بی خدا، انگار، نتوانیم زیست! / سروده ای از / اسماعیل خوِئی

بی خدا،انگار ،نتوانیم زیست!

چون خدا بنمودمان شر گُستری،

کاو نشانَد شیخ را بر منبری،

گشت باورمان که ما را این جهان

بی خدا گردد جهانِ بهتری!

وَ نشد، امّا، و شد خستو خِرَد

کز ره اش بُرده ست بی بُن باوری!

خیره در زیبایی ی کیهان، شدیم

عاشقِ خودزاده ی خودپروری!

بی خدا، انگار، نتوانیم زیست:

ساخت بایدمان خدای دیگری:

نوخدایی، زاده انسان را هم او،

بی که خود باشد به کارش داوری!

نوخدامان باد کیهانِ کهن:

کاو خدایی راست بی تا در خوری!

کآدمی را ساخته ست او راهجو:

بی کز آخوندش بسازد رهبری!

 

نوزدهم فروردین۱۳۹۸،

بیدرکجای لندن

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *