نقد کتاب “طنز در ادبیات داستانی ایران در تبعید” اثر: “اسد سیف” / کتایون آذرلی

رو مسخره‌گی پیشه کن و مطربی آموز

تا داد خود از کَهتر و مَهتر بستانی.[1]

 

نقد کتاب “طنز در ادبیات داستانی ایران در تبعید” اثر: “اسد سیف”

منتقد: کتایون آذرلی

 

“‌آن که خنده را وقیح می‌نامد و زشت می‌انگارد، لذت نمی‌شناسد و سرسپرده آگاه و یا ناآگاه فرهنگ مرگ است. خنده اعلام نفرت است در برابر هر آن‌چه که بخواهد زندگی را به حصار بکشاند و محدود کند. آن‌جا که خنده قطع گردد، مرگ و فرهنگ آن پیروز می‌شود. نیستی خنده، جشن پیروزی مرگ است. نفرت از خنده، انزجار از زندگی‌ست و تقدس‌گرایی مرگ. آن‌جا که خنده قطع گردد، شادی مرده است و هستی از زایش بازمانده است.” ص19

این جملات برجسته برگرفته از متنی‌ست که نویسنده آن را نگاشته و آن را بر اثر خویش نمودار ساخته است.

اثری که خوش درخشید و دریچه‌ی دیگری را رو به ادبیات گشود.

کمتر در ادبیات کهن‌سال ‌و معاصرمان متنی خوانده‌ایم که توانسته باشد به موضوعیت “طنز” از زوایای مختلف پرداخته و آن را تک‌سلولی نموده و به تشریح و توضیح آن همت گمارده باشد. این اثر امکان این را می‌دهد تا ما آن را از روزگاران پیشین تا عصر حاضر، هم‌سو با موضوعات و مفاهیم اجتماعی و سیاسی و فرهنگی بررسی کرده و بخوانیم. بخوانیم و دریابیم. دریابیم و تأثیر پذیریم. تاًثیر پذیریم و بر آن واقف شویم.

نویسنده، این مقوله را که فرمی از ادبیات است، در سیزده قسمت توضیح می‌دهد و خواننده در هر یک از این بخش‌ها دریچه تازه‌ای را رو به خود گشوده می‌یابد. از خنده و ارزش آن می‌گوید.

لازم به ذکر است که نویسنده به ارزش خندیدن از نظر بیولوژیکی و روان‌شناسی نپرداخته و به این حوزه وارد نشده است.

صرف‌نظر از این منظر: “سقراط” آن را “سلاح سیاسی” نام می‌گذارد.”هانا آرنت” آن را رابطه‌ی مردم با حکومت‌یان می‌خواند.”اسلام”آن را مایه شّر قلمداد می‌کند. سیاسیون و دیکتاتورها آن را برنتافته، طنز را عاملی در جهت فروافتاده‌گی از اُبهت و اقتدار قلمداد می‌نمایند و جانیان و خشونت‌گرایان آن را عامل “پیروزی و قدرت” می‌خوانند.

نویسنده در قسمت “خنده مرگ” از عید “عُمرکُشان”می‌نویسد:

” آنان که این روز را در ایران جشن می‌گیرند، در کورذهنی خویش فکر نکنم چیزی از واقعیت این روز بدانند و یا اصلاً اندکی به رفتار خود بی‌اندیشند. با نگاهی به تصاویر در فیلم‌های یوتیوپ پیرزنان چادر به‌سر و پیرمردانی را می‌بینیم که کنار جوانان، حتی خندیدن نیز نمی‌دانند و یا شاید از یاد برده‌اند. آنان نمی‌دانند و نیاموخته‌اند به چه شکلی باید شاد باشند و شادی کنند. جوانان نیز به دور از جهانِ بود و هست، می‌خواهند از موقعیت بهره برده، اندکی خوش باشند. در این جشن‌ها ساز و آواز، دنبک و دایره به‌کار گرفته می‌شود تا رقص و کرشمه در پناه همان سه روزی که خداوندگارشان دفتر و قلم به کنار گذاشته، به زیر پرچم جمهوری اسلامی، خوش باشی رنگ نژادپرستی و مرگ به خود بگیرد و چنین است که تنها امکان خندیدن در جهان شیعه رنگ فقاهت حکومتی به خود می‌گیرد. مجسم‌کردن حاج خانم‌هایی آرایش کرده که لباس‌های رنگارنگ پوشیده‌اند و حاج آقاهایی ریشو که مُهر و تسبیح در جیب، هلهله‌گویان می‌خوانند و می‌رقصند. شنیدن صدای قرآن در کنار ساز و آواز فقط در چنین روزی است که ممکن می‌گردد.

” عید خنده” نشان از جامعه‌ای بیمار دارد با مردمی بیمار.

“خنده مرگ”، خنده‌ی روان‌پریشانی است که جهان را روان‌پریش می‌خواهند.” ص 25

در بخشی دیگر نویسنده ماهیت طنز را در جامعه مذهبی بررسی می‌نماید و بر این باور است که در جامعه مستبد ـ مذهبی، خندیدن نشانه‌ی فرودستی و ناراستی است. اهریمنی‌ست و شیطانی.

اما آن‌چه در جامعه مستبد مذهبی از شادی برچیده می‌شود، سوی دیگر ماجرایش بازمی‌گردد به اهرم “کنترل و اتورتیه”. “شادی” شورآفرین و جنجال‌آمیز است. “شادی”، بخش بزرگی از رهایی “درون” است و خنده و خندیدن نشانه‌ی آن.

آن‌که می‌خندد بی‌شک از “درون” رها شده‌است و به‌کار “این ـ همانی” در آمده‌است. این‌که؛ در زمان حال بایستد و خود، فارغ از آن‌چه در پس و آن‌چه در پیش است، گرداند. این اما خواست مستبدین نیست. زیرا آن‌چه در “حال” و در فرهنگ مستبد موجود است، عدم قدرت هر چه بیشتر بر کنترل و تسلط است. و “شادی” تسلط را برنمی‌تابد.

“غم” ما را نه بر تعقل، بل‌که “در گذشته “و “به گذشته” رهنمون می‌سازد. در “گذشته” شادی و خنده نیست. غم موجود است و آن‌چه از سر گذر داده‌ایم. در “غم ” انسان “فعال” نیست، “منفعل” است. “رونده” نیست، “رهرو” است.

نویسنده در کالبد‌شکافی واژۀ “طنز”، آن را از نظر معنا و مفهوم واکاوی می‌نماید و از چیستی و نمود آن قلم می‌زند. او بر این نکته انگشت می‌گذارد که؛” با لطیفه نمی‌توان رژیمی را ساقط نمود، اما در قداست آن می‌توان شک برانگیخت.”ص33

شاید بیهوده نباشد که نوشت: “طنز” در برابر قدرت مستبد اهرمی‌ست هم‌چون سلاح. هر قدر جامعه‌ای اسیر استبداد باشد، طنزها و لطیفه‌هایش افزون‌تر است.

“به سخره‌گرفتن قداست رژیم از جمله محتوای بسیاری از لطیفه‌هایی‌ست که امروزه در جامعه ایران رواج دارد. این لطیفه‌ها گاه آن‌قدر سخن باریک، نکته‌ی ظریف و چند پهلو در خود دارند که می‌توان این‌گونه از طنز را به‌مثابه یک ژانر ادبی پذیرفت.”ص 45

در بخش “لطیفه‌های نژادپرستانه” نویسنده بر این گمان است که براساس تحقیقات “انجمن علمی انسان‌شناسی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران” سازنده‌گان اصلی این نوع از لطیفه‌ها فارس‌ها هستند. هدف از بازسازی این جوک‌ها اما در سه نکته نهفته است.

نخست: حفظ برتری بر قومی دیگر و متزلزل ساختن هویت آن.

دوم: تسلط بر زبان جاری کشوری و حذف زبان قومی دیگر.

سوم: نفی فردیت افراد و یک‌سان سازی آن.

در این اثر سر به قرون وسطا می‌گذاریم و با نخستین طنزپرداز یونانی آشنا می‌شویم و به چه‌سان شده‌گی نام‌های حیوانات بر انسان دست می‌یابیم و “این‌که تا قرون میانه، تحت استیلای کلیسا، طنزگویی گناه به‌شمار می‌آمد.” ص51

در بخش “کارناوال، میرنوروزی و نخستین سند برابری انسان‌ها” ما با نخستین پادشاهی که شادی‌آفرین و زندگی‌بخش است آشنا می‌شویم. با “گودا” و آن‌چه خواست او بود و بر مردم آن خواست را روا می‌داد. این بخش، بسان دیگر قسمت‌های این اثر خواندنی‌ست.

” طنز کارش حذف اخلاق حاکم بر زندگی است. طنز دیکتاتور و دیکتاتوری را برنمی‌تابد ولی قصد نابودی آن را نیز ندارد. اصلاً وارد کارزار نمی‌شود. سخنان دیکتاتورها را از جدی‌بودن تهی می‌سازد. به سخره می‌گیرد، بی‌آن‌ که در برابر دیکتاتور قد علم کند و سر به شورش بردارد.” ص62

به امر مقدس و یا حتی شخص مقدس نباید خندید.[ زیرا] هاله‌ی قدسی آن را می‌شکند و تابوشکنی می‌کند. ص63

در متن با نویسنده به دوران پیش از مشروطه سفر می‌کنیم و از میان نام‌های آشنا و صداهای به‌گوش رسیده، به چند نام کمتر شنیده می‌رسیم؛ “دکتر رفیع خان امین” با نام مستعار “فمنیست” و “تقی رفعت” با نام “فمینا”. بعد “مهستی گنجوی” و “بی‌بی خانم استرآبادی”. اما آن‌چه در این دوران برجسته به چشم می‌آید زنان است که موضوع سوژه واقع می‌گردند. زن در طنز آن دوران تا به عصر معاصر همواره سوژه بوده است.

بنابه نظر نویسنده ” کم‌تر زن طنزنویس در ادبیات ایران حضور داشته است. بر این اساس طبیعی‌ست که طنز کشور مردانه باشد و فرهنگ مردسالاری بر آن حاکم.” ص78

علت این امر برخاسته از فرهنگی‌ست که زن را فرودست می‌شمارد. خنده و شادی و تعقل به موضوعات را از او می‌ستاند. تفکر اجرایی را از او می‌گیرد. به او”دیگر بوده‌گی”اطلاق می‌کند. نگاه مشکوک به امور را از او برنمی‌تابد. خنده‌ی زن نشانه‌ی سبک‌سری است و خنداندن دیگران از سوی او نشانه‌ی بذله‌گویی. اصطلاح عربی “التبسم من‌الرحمن، القهقهه من‌الشیطان” اغلب برای زنانی به کار گرفته می‌شوند که قهقهه می‌زنند و با صدای بلند می‌خندند و پروایی ندارند.

طنز منافات با شوخی‌های رکیک جنسی دارد. این بخش عامیانه که از دیرباز تاکنون بوده‌است ارتباط روشنی با طنز ندارد. موضوعی که شاید بهتر است همین‌جا بازگشایی شود این‌که اساساً فحاشی صورت دیگری از خشونت زبانی است. تقلید از زبان مردانه است. بسیاری از زنان چه در محافل عمومی و دوستانه و چه در فضای مجازی و حتی برنامه‌ها و شوهای تلویزیونی داخلی و خارجی، خود آتش‌بیار معرکه‌اند و به شوخی‌های از این دست نه تنها اعتراضی نمی‌کنند، بل‌که پا به پا می‌آیند و این را نشانه شهامت و هم‌طرازی با مردان می‌یابند. شوخی‌های جنسی مرد محورند و متأسفانه اغلب زنان ناآگاهانه با این محوریت هم‌صدا می‌شوند.

نویسنده در عبور از دوران پیش از مشروطه عبید زاکانی را مرور می‌کند و به آقاجمال خوانساری می‌رسد و عاقبت در گذرگاه مشروطیت می‌ایستد.

دوران مشروطه تأثیر چشم‌گیری بر ادبیات ایران زمین داشت. نشریات مختلف طنز همراه ترجمه‌هایی درخشان به‌چاپ می‌رسد. نویسنده از این پس هرگاه نام اثری تاثیرگذار را می‌برد، چکیده‌ای از آن را با نثری ساده و شیوا بازنویسی می‌کند و خواننده را با خود در این سفر همراه می‌نماید؛ رمان “حاجی بابای اصفهانی” یکی از این آثار است.

نویسنده کولبار این سفر را تا دوران خفقان “رضاشاه” می‌آورد و از “جمالزاده” و “صادق هدایت” و “نیما” گزینه‌های کوتاهی در باب طنز می‌آورد. گذر او از این دوران باشتاب است.

با این‌حال در بزنگاه با او می‌رسیم به ظهور جمهوری اسلامی و انقلاب پنجاه و هفت. این بخش کوتاه در حکم دیباچه‌ایست برای ورود به طنز فقاهتی.

نویسنده با کلامی موجز هدفمندی و سیاست “خمینی” را در روند شکل‌گیری نظامش با مقایسه‌های تاریخی مطرح می‌نماید. آن‌چه اما به تأیید این فاجعه تاریخی به‌نام “انقلاب” و تداوم آن دامن می‌زند، این است که؛ “نظام جمهوری اسلامی با نفوذ در ذهن و قلب توده‌ها، چهاردهه است که راه را برای مشروعیت خویش هموار ساخته و توده مردم در کلیت خویش، در عمل راضی از آن هستند.” ص133

این همان واقعیت تلخ است.

در گذر از طنز فقاهتی نشریات درون‌مرزی را ورق می‌زند و به آثار طنزی اشاره دارد که کمتر به آن پرداخته شده‌است. در این قسمت حدیث “ما و جمهوری اسلامی” تراژدی دیگری را رقم می‌زند که حکایت از صفت بارز ایرانیان دارند. این‌که نان را به نرخ روز بخرند و بخورند و از آن‌که خواهی نشوند رسوا، همرنگ جماعت شوند.

شاید در پسِ همین همرنگی‌هاست که دوام و عمر جمهوری اسلامی به چهار دهه رسیده است.

از این بخش عبور می‌کنیم و به بخش “طنز در خاطرات زندان” می‌رسیم.

تاکنون هیچ منتقد و پژوهشگری در بررسی خاطرات زندان از این دریچه به آثاری که تاکنون به چاپ رسیده، نپرداخته‌است. این نگاهی تازه است. نگاهی که از عدم یک‌سو‌نگری حکایت می‌کند. در زندان، زندانی به گذشته‌اش نیز بازمی‌گردد. کودکی‌هایش را مرور می‌کند. دلتنگ عزیزانش می‌شود. به رؤیا می‌پردازد. خواب می‌بیند. می‌خندد. می‌گرید و به‌عبارتی از تمام قوای تخیل، احساس، اندیشه هم‌چون دیگر انسان‌ها بهره‌مند است. اما بسیار کم از آن نوشته‌اند و گاهاً به خودسانسوری خویش دست ساییده‌اند.

“شادی و خنده بیشتر به دوران آرامش تعلق دارند، دورانی که در هراس نباشی و وحشت بر زندگی غالب نباشد. با این‌همه انسان می‌کوشد تا مرگ‌بارترین شرایط را به شکلی برای خویش تحمل‌پذیر گرداند. در این میان افرادی یافت می‌شوند که در دشوارترین موقعیت زبان به‌کام چنان می‌چرخانند تا خنده بر لبان اطرافیان بنشانند؛ می‌خندند. می‌گویند. حرافی و وراجی می‌کنند. شوخی می‌کنند. جوک و طنز تعریف می‌کنند تا به شکلی از محیط غمبار حاکم خارج شوند.” ص325

“با توجه به فرهنگ انسان ایرانی، خودسانسوری را می‌توان در این آثار نیز پی گرفت. فرهنگ ما شادی و خنده را برنمی‌تابد. شادی و خنده قرن‌ها در این جامعه سرکوب شده‌است. در چنین شرایطی خاطرات زندان که سراسر سیاه است و غمگین، کم‌تر به عنصر شادی در زندان می‌پردازد. نه این‌که نبوده و یا نباید باشد. به این دلیل که نویسندگان آن‌ها اکراه داشته‌اند که در بیان درد و رنج و جنایت، از شادی نیز بنویسند.” ص 326

” در همین فرهنگ است که این سوال پیش می‌آید؛ آدم سیاسی، به‌ویژه کسی که مسئول هم باشد، مگر می‌خندد؟ در کژفهمی از جدی‌بودن است که ما طنز را زندگی نکرده‌ایم. تجربه‌ای از آن در زندگانی ما وجود نداشته‌است. این تجربه در فعالیت‌های سیاسی نیز با اتکاء به دین‌خوییی ما همیشه سرکوب شده‌است. در نوشتن خاطرات از زندان نیز همین عنصر باعث گشته تا بخش عظیمی از واقعیت‌های زندان ناگفته بماند.” ص 326

باری نویسنده این حروف نوشت، چنان‌که غیر ندانست. ما نیز ز روی کرامت چنان بخوانیم که ما دانیم.

 

[1] انوری. مقطعات. شماره 476. بخش موعظه.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *