آشفته/ شعری از عباس سماکار

گاهی فکرمی­کنم که می­آئی

و دریچه رخسارت را رو به من می­گشائی

و اتاقم را روشن می­کنی

 

گاهی می­بینم آمده­ای

و من سراسیمه

گل­های شکفتهٔ امیدم را رنگ می­زنم

 

گاهی پنجره­ام

به من

به آن­که پشت دلم پنهان است

امید می­دهد

 

گاهی خوابم

و تو می­آئی

و بیداری فردای دلم را آشفته می­کنی

***

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *