کیْوُر / داستان کوتاهی از هاشم فاضلی

آهو بچه را شست، مادر پنجره را باز کرد، اطاق تاریک و کوچک روشن شد.صدیقه لحظه ای پسرش را دید، با سپیده یکی شده، شفق، یک لحظه بود و دیگر نبود.
اسماعیل از کوچکی سر بسرش میگذاشت. اولین بار وقتی از ده بالا روی موتور پشت سرش نشست، سینه هایش را به پیراهن سفید او چسباند، خیس عرق بود، تنش لرزید. ماهیچه های پشت اسماعیل دو سنگ ایستاده بود، تکان نمی خورد. آخر فروردین ماه، چقدر خورشید به زمین نزدیک بود. موهای سیاه و بلند صدیقه، از زیر لیسی نارنجی اش بیرون ریخته، سر را در هاله ای از شبی نرم فرو برده بود. بوته های قرمز تُرشُوک، و چمنهای سبز با تمام قوت نم زمین را می مکیدند و از این بلهوسی سست و بی رمق شده بودند . ( چقدر عذاب کشیدم ) تخمک های مروارید درخت کوچک نخل بالای سرش به غلاف‌های سفت خود فشار می آوردند. گنجشکها سر در پی هم گذاشته بودند. او پشت خیس خود را به رطوبت زمین چسباند. چشمهای درشت و سیاهش، با تیغه های نوازشگر آفتاب زرد که از پشت برگهای تیز و یکدست درخت نخل به صورتش می افتاد، شوخی میکرد . طاق آسمان بلند بود. ( اسماعیل ازکجا، پیدا شد به اسماعیل گفتم : شوخی نکن، گوشش بدهکار نبود. )
چشمهای بچه هنوز باز نشده و سرش روی سینه افتاده بود و گریه میکرد . ( اسماعیل حتی نگاه هم نکرد، پلکهایش را روی هم گذاشت سرش را روی سینه انداخت و رفت، چقدر گریه کردم ) غروب با موهای زولیده که زیر لیسی خرمن شده بود به خانه رسید، علفها را از روی سرش پیش گاو ریخت . ( نکند که باعث رسوایی بشود. ) به اطاقک کوچک رفت در را بست و خوابید. در تاریکی دست روی شکم نرم و کوچک خود می کشید ( همش تقصیر اسماعیله ) دستش روی برآمدگی ناف ماند مثل پینه پیشانی پدر . ( اگر پیشانی پدر صاف بود بهتر بود . اگر این برآمدگی با ناخن کنده شود خون می آید و همه چیز تمام می شود یا پینه ای بی حس و سفيد و بی خون است. بگیر پدر این تخم مرغها را زن عبدالله آورده، این پنجاه تومان را زن ناخدا ابراهیم ) و پدر نام آنها را به خاطر می سپرد تا شب جمعه بر سر قبرهای آنان فاتحه بخواند. سواد مکتبی و ریش سفید و تنکی با صورتی استخوانی و سیاه و براق و پینه ای سیاهتر وسط پیشانی داشت، پدر صبح زود از خانه بیرون زده بود، درست هفت ماه است که نه یک کلام با او حرف زده و نه نگاهش کرده. پچ پچ مادر با او را شنیده بود، مثل اینکه حتی قبل از این هم از همه چیز خبر داشت مادر چشمهای درشتش زیر فشار کار و سوزش آفتاب مثل دو کاسه خون شده، پای اجاق نشسته و با پیراهن سبزگلدار‌ش عرق از صورت می گرفت. صدیقه اخرین چونه خمیر را به مادر داد خمیر کمی ماند، آنرا به نرمی کف دستش نشاند و بچه درست شد. نازش کرد، دست و پای کوچکش را دید که در هوا تکان میخورد بچه خندید، شیرین بازی می کرد . مادر با چشمانی گشاد و سرخ روی دستان صدیقه رفت. چه میکنی صدیقه ؟ او خمیر را داخل تابه روی آتش انداخت، خمیر سوخت و بتاریکی همین اطاق پناه برد و گریست. کاش میشد دستش را تا آرنج در شکمش فرو کند و همه ی امحاء درونش را آنقدر بچلاند تا هر چه در آن پنهان است را بیرون بریزد.
مادر همه چیز می دانست او دیده بود که صدیقه خانه را بیشتر دوست دارد. روستا عرق کرده و خورشید را تاب نمی آورد. چقدر شکم خود را چنگ می انداخت. روی سنگهای داغ کف حیاط می خوابید.پیراهنش را بالا میزد و آنرا نشان تیرهای گرم و سوزنده خورشید میکرد، شاید بتواند نطفه ی سمج را زیر تابه ی شکمش بسوزاند.
مادر چشمان خونیش را گرد کرد : پنجره را ببند ! اطاق تاریک شد، چه شبها را که روی گُفّاره، تا صبح با آسمان سیاه و ستاره های ترسو و بی خاصیت بسربرد، تا وقتی که ماه یکپارچه، دریا و ده و دشت را بهم وصل کرد. ابری کوچک درست مثل تکه ای کنده شده ازاو، خانه را تاریک کرد، همه جا سیاه شد. چیزی نگذشت، ماه کم کم از زیر ابر سیاه بیرون آمد، حالش دگرگون شد. از روی گُفّاره ، پایین پرید و همه ی تلاطم دلش را توی باغچه روی سبزیهاو جوانه های درخت نارنج قی کرد. دستانش را مثل چنگکی از زیر تا قله ی شکمش با فشار بالا آورد تا راهی از آنجا به حلقش پیدا کند . ای کاش میشد نه فقط آبی تلخ که هرچه در همان فضاى تاريك پنهان است ازحلقش به بیرون پرتاب شود . مادر بیدار شد . دستانش را ستون چانه کرد و با چشمان ورم کرده و سرخش مستقیما کمر او را نشانه رفت . ( مادر همه چیز میداند ) ماهتاب همه ی خانه را روشن کرده بود . پدر بیدار بود .از جا بلند نشد مادر شب پیش با او پچ پچ کرده بود . بدنش بی حس و سرد روی ماسه های داغ کنار باغچه ولو شد و موهای سیاه و پریشانش تمام صورتش را میخراشید . مادر گریه کرد و چنگهای فرو رفته در مو و پوست صورتش را از او جدا میکرد. هوا ایستاده بود و بوی قی و شرجی تکان نمی خورد . مادر او را بلند کرد و با خود به كُنْج همان اطاق تاریک و متروک آورد. چفت در را قفل زد. صدای مادر را میشنید که به دو پرسنده میگفت صدیقه سفر رفته، شبها صدای هق هق مادر را که سر بر در کوچک گذاشته و اشک میریخت را هم می شنید، نگاهش به مادر افتاد که با دستمالی سفید لکه های خون را از پاهایش پاک می کرد.
همه جا تاریک و سیاه بود، نیمه های شب صدای باز شدن قفل در، درون اورا زیر پایش ریخت، دلش میخواست باز وحشت کند تا سببی شود. مادر اورا نمی دید. مادر مستقیم و بی حرف سراغش رفت دستش را کشید به حیاط آورد نفس راحتی کشید، حاضر بودمادر هر چه میخواهد بکند تا از غم خلاص شود. مادردائم دست روی دهانش می گذاشت و از پله ها ی نردبان بدنبال خود بالا می کشید، فقط سگی در بیرون از خانه زوزه میکشید، ده خواب بود، روی پشت بام توی همه ی دنیا فقط آنها بیدار بودند باد و دریا هم خاموش بودند.
_بپر ! بپر پایین دخترم!
او هیچ چیز نمی دید، نه مادر نه پیش رو، نه آسمان کوتاه و سنگین شده، و خود را روی سنگفرش حياط پرت کرد. پدر بیدار بود . صدای سقوط جسمی نرم و سنگین را شنیده بود. بازوانش را روی گوشش چسباند، خود را به خواب زد. مادر سراسیمه از نرده به زیر آمد خودرا به او رساند و او را که روی زمین پخش شده بود در آغوش گرفت، با دستمال سرش خونهای سر و صورتش را که از جایی نامعلوم میآمد پاک کرد. او را به بدن سنگین و گوشتی خود چسباند و با شانه هایش گریه کرد. چقدر آغوش او گرم و خوب بود.
دست و رویش را شست به داخل اطاق کشید. بیرون آمد و در را قفل زد، او صدای نشستن و گریه آرام مادر را پشت در شنید.
خانه از ده جدا شده بود. کار و زندگی در فاصله ای دورتر بود و خانه سر خود را از روستا می دزدید. آهو کمی گِشْتِه در مُدْخّنْ سوزاند. بوی کافور بود.
مادر شبی دیگر بسراغش آمد، او دیگر تکان نمی خورد، از درد، زانو ها را در شکم فرو برده و عرق کرده و چسبناک روی حصیر افتاده بود. مادر به تندی پاهایش را کشید و راست کرد. تمام بدنش را کافور کشید، کمی از آنرا در حلقش ریخت و کاسه ای آب به او داد تا سر بکشد، او حاضر بود هر کاری بکند تا از رنج خلاصی یابد. بوی کپک و کافور همه درزها را پر کرد. سوزش زخمهای ورم کرده با عرق شور، بیشتر میشد. اما اینها هیچ اثری بر آنچه در دلش .وول میخورد و سماجت بخرج میداد نداشت.
گفتم ]لج بازی نکن زنده هم که بمونی فایده نداره [( اصل پدرن که مادرون گاو و خرن ). اگه این بلاها سر هر کس دیگه اومده بود، مادر و بچه با هم سَقَط می شدند. حالا زنده ای که چه بیچاره ؟ آهو او را در قنداق می پیچید و دو سر قنداق را مثل دو سر طناب به بالا می کشید.
هنوز از درد و بوی کافور خلاص نشده، که نیمه شب باز جفت در افتاد. دیگر ازلذت هراس و اضطراب هم بی بهره شده بود. مادر جایش را خوب میدانست. دستش را گرفت، از حیاط گذشتند. مادر سری به اطراف چرخاند و در سکوت و تاریکی ده، دستش را کشید، و او با موهای دراز و آویزان و سر و صورتی زخمی با لباسی خشک شده از خون و عرق اطاعت میکرد .پشت حصار خانه، از کوره راهی که مثل طناب پوسیده تا برکه افتاده بود، رفتند وتا به سر چاهی با دهان گشاد که خشک و ترسناک و سیاه بود رسیدند. مادر نشست و به درخت کنار تکیه داد.
بپر ! بپر دخترم!
شب پیشین بچه تکان خورده بود. زنده بود. مادر نگاهش را به شکمش دراند. پاهایش را دید که مثل بید میلرزند. بلند شد دستی پشتش گذاشت و او مثل پرنده ای بال و پر شکسته با صدایی خفه، به خاموشی ته چاه افتاد. مادر گوشش را گرفته بود. خود را سر چاه رساند. طناب را پایین انداخت.
ببند زود باش!ببند دور کمرت!اما هیچ صدایی از ته چاه بالا نيامد . ته چاه نم برداشت. زود باش صبح شد، ببند دخترم !
مادر به تنه ی درخت تکیه دادو جسد نه چندان سنگین او را بالا میکشید او به بدنه ی فرو ریخته ی چاه کشیده میشد تا به زمین رسید. مادر طناب را می کشید وبطرفش می خزید. سرش را روی شانه ی خود گذاشت و او را که مثل جانوری نرم و بی استخوان شده بود چنگ می زد. تمام شددخترم.!این آخریش بود.
مادر دستان دراز و آویزان او را دورگردنش حلقه کرد و بی توقف، تا اطاق تاریک او را روی دوش کشید، روی حصیر رهایش کرد، رفت، در حیاط را بست، او دیگر شب و روز را نمی فهمید.همه چیز را قبول کرده بود. مادر وقتی برگشت هر چه دست کشید روی حصیر چیزی لزج که مایه شادیش شود نیافت. زیر لب غرید :
_تخم کیور جون سخته !
شب بعد برایش مرهم آورد، دست و پایش را با کهنه پیچید و او را خواباند، او دست مادر را بوسید روی قلبش گذاشت. مادر موهایش را از روی صورتش کنار میزد. خاک از رویش پاک میکرد و اشک، بر صورتش میریخت.
_ دیگه هیچ کاری باهات ندارم.
از همه ی درد ها بدتر همین حرف بود. دستش را رها نکرد آنرا روی چشمهای خیس و لبهای برآمده اش گذاشت. مادر صورتش را میدزدید. مادر صورتش را از بچه می دزدید. اطاق هنوز تاریک بود و به بچه دست نمی زد. از اطاق بیرون رفت. تخم کیور جون سخته !
مادر طاقت نیاورد عهدش را شکست. اخریشه!. با برقع و با چوبی بلند وارد شد، جلوه اش دردست دیگر بود.
_ بگیر توی دهنت فرو کن ! بلند شو دستهایت را به دیوار بزن !
مادر آنچه توان از عاطفه داشت در چوب کردو چون میدانست که بچه ممکن است در کجا پنهان باشد، کمر او را نشانه رفت.جای ناخن های کنده شده و شیارهایی از خاک و خون برای ابد روی دیوار ماند، تا پای دیوار خون پاشیده شد روی زمین در غلطید. مادر جلوه را از دهانش بیرون آورد. پاهایش را از زیر تنه اش بیرون کشید وبرایش آب آورد. ناخن های کنده شده اش را شست. هر دو دستش را با دستمال سفیدی بست. ترسیده بود. رد پای چیز مرموزی را می دید که از آبرو قویتر بود. به عهدش عمل کرد. شبها برایش مرهم میآورد و بر پیشانی او کف دست میگذاشت.
مادر برگشت. هاج و واج بود. با خود حرف میزد. پنجره را گشود. برای یک آن سرخی شفق خود را بدرون اطاق ریخت . میل به مادر بودن داشت. چشمان مادر سر خ تر شده بود. مادر پنجره را با صدا روی همکوبید. شب پیش چه شبی بود. باران بیدریغ می بارید. درخت و طبیعت و زندگی را می شست. همه ی تخم ها که خود را زیر خاک پنهان کرده بودند بمحض بند آمدن باران از خاک سر بر کشیدند. قطرات باران رد پایی روی دریا بجا نمی گذاشت.قلب زمین که از گرما داشت می پوسید به یمن رسیدن رطوبت جان گرفته بود. استخوان درخت خنک میشد عرق (نه ماهه) از روی بدن طبیغت پاک میشد.او درست در همین لحظه که باران سر و صورتش را می شست دردش گرفت. مادر بسراغ تنها مامای جوان روستا رفت. میدانست که آهو هر چه در خانه ببیند در همین خانه می ماند. آهو بالای سرش بود. او که از آنهمه رنج ننالیده بود. زیر فشار درد کمر و شکم داشت می مرد. مرگ به فاصله ای کوتاه می آمد و میرفت.
صدای غرش رعد و برق یک لحظه قطع نمی شد.
مادر به او دم کرده ی تخم اسپند و سیاه دانه داد. رگهای گردنش میخواست از زیر پوستش بیرون بپرند. دندانهایش را در شانه ی مادر فرو میکرد. چه نرم و دلپذیر بود .
_ مادر حلالم کن. آهو بکش راحتم کن، بهم سم سگ بده! مادر دستش را روی دهان او میگذاشت و همزمان شانه های گوشتی و محکمش را به دندانهای برنده ی او می سپرد . آهو با دستکش سفیدش در آخرین ناله های رعدو برق و پایان گریه ی باران جسمی گرد را زیر پای او تحویل گرفت. نفسی کشید، آسوده شد. ولی درد مانده بود.
_ زور بزن، زور بزن !
_ مردم، نمی خواهم. مادر مرا بکش!
_ تمام شد، تمام شد .
صدای رعد افتاد. گریه یچه، چینهای گره خورده ی صورت مادر را از هم باز کرد. فقط همین لحظه بود، دیگر هیچوقت .
آهو به دشت رفت.
سرخی شفق همین یک لحظه بود. آهو وقت بر گشتن از دشت با دستان خالی هر چه راه میرفت خورشید بالا نمی آمد. برگشت نگاهی به شرق انداخت. آنجا آسمان پر از حیض بود. و تا پاک شدن این غبار از روی خورشید و تابش ودرخشندگی آفتاب هنوز وقت میخواست…
* * *
*~كيور ؛ در زبان بومی قشم به معنی حرامزاده است.
**~گُفّاره ؛ تختى كه براى نشستن یا خوابیدن در حیاط از چوب و شاخه و برگ درختان می سازند.
***~ جلوه همان روسری زنانه‌ با نقش و نگار است
( هاشم فاضلي)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *