نوروز و هومن / چند سروده از / اسماعیل خوئی

نوروز و هومن

۱

همرقصِ تو، دخترم! ببین، بید آمد!

خنیاگرمان، به بزم، ناهید آمد!

از داغِ برادرت مکن یاد امروز:

نوروز است این! ببین، ببین، عید آمد!

۲

داغِ دلِ تو داغِ دلِ من هم هست:

امّا نوروزگاهِ شیون هم هست؟!

بگذار، سبا! خیال مان یار شود:

یعنی که گمان کنیم هومن هم هست!

۳

عید است، سبا! زاری وشیون بگذار!

همراهِ پدر، قدم به گُلشن بگذار!

ور داغِ برادر نگذارد، آن را

در کُنجی از انبارِ دلِ من بگذار!

 

بیست وهشتم اسفندماه۱۳۹۷،

بیدرکجای لندن

 

شادباشِ نوروزی

به استادِ بزرگ ودوستِ بزرگوارم،ابراهیم جانِ گلستان

 

۱

گویند: ـ«گلستان به خودش مغرور است:

از فرطِ غرور، بر همالان کور است»!

او گوهرِ خویش را شناسد: زین روی،

پیوسته ز خرمُهره فروشان دور است.

۲

گو بی هنران پایه ندانند او را:

سوی صفِ خود فرو کشانند او را!

نابوده بگیرشان: که یارانِ هنر

دانند که در کجا نشانند او را.

۳

دانند بسی به هوش وبینش تیزم؛

خوانند بسی سروده رشگ انگیزم:

امّا، چو به هرکارِ گلستان نگرم،

بینم که چه مایه پیشِ او ناچیزم.

۴

نه قصّه، نه سینما،هنر را بینم؛

وآنگاه بزرگی ی بشر را بینم.

در کارِ گلستانِ بزرگ است که من،

زین هر دو، شکوهِ هر اثر را بینم.

۵

از گنجه ی آفریده های بسیارِ شما،

آورد گُزینه ای از آثارِ شما

نتوان، به شمار از همه با هم کمتر:

چون نیست مگر بهینه هر کارِ شما.

۶

از بهرِ گلستان چو همالی جویم،

هر جُستاری باز بَرَد تا اویم.

ـ:«شادم که زیم»، گوید،«در عصرِ امید»*:

من نیز از اوی و خود همین را گویم.

 

ششم فروردین۱۳۹۸،

بیدرکجای لندن

 

*استادِ دیگرم،اخوان جان.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *