غول شعر / عباس سماکار

در بادِ پنهانِ فریاد

چنگ می­زنم و به شعله­های خیابانش می­افکنم

خیابان

سختیِ سنگفرش را بر پوست ملتهب خود تحمل می­کند

سنگ از سکوت می­ترکد

فریادهای سرکشی از کلوگاه جوانی

رویش آرام جوانه بر شاخۀ نازک

نوازش پوسن سِفت شکم و لبخند پنهان زن آبستن در تنهائیِ خانه

دویدن در سربالائی هفت تپه با داس

تا دست نوزادت به شیرینی نیشکرِ رنج برسد

 

آبانِ ماه و آبانِ زمین

از نقرۀ شاعرانۀ خون رنگین است

چنین است حسِ پرتابِ سنگینیِ سنگ در کف دست

 

آری

هنوز آبان است

***

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *