از دروغ‌هایی که می‌گوییم / احمد خلفانی

احمد خلفانی

از دروغ‌هایی که می‌گوییم

 

دروغ‌هایی هست که می‌گوییم و می‌دانیم که حقیقت ندارند. و دروغ‌های دیگری هست که ما عامل و به‌وجودآورنده آن‌ها نیستیم، بلکه کسان دیگری پیش از ما، در جا و مکانی دیگر، آن‌ها را گفته‌اند و ما، نسل اندر نسل، باورشان کرده‌ایم و خود نیز آن‌ها را در قالب یک باور، یک اعتقاد، یک حقیقت، برای دیگران بازمی‌گوییم. در این حالت، هرچند، به ظاهر، دروغ نمی‌گوییم، مبدل به رسانه و بلندگوی آن می‌شویم. یعنی دروغ می‌گوییم بی‌آن‌که عامل آن باشیم. بهتر است بگوییم، در این وضعیت دوم، بیش از آن‌که دروغگو باشیم، بازگوینده و ادامه‌ی دروغیم. تفاوت در این است که اولی چندان نمی‌پاید، یک روز، دو روز، یک سال، دو سال، کم‌تر یا بیش‌تر، و زمانی، دیر یا زود، ناراست بودنش آشکار می‌شود. ولی دومی در گستره‌ی زمانی و مکانی بیش‌تر و وسیع‌تر عمل می‌کند، و از آن‌جا که عمومیت دارد، همواره چهره‌ی حقیقت به‌خود می‌گیرد.

بسیاری از بدیهیات، حقایق و اعتقاداتی که ما پذیرفته‌ایم و به آن‌ها باور داریم وآن‌ها را می‌شنویم و به نوبه خود باز می‌گوییم، از همین ناحقیقت‌ها و دروغ‌ها سرچشمه گرفته‌اند. و از آن‌جا که به‌شکلی وسیع و فراگیر، از نسلی به نسلی، قومی به قومی، ملتی به ملتی، منتقل شده‌اند (و در این پروسه‌ی طولانی تخمیر گردیده، شکل و رنگ گرفته و به‌شکل خودِ حقیقت، و دست‌کم در لباس حقیقت درآمده‌اند) نگاه ما به جهان را شکل داده‌اند، جزئی از وجود ما شده‌اند، و ما بخش بزرگی از فرهنگ‌ یا بی‌فرهنگی‌مان، تمدن‌مان، مقاصد و اهداف‌مان، تئوری‌های‌مان، زاویه‌های دیدمان را، بی‌آنکه بدانیم، بر پایه‌ی همان “حقایق” ساخته‌ایم، و بخش بزرگی از انرژی ما، زندگی ما، خواب و رؤیاهامان، صحبت‌ها و تفکرات‌مان و حتی سکوت‌مان، حول‌وحوش همین چیزهایی است که رنگ و لباس حقیقت پوشیده‌ است.

دروغ ساده‌ی نوع اول ممکن است کاملا نازا و عقیم باشد، به این معنا که از خودش شروع می‌شود و در خودش پایان می‌پذیرد، ولی دومی به‌شکل پیچیده‌ای دروغ‌های دیگر می‌زاید، سوءتفاهم‌های دیگر به‌وجود می‌آورد؛ اخلاقیات، تابوها، ممنوعیات و حرام و حلال‌هایی که از دل همین دروغ دوم ناشی می‌شوند. دروغ دوم ساختار است، بنایی است محکم که سنگ و در و دیوار و سقف از اوست. می‌شود چیزی را از این گوشه‌اش برداشت و به آن گوشه برد. می‌شود چیزی را از یک طاقچه به طاقچه‌ی دیگر منتقل کرد، می‌شود جزئیاتی را جابه‌جا کرد، ولی بنا سرجایش است. ما درهرحال در همان ساختاریم، در همان بنا. در آن نفس می‌کشیم، در آن حرکت می‌کنیم، از این در به آن دیوار، از آن دیوار به این در، ولی همه چیزمان از آن ساختار است، هم گفتن‌مان و هم نگفتن‌مان. هم زندگی‌مان و هم حتی مرگ‌مان.

این‌جاست که نقش ادبیاتِ جدی مشخص می‌شود. ادبیات جدی این “حقیقت‌ها” یا “خرده‌حقیقت‌ها” را ـ در هر لباس و رنگی، پس می‌زند، وقایع را از یک زاویه‌ی دیگر، از راهی دیگر، می‌نگرد، و حتی از آن‌جا که می‌داند زبان نیز، در یک حالت فعل و انفعالی، به‌عنوان فرآورده‌ی همان “حقایق” چندان اعتباری ندارد، و می‌داند که کلمات و جملات نیز ما را، در حالت عادی، به همان چرخه می‌برد و در همان چرخه نگه می‌دارد، راه دیگری، راه‌های دیگری می‌جوید. یکی از دلایل این‌که ادبیات داستانی، نه داستان‌های واقعی، بلکه غیرواقعی می‌گوید همین است. “غیرواقعی” بودن ادبیات داستانی، نقطه قوت آن است. و از این نظر، نوعی ساختارشکنی است، داستان است در مقابل واقعیت. واقعیت ندارد، ولی خصلتش در این است که رو به حقیقت زندگی دارد، و از آن‌جا که می‌داند از طریق واقعیت و “داستان‌های واقعی” که به هم‌دیگر گفته‌ایم، به جایی نرسیده‌ایم، سعی می‌کند آن‌ها را دور بزند، و با دورزدن آن‌ها، با عبور از لابه‌لای آن‌ها، راهی بیابد. حرف کامو در کتاب “سقوط” گویاست: “شاید همین دروغ‌ها ما را به سوی حقیقت راهنمایی کنند.”

می‌شود گفت که حقایقِ مستتر در داستان‌های ادبی، با وجود ناواقعی بودن، از تمام داستان‌های واقعی‌مان بیشتر است. داستان، بر عکسِ وقایعِ پیرامون، دیوارها، راه‌ها، مقررات و قوانین را نادیده می‌گیرد و از پشت آن‌ها به پدیده‌ها نگاه  می‌کند. هر رمانی، هر داستان جدی ادبی، هر چه‌قدر هم در چارچوب ساختارها گفته و نوشته شود، باز هم کمابیش ساختارشکنانه است، چرا که پایه و شرط اولیه هر داستان و رمان جدی، آگاهانه یا ناآگاهانه، شک و تردید به واقعیت پیرامون است. اگر آن شرط اولیه را از ادبیات بگیریم، به جزئی از واقعیت پیرامون تبدیل می‌شود، به تکرار و ادامه دروغ در لباسی دیگر.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *