سه شعر تازه از عبدالله فیض اللهی 

زر زدنهای دلتنگی

 

واژه ها را گاهی

میزنم بند به هم

تحت عنوان شعر

میفروشم به شما .

فلسفه  هم‌میخوانم

فلسفه هم میبافم‌.

گه گاه با گلهای قالی

با سنجاقک‌ در نقاشی

درد دل میکنم‌.

خون رز میخورم‌ و خون جگر

تا نگویم درد دل را با کس .

در کنار اینها

اهل حالم

عشقبازی میکنم‌

با ماه ، با ستاره ، با هستی

با اینحال

دل من اینجا نیست

دل صاحب مرده

خارج از محدوده ست .

دل من پیوسته دلگیر ست

انگاری

یک سُوال ، یک ابهام‌

در وجودم جاری ست .

عقل من سودایی ست

دل من دریایی ست

من کمی آگاهم

رازها میدانم‌

وحشیم ، آزادم

لیک

عافیت اندیشی در صدد ست

تا مرا رام کند

تا به زنجیر کشد .

وای از دانایی ، وای از نادانی

من چه میگویم کنون

با خودم میگویم هیس ، سکوت .

*********

ما هر زر زدنی را

شعر میدانیم و

هر حرافی را شاعر .

گاه باید زر زد

تا کمی راحت شد .

 

 

وطن در مه

 

وطن را سراسر مه گرفته

خیابانها همه‌ سرد و مه آلود

مردمان سر در گریبان

پر ز اندوه .

هوا تیره ، آسمان اخمو

قمریان کز کرده

گنجشکها خاموش

صدای جغد میآید .

در این خاک مه آلود و گرفته

هزاران ساکت و

جغد نغمه خوان ست .

دلها در سینه ها لرزان

بدنها در غبار غم

مغزها تب کرده و حیران‌

لحظه ها عرق ریزان

خیابان در مهی مبهم‌

مردمان سر در گریبان .

 

 

سهم من از من 

 

آنگاه که بی حضور من

مرا طرح میزدند

کسی از من نپرسید

مایلی در کدام برهه از تاریخ

در کدام ‌نقطه از زمین

در کدام ‌جامعه

و از کدام ژن

پا به خاکدان بگذاری .

کسی نپرسید

مایلی سفید باشی یا سیاه

زرد یا سرخ .

آنگاه که اسپرم و تخمک

با اتحاد کور

تندیسم را میساختند

کسی از من نظر نخواست .

آنگاه که در گرماگرم هماغوشی

رویاها و آرزوهام زاده میشدند

وآنگاه که یک تن‌

به آمار رنجکده اضافه میشد

کسی از من نظر نخواست .

سهم من از من‌ چیست ؟

 

عبدالله فیض اللهی 

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *