نگاه هایشان را دنبال می‌کنم. به چهارگوشه‌ی سالن منتهی می‌شود.

مایکل جردن، در آخرین لحظه، توپ پیروزی نهایی را در سبد انداخته است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *