امروز دیروز / احمد نیک آذر

1

خون.ناگهان قطرات خون از بیرون به سطح شیشه پنجره پاشید /من که

خیره ومبهوت از پشت پنجره اتاق به موج انبوهی از جمعیت ؛در حیاط نگاه

می‌کردم /شوکه شدم. خون ها به صورت من پاشیده بود. هیاهوی زنان از

اتاق بغل ی که ملغمه ای از گریه و زجه و شیون بود؛ شنیده می شد.از

بلندگوی حیاط  صدای آزار‌دهنده مردی که نه به آواز می‌ماند و نه به کلام

؛هم راه با الفاظ ی که هرگز مفهوم آن‌ها را درک نه کردم ؛گوش را کر می

کرد. آن صدا ها  گاه ی ریز؛گاه ی بلند ؛گاه ی فریاد؛ گاه ی زمزمه بود در

فاصله هر کدام از این حالت‌ها نیز/شاخسین واخسین/ گویی های اش زجر

آور بود . باهر شاخسین واخسین گویی مرد جمعیتی از مردان سیاه پوش

نیز که بخشی از شانه های لخت شان تا پشت کمر ها پیدا بود با ضربه‌ها

یی محکم وهماهنگ دسته‌ای زنجیر فلزی را بر پشت خود می کوبیدن؛و

با فریادی رسا /شاخسین واخسین/ مرد رانیز پاسخ می‌دادن ؛و بدون توجه

به لاله های سرخ درون باغچه با لگد های خود آن‌ها را له می‌کردند. بار

دیگرقطرات خون به پنجره شتک کرد؛ و من هراسان از اتاق بیرون دویدم

موج جمعیت تا آخرین پله هجوم آورده بود وامکان هیچ تحرکی را نمی داد

به اجبار آنجا زندانی شدم؛ تا در لحظه‌ای مناسب  /تکان ی به

جمعیت داده شد /خودم را  کنار نرده ها رساندم. اما؛ نه توانستم جثه

کوچک و قد کوتاه ام را به بالای نرده ها نزدیک کنم تا نفسی تازه کرده و

نگاه ی ازسر کنجاوی به حیاط انداخته /به بینم /اوضاع از چه قرار است

از لای نرده ها چشم ام به جایی افتاد که به نظرم خیلی عجیب آمد .از آن

بالا دایره بزرگی را می‌دیدم که حلقه های سفیدی کنار هم چون دانه

های زنجیر چیده شده  و زمینه  آن هابه تمامی سیاه بود/ آنان مردان

2

حسینی بودندباقمه های بلند و لبه تیزی در دست/ قمه هایی با تیغه

های بران که برق تیزی شان هر نگاهی را دونیمه می‌کرد / آنان با کوبش

پاهای شان بر زمین هماهنگ و هم آوا با هم شاخسین واخسین گویان

قمه ها را برفرق سر خود فرود می آوردندو با فرود هر ضربه قمه بر فرق

سر/فواره ای از خون به بیرون می جهید/مردان حسینی با این فوران ها از

خود بی خود شده به آرامش می رسیدند.تازه متوجه شدم قطرات خون

پاشیده شده به شیشه پنجره از کجا بوده. کم کم حالم بد شد و بی

اختیار  رها شدم/ اما؛ جمعیت کنار من مانع از  زمین افتادنم شدند و جثه

کوچک یک پسر بچه هشت ساله مدت کمی با تکیه به ران های

گوشت آلود  زنی درشت هیکل که در کنارش بود بی حرکت باقی ماند

تا این که با موج مجدد جمعیت ایوان نقش زمین شدم و چنانچه نه جنبیده

بودم لای لگد های حمایت گران مردان حسینی له می شدم. صدای

شیون و زجه و گریه توأم با کلمات نا مفهوم هم راه با صدای زنجیرهای

فرود آمده بر بدن های نیمه عریان و شاخسین واخسین گویی قمه زنان

هم راه با طنین بلند گو در سرم غوغایی به راه انداخته بودن/بوی برنج

های زعفرانی همراه خورشت هایی که با روغن اعلای کرمانشاهی دردیگ

هایی بزرگ کنار حیاط به روی شعله هایی از هیزم می جوشیدند مشامم

راپر کرده و گرسنه گی ام را تحریک می کردند. صدا ها اندک اندک در هم

آمیخته  نا مفهوم می شدند. چشمان ام جایی را به درستی تشخیص

نمی داد /فقط اجسامی را می‌دیدم سیاه پوش / در هم می لولیدند

گویی می‌خواستند به روی من هجوم بیاورند . بی اراده برای فرار از آن

هجوم ها کمی نیم خیز شدم اما توان حرکت نه داشتم ؛ دوباره بر زمین

افتادم. از لای نرده ها چشم ام به بچه شیر خواره ها و کودکانی

 

3

با سر های تراشیده افتاد که توسط پدران شان به جلوی مردی رانده می

شدند. این مردهیکلی بزرگ/سری کچل/ ریشی انبوه داشت.دور سرش

روبان سبزی بسته بود/شمایل اش شباهت غول چراغ جادوی قصه علی

بابای بچه‌هارا داشت/او با تیغه تیز سلمانی در کف دست بزرگ اش که به

اندازه یک بچه شیرخواره بود با مهارت خاصی در یک حرکت شکافی بر سر

این بچه‌ها ی بی نوا وارد می‌کرد / در تماس تیغه تیز چاقو با پوست نرم

.تازه اصلاح شده سربچه‌ها خونی  فوران می‌زد /دیگر چیزی نه فهمیدم

از شوری مزه آبی که به روی لبانم چکه می کرد چشمانم را نیمه باز کردم

خودرا آغوش زنی یافتم با تنی گوشت آلود؛غب غب های آویزان ؛گوشها و

.گردن و مچ دستانی مملواز طلا هایی براق که وزن زن را دو چندان می‌کرد

لپ های گوشت آلود با صورتی بزک کرده ؛ لب‌های سرخ ماتیکی اش با

پودر های ماسیده بر صورتش از شدت عرق در هم شده و زن ناجی من

تبدیل به هیولایی شده بود وحشتناک که من را هم از چکه های عرق غب

غب اش در امان نمی‌گذاشت ؛ باری از شدت ترس فریاد زنان خودم را از

آغوش نمناک اش رهانیده لابه لای جمعیت به بیرون دویدم.همه جا موج

جمعیت بی قراردر حرکت بود.با فریادهای شاخسین واخسینی که گوش را

.کر می‌کرد

فردای آن روز مادر مثل همیشه قابلمه ای از غذا را لای بقچه ای پیچید و با

سفارش های همیشگی اش به من گفت/ بچه بازی گوشی نه کنی؛مواظب باش ؛ تکونه اش نه دی؛ می ریزه؛ زود به رسون.بابات گرسنه اس

تا دژبان ها عوض نه شده‌اند خودتو به رسون.من هم از ترس اینکه پدر

گرسنه به ماند و یا دژبان ها پاس شان عوض شودو دیگر به بازداشت گاه

راه ام نه دهندبه زور لقمه آخر رادر دهان ام چپاندم که در گلوی ام گیرکرده

 

4

ومادر بامشت محکمی به پشت ام کوبیدتا هم کمکی کرده برای رفع

گرفته گی گلو وهم حرص اش را خالی کرده باشد. لقمه از دهان ام هم

راه با فریاد مادر بیرون پرید که می گفت/الهی خیر از دنیا نه بینی شیکمو

نمی تونی یک دقیقه جلوی شیکم بی‌صاحب مونده ات را نگه داری تا بری

برگردی وبقیه اش را کوفت کنی. من پنهان از چشم و غضب مادر لقمه

بیرون پریده را برداشته وچکمه های پلاستیکی ام را به پا کرده قابلمه به

دست همان‌طور که لقمه نیمه جویده رادر مشت ام می فشردم دوان دوان

حیاط سنگلاخی مان را طی کردم و خودم را به خیابان رساندم. سرمای

زمستان‌های تبریز تا مغز استخوان‌هارسوخ می کرد/برف هم که می بارید

تا زانوی پاهای ام در برف فرو می شدند.اما وحشت این که پاس دژبان ها

تعویض شوند؛ مرا وا می‌داشت که با آن جثه نهیف به شدت و سریع به

دوم.با هر قدمی که بر میداشتم برف ها داخل چکمه هایم فرو می‌شدند

و چکمه هایم را سنگین‌تر می کردند.اما؛ فکر گرسنه گی پدر من را از رفتن

باز نمی داشت و با تمام قوا سعی می‌کردم قدم‌های ام را از برف ها بیرون

کشم و به دویدن ادامه دهم .بالاخره جلوی درب بزرگ آهنی دژبانی

رسیدم. خوشبختانه پاس های دژبانی تعویض نه شده بودند.دژبان همیشه

گی من را شناخت و با لبخند تمسخر آمیزی پرسید/ نه منه گتیر میسن

یعنی چه چیزی آوردی/ من که از سرما یخ زده بودم و می لرزیدم ولپ

هایم از شدت سرما و دویدن‌ها گل انداخته بود با ترس ووحشت گفت ام

برای پدرم غذا آوردم.او بالهجه آذری اش گفت/ گده بیزه فارسی فیرداما

یعنی برا ی ما با فارسی اطوار نیا /من با نگاهی توأم از خواهش وتمنا فقط

به او خیره می‌شدم واو پس از خنده چندش آوری اجازه می‌داد و می‌گفت

سیکتیر دده ن اوردا/ یعنی گمشو پدرت اونجاست. البته من می‌دانستم

 

5

پدر دم آن‌ها را می‌دیده تا من را به داخل راه به دهند.پدر غذای آنجا را نمی

خورد یا نمی‌خواست به خورد؛ به همین  منظور من از منزل که فاصله

چندانی از دژبانی نه داشت هر روز برایش غذا می بردم.او با رشوه هایی

که به دژبان ها می دادغذایش را می گرفت.آن روز پدر پس از نوازش

همیشگی گفت /تو این سرما واجب نه بود بیایی ؛من با نگاه به چشمان

بی رمق اش گفتم / پش شما چی گرسنه می ماندی؛ او با نگاه مهربانانه

اش در گوشم زمزمه کرد شوخی کردم/ایستیرم آرازدان گجرسن؛یعنی

منظورش این بود که گذشتن از رودخانه ارس را بیاموزم و ادامه می‌داد این

غذا ها بهانه‌ای هستند برای دیدار یک دیگر.مثل همیشه به شوخی با کف

دست اش به پیشانی ام می زد. او همیشه غذای برده شده را در قابلمه

ای دیگر خالی می کردودوباره ظرف برده شده را پس می‌داد تا برای فردا

یش دوباره غذا به برم. آن روز وقتی درب قابلمه را برداشت و بوی خوش ـ

روغن وزعفران به مشام اش خوش آمد گفت/ به‌به امروز غذای سفارشی

و اعیانی آوردی چه خبره وخندید؛من سفارشی را که مادر کرده بود به او

گفتم/بابا این غذای نذریه که اشرف خانم داده و به مامان سفارش کرده

تا برات بیارم. پدر با شنیدن این حرف سگرمه هایش در هم شد و تمامی

غذا را علیرغم گرسنه گی اش درسطل آشغال خالی کردو با عصبانی ات

گفت/به مادرت به گو به اشرف خانم به گوید دیگه لازم نیست برای ما غذا

ی نذری بیاورد و به مادرت هم به گو برای این توی این هولوفتونی ام که

این اراجیف را دیگر نه شنوم.می دانستم آن روز پدر گرسنه ماند اما تا مدت

ها نه فهمیدم چرا این کار را کرد و منظورش از آن حرف‌ها چه بود.تا اینکه

سال‌ها از آن ماجرا گذشت و روزهای خشم و نفرت مردم برعلیه

دیکتاتوری شاه را دیدم و خودم نیز با آن موج هم راه شدم ؛ روزی که

 

6

صحنه‌های بخشی از تظاهرات دانشگاه تهران را تدوین می‌کردم بی‌اختیار

یادهای کودکی‌ام در تبریزدوباره در ذهن ام جان گرفت. همان /شاخسین

واخسین گویان آن روز درحیاط بزرگ ومملو از جمعیت؛ این بار در محیطی

فراخ تر به وسعت دانشگاه تهران در مقابل کسانی که آزادی، برابری،

عدالت اجتماعی را طلب می‌کردند صف آرایی کرده و فریاد می زدند/گر

امر ایلسه بوگون مراجع غان توکرم غان توکرم؛یعنی اگر امروز مراجع تقلید

امر به فرمایند خون می ریزم خون می ریزم.قمه زنان آن روز در انتظار مجوز

.جهادی بودند تا خون به ریزند؛ پای به کوبند و خون به ریزند

سال‌ها گذشت و طی این سال‌ها چه خون هایی ریخته شد ومن امروز

کنار رودخانه راین مات و مبهوت به آن خیره شده‌ام و صدای پدر در گوشم

طنین انداخته که می‌گفت می‌خواهد از ارس عبور کند و مراهم با خود به

برد .قطرات آبی که از عبور کشتی تفریحی بر روی رودخانه راین بر من

شتک می‌کند من را به خود می آورد.هنوز به یاد قطرات خونی هستم

که از پشت پنجره پاشیده شد و یاد لاله های سرخی که زیر پای عزاداران

حسینی لگد مال شدند.شره های خون سرازیر شده از پشت شیشه

پنجره یاد هایم را در هم می‌ریزد و من رودخانه راین را ارس می‌بینم

احمد نیک آذر

20.02.2008 Köln

 

 

 

 

 

 

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *