روزی که چادر زوری نیست / مجید نفیسی

  روزی که چادر زوری نیست

    مجید نفیسی

خواهد آمد که خواهرانم
به زور چادر به سر .
آن روز به تابستان
تا با هم به باغ .

اول را چون بقچه‌ای
تا با آن بارهامان را .
چادر دوم را چون فرشی
می‌گستریم تا روی آن .
سوم را چون سفره‌ای می‌کنیم
تا گرد آن غذا .

من بالای درخت توت
و چهار سر باز
گوشه‌ی چادر چهارم
می‌گیرند تا برایشان توت .

آن روز, خوردن چه مزه توت دارد
روزی که خواهرانم دیگر
از هیچ کس رو نمیگیرند
æ چادرها به یخدانها باز میگردند
تا چون آیندگان از این رسم بپرسند
تنها پارچههای نفتالینزده را بیابند.

    بیست‌و‌دوم مه دوهزار‌و‌بیست‌و‌یک

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *